گاو / من گاو هستم

رمان؛ پیش‌نویس نخست در سال ۲۰۱۲ با عنوان «من گاو هستم!» منتشر شد و نسخهٔ بازبینی‌شده با عنوان «گاو» در آرشیو موجود است.

The Cow / I Am a Cow — novel; an earlier version appeared in 2012 and a revised version is preserved in the archive.

ثریا و ارغوان

رمان بلند؛ نسخهٔ کامل فارسی در آرشیو موجود است.

Soraya and Arghavan — long novel; complete Persian manuscript preserved in the archive.

ذوذنقه

رمان بلند؛ نسخهٔ آلمانی با عنوان Das Trapez نیز در آرشیو موجود است.

Das Trapez — German manuscript preserved in the archive.

یازان یازان

رمان بلند؛ «بشیر» بخشی از این رمان است.

Yazan Yazan — long novel. “Bashir” is presented below as an excerpt from the novel.

بشیر | Bashir

بشیر

بخشی از رمان بلند «یازان یازان»

An excerpt from the novel Yazan Yazan

با تو نبود که برای نخستین بار مادر شدم؛ این را باید بهت می‌گفتم. نگفتم؟ خب الان می‌گم. بشیر قبل از تو بود. موقعی به دامنم افتاد که خودم بچه بودم. دبستان می‌رفتم. بچگی‌ام را باید می‌دیدی؛ مدرسه رفتنم را؛ با دامن اُرمک رکابی که روی کمر یک “ضرب‌در” درست می‌کرد و از جلو با دو تا نوار که از شانه تا روی سینه می‌رسید، دامن را تنگ بدن نگه می‌داشت و بلوز صورتی آستین‌بلند که روی دامن می‌افتاد. کفش صورتی و جوراب سفید که تا زیر زانو می‌رسید. مادرم هر روز صبح پوست سرم را با شانه می‌خراشید، مویم را دور دستش می‌پیچید، می‌کشید تا صاف کند و با روبانی به رنگ صورتی ببندد. مدرسه را دوست داشتم اما دوست زیادی در مدرسه نداشتم. مامان که خودش هم عضو انجمن خانه و مدرسه بود، به خانم رازقی سپرده بود، نگذارد در کلاس با بچه‌هایی که خانواده “معلومی” ندارند، نشست و برخاست کنم. خانم رازقی که همکلاسی سابق مادرم بود، چپ می‌رفت، راست می‌رفت، نگاهش را از روی من برنمی‌گرفت. بچه‌های کلاس این را فهمیده بودند. کسی دوست نداشت کنارم بنشیند. همه روی نیمکت‌های سه‌نفره نشسته بودند. مرا روی صندلی تک‌نفره نشاندند.

کلاس دوم که به پایان رسید، اول تابستان، با مامان و یاسمن به ییلاقات توالش رفتیم. شاندرمن پر از بچه بود؛ بچه‌های “دهاتی”، کثیف. لهجه‌ای داشتند که نمی‌فهمیدم. مامان چهارچشمی مواظب بود که کفش و لباسم کثیف نشود. تنها می‌نشستم، با خودم بازی می‌کردم و با ابرها و شاخه درخت اناری که از لای پنجره نگاهم می‌کرد و گاه و بیگاه، گلی ارغوانی به سویم پرتاب می‌کرد. بازی با گل را دوست داشتم. خانم‌جان یادم داد گل بهار نارنج را نخ بکشم، گردنبند و دستبند درست کنم؛ با گل انار انگشتر بسازم و گوشواره. بعد از ظهرها که همه می‌خوابیدند، با تاج گلی که دور سر خود می‌پیچیدم، داستان‌ها داشتم. مادر کبرا، هر روز می‌آمد و لباس می‌شست. یک روز که برای شستن لباس‌ها آمد، کبرا را با خود آورد. هم‌قد من بود. عروسکی داشت از پنبه و پارچه به نام گیشه. گیسش از کاموای زرد. کبرا با عروسکش حرف می‌زد. طوری با او حرف می‌زد، که انگار یک بچه واقعی است. عروسک من پلاستیکی بود با صورت گل انداخته و دست و پایی که از تنش جدا می‌شدند. پدر بزرگ آن را از شام با خود آورده بود. اسمش را شیرین گذاشته بودم. من برای آن که حسادت کبرا را تحریک کنم، جای دست و پای عروسک را عوض کردم. کبرا ناراحت شد. بجای عروسک گریه کرد. از زبان عروسک گفت: «چرا تو دست و پایم را جابجا کردی؟ اگر یکی این بلا را سرت بیاورد، چه حالی به تو دست خواهد داد؟»

من اولش از این حرف عروسک خجالت کشیدم. بعد لج کردم و سرش را هم از تنش جدا کردم. کبرا قهر کرد، دیگر نخواست با من بازی کند. برای نخستین بار نتوانستم قهر کسی را تحمل کنم. دنبالش رفتم و منتش را کشیدم. مدتی طول کشید تا دوباره با من بر سر مهر برگشت. از من قول گرفت که با شیرین مهربان باشم. آن روز، وقتی که کار مادر کبرا تمام شد و قصد رفتن کردند، عروسک‌هایمان را با هم عوض کردیم.

با گیشه گوشه اتاق نشسته بودم، حرف می زدم. گیشه خجالت می‌کشید، صدایش درنمی‌آمد. در این موقع مادرم رسید. پرسید «با کی حرف می‌زنی؟» گفتم «با گیشه!» گفت «این کهنه کثیف را از کجا آوردی؟ شیرین کجاست؟» گفتم «رفت پیش کبرا مهمانی!» دادش به هوا رفت «چطور این کار را کردی؟ عروسک فرنگی، سوقات پدربزرگ از سفر شام را با این قاب دستمال تاق زدی!»

مادر صبر نکرد که شب بشود، گیشه را با زور از دستم بیرون کشید. گل‌آقا را صدا کرد و دستور داد، برود بالاده عروسکم را پس بگیرد و بیاورد. گل‌آقا زیر لب گفت، مواظب «بمانی» است. گفت «بمانی را نمی‌شود تنها گذاشت؛ مادیان بیچاره دو روز است که درد می‌کشد! دنبال بیطار فرستادم، نیست، نمی‌دانم کدام گوری رفته. شاید بهتر باشد که تا فردا صبر کنیم. من باید اینجا این زبان بسته را تیمار کنم!» مادر اما صبر نداشت. حرفی نزد. نگاهی به گل‌آقا انداخت که از صد تا فحش بدتر بود. گل‌آقا به اسطبل برگشت، چوقای تالشی را روی کولش انداخت؛ با چموشی که به پا داشت، زیر بارانی که سر ایستادن نداشت، به راه افتاد. آفتاب غروب کرده بود که برگشت. شیرین را از زیر چوقا در آورد و به دستم داد. نگرفتم. مادر آن را گرفت، با حوله خشک کرد و روی طاقچه نشاند.

من به صندوق‌خانه رفتم. نشستم توی دولاب. هر وقت که نمی‌خواستم چشمم به چشم کسی بیفتد، خودم را توی دولاب قایم می‌کردم. این را همه می‌دانستند. کسی حق نداشت در دولاب را باز کند. خانم جان این را می‌دانست. همیشه یک چیز خوردنی تویش بود.

آن جا بودم که صداهای عجبیبی به گوشم رسیدند. صدای ناله بود. صدای شیهه بود. صدای گل‌آقا بود که کفر می‌گفت. گل آقا قربان و صدقه کسی می‌رفت. در دولاب را باز کردم. کسی نبود. خانم‌جان دیده نمی‌شد. مامان در تلاراتاق بالش گذاشته، خوابیده بود. بیشتر وقت روز را می‌خوابید. از کنار نردبان گذشتم، کفشی، کتله‌ای به پا کردم، بطرف صدا راه افتادم. پشت بنا با فاصله‌ی زیاد اسطبل‌ها را ساخته بودند. اسب هایی را که گفته می‌شدند مهریه مامان هستند، در آن بخش نگهداری می‌کردند. می‌گفتند که گله اصلی اسب‌ها در چوپان‌پاروها، در کوهستان نگهداری می‌شوند. اسب های مریض و زخمی را برای تیمار به آن‌جا می‌آوردند. در طویله باز بود. جلوی در ایستادم. چشمم به تاریکی عادت کرد. گل آقا را دیدم. کنار بمانی ایستاده بود، شکمش را می‌مالید، نازش می‌کرد. مرا ندید. به روی خودش نیاورد. ایستادم. گل‌آقا اسب را ول کرد و به طرف من آمد. پرسید: «مامانت می‌داند که تو این‌جایی؟» چیزی نگفتم. گفت: «اینجا سرد است، کثیف است. بهتر است به اتاق برگردی!» چیزی نگفتم. گل‌آقا چوقایش را از گَل میخ برداشت و روی کنده‌ای انداخت. گفت: «همین‌جا بنشین و جلوتر نیا. بمانی دردش زیاد است. جفتک می‌اندازد. دور بایست و نگاه کن!»

دور ایستادم و نگاه کردم. گل‌آقا گفت: «این بی‌زبان باید دیشب می‌زایید. تا صبح درد کشید. الان طاقتش تمام شده. شاید پای تو اغور دارد.» نفهمیدم اغور چی هست! نشستم. گل‌آقا روی منقل پیه آب کرده بود. دست‌هایش را تا آرنج لخت کرد و روغن مالید. سر طنابی را به دست گرفت و دستش را تا آرنج در بدن مادیان فرو کرد. دیلمانی می‌خواند: «آسمون اَبری بُو بمانی، دیل بیگیفته بو بمانی. می زاکه کی جیگیفته بو بمانی؟ تی خانی من بَمَرَدَه بوم بمانی. تو بمان کی من دمرده بوم بمانی، های جان بمانی، وای جان بمانی!»

گفت درد حیوان چنان شدید است که هرکس در این حال به او نزدیک شود، چنان با سُم به سرش می‌کوبد که مغزش در دهانش بریزد. گفت «بگمانم، بند ناف دور سر کره گره خورده.»

پای کره را توی شکم پیدا ‌کرد، بشارت ‌داد «یافتم، یافتم!» دستش تا شانه در بدن حیوان می‌چرخید. بمانی زور می‌زد، تخته آبشخور را گاز می‌گرفت. سرش را به دیوار می‌کوبید. طویله می‌لرزید. ریسمان را به پای کره ‌بست. با دست دیگر شکمش را می‌مالید. با گل‌آقا هم‌صدا شدم. می‌خواندیم: «دیل به آتیش دَرَه، گَر بیگُفته بو بمانی. سِیلِ اشک از چومان شُر بیگیفته بو بمانی. چوم تی رهپا ایسه جان در آتشه. من تی قوربانم، دیل تی‌ره غشه! های جان بمانی، های دیل بمانی!»

حیوان زور می‌زد. یک پای کره در آمده بود، بقیه بدنش ناپیدا بود. بمانی نعره می‌کشید. گل‌آقا دستپاچه بود. صدایم زد. گفت «بیا دخترم. سر طناب را بگیر، از دور بکش، نگذار که پایش دوباره به درون برگردد. آرام بکش!»

سر طناب را دور مچ پیچیدم. گل‌آقا رفت زیر بمانی. پشتش را خم کرد. انگار بخواهد اسب را کول بگیرد. با شانه خود شکم برآمده بمانی را که از شکل افتاده بود، می‌مالید. سرش را به شکمش فشار می‌داد تا کره را از درونش به بیرون پرتاب کند. من طناب را می‌کشیدم. بمانی زور می‌زد. گل‌آقا زور می‌زد. زور من نمی‌رسید که پاهای کوچک کره را بیرون بکشم. گل‌آقا داد زد «بکش! بکش!» من زور زدم. گل‌آقا فریاد زد «یاالله حیوان! زور بزن! یک زور دیگر…، هان باریک الله!» بمانی آخرین زورش را زد. گل‌آقا آخرین نعره‌اش را کشید. من با همه توانی که در دست داشتم، طناب را کشیدم. کره اسب مثل یک تکه گوشت بیرون افتاد. گل‌آقا پرید و کره را با پوستین خود گرفت و روی پشته کاه، بر زمین گذاشت. گفت «اسمش را بشیر بگذاریم. بشیر یعنی خوش یمن!»

بشیر چشمانش باز بود. نگاهم می‌کرد. می‌خواست مرا بشناسد. اشکم را پاک کردم، بطرفش رفتم. صدای گل‌آقا شنیده نمی‌شد. لبش تکان می‌خورد. بسم‌الله بسم‌الله می‌گفت. لاهول می‌خواند. فوت می‌کرد. گفت از بشیر فاصله بگیرم و دست نزنم. گفت «اگر بوی دستت بهش بگیرد، مادرش او را به تن نمی‌گیرد. اورا پس می‌زند، حیوان یتیم می‌شود. خودم را کنار کشیدم. گل‌آقا هم به او دست نمی‌زد. مشتی کاه برداشت و چرک و خونش را پاک کرد. با پوستینش او را گرفت و کنار مادرش گذاشت. بمانی او را لیسید. گل‌آقا ذوق کرد. دست بر دست مالید و گفت «درست شد. مادیانی که بچه‌اش را بلیسد، یعنی او را پذیرفته است.» بند نافش را برید. بشیر دست و پایی زد. سعی کرد سر پا بایستد، نتوانست. به زمین افتاد. مادربا پوزه خود تشویقش ‌کرد که بایستد. خدا خدا می‌کردم که بشیر بتواند بلند شود و روی پای خودش بایستد. بشیر ایستاد و من فریادی از سر ذوق کشیدم. گل‌آقا انگشتش را روی لب گذاشت و مرا به سکوت دعوت کرد. بشیر بی آن که به اطرافش نگاه کند، راست به سراغ پستان مادر رفت. گل‌آقا دست به دست مالید و اشاره کرد که برویم و مادر و بچه را با هم تنها بگذاریم.

مادرم که صدایم را شنیده بود، رسید. دستم را گرفت و کشید. «خاک بر سرت!» گفت. گفت «تو مگر چاروادار هستی؟ توی طویله چه می‌کنی؟ کاه و کلش به لباست چسبیده. موهایش را ببین، پر شد از تار عنکبوت. این کاموا را تازه بافتم، تنت کردم. قرار نبود که با آن توی طویله بروی!» اوقاتش تلخ بود. اوقاتش همیشه تلخ بود. دستم را گرفت و سر چاه آب برد. داد زد: «یکی بیاید، اب بکشد از این چاه تا سرو صورت این نکبت را بشورم!» خانم‌های تالش از هر طرف رسیدند. سطل را با طناب به چاه انداختند. آب کشیدند و در آفتابه ریختند و آماده ایستادند تا روی دست مادر بریزند. مادر که چشمش به آفتابه افتاد، حالش بهم خورد. داد زد: «شما این ابریق را به مستراح می‌برید! آن جایتان را می‌شورید؛ حالا می‌خواهید با همان روی دست و صورت دخترم آب بریزید؟» زن‌ها خجالت کشیدند. عقب رفتند. خانم‌جان که روی ایوان نشسته بود، به داد جماعت رسید: «گلشن‌جان، بیا این مشربه را ببر. مشربه تمیز است. آبش تمیز است!»

بعد، مادر هر کاری کرد، بالا نرفتم. گوشه ایوان نشستم؛ با جوجه‌ها که در حیاط دانه ورمی‌چیدند، جیک جیک کردم. برای بزغاله‌ای که به درخت بسته بودند، دیلمانی خواندم. ایستادم تا بعد از ظهر. مامان رفت به تلار اتاق، جایش را پهن کرده بودند. بادزن حصیری به دست گرفت و خوابید. خانم‌های دیگر، هر یک پی کار خود رفتند. خانم‌جان آهسته آمد کنارم نشست. پرسید: «چته که دلت گرفته؟» هیچی نگفتم. لقمه‌ای نان و پنیر و نیمرو به دستم داد. گفت اگر این را بخوری، ترا به طویله می‌برم که بشیر را ببینی. نان وپنیرم را بتندی خوردم. هنوز هم تندی پنیر سیامزگی زیر زبانم است. دوغ هم از پس نان و پنیر. راه افتادیم. قبل از این که راه بیفتیم، خانم‌جان پیراهن گل و گشادی از بند رخت برداشت، تنم کرد: «بیا، این را بینداز روی لباست تا کاموایی که پوشیدی کثیف نشود.» گویی با خودش حرف می‌زند، ادامه داد: «ملک خانم به آن جایش می‌گوید، دنبالم نیا، بو می‌دی!»

نرسیده به اسطبل گل‌آقا را دیدیم، روی چاهچه نشسته بود، داس تیز می‌کرد.

خدا قوت گل‌آقا! دیشب تا صبح با بمانی بیدار ماندی مشدی! حالا وقتش است که بخوابی!

خوابم نمی‌برد بانو. حال بمانی هیچ خوب نیست.

خدا بهش رحم کند. شکم اولش بود. خدا می‌داند که مادرها با شکم اول چه می‌کشند! می‌میرند و زنده می‌شوند!

خدا از دهنت بشنود و این را این دفعه به ما ببخشد!

ناامیدی مشدی؟ مگر حالش خیلی بد است؟

خیلی بد، بانو! مگر نمی‌بینی داره تیز می‌کنم؟

خدا مرگم دهد!

در اسطبل را که باز کردیم، بمانی به پهلو افتاده بود. سرش کج بود. یک لنگش در هوا مانده بود. بشیر پستانش را در دهان داشت و می‌مکید. خانم‌جان گل‌آقا را با اشاره سر به خود خواند و در گوشش چیزی گفت. گل‌آقا طنابی به گردن بشیر انداخت. سر طناب را به من داد و گفت: «حالا دیگر نوبت تست که به این بچه‌ات برسی. او را ببر جلوی چاهچه، آبش بده. تا ما ببینیم، چطور می‌توانیم شیرش بدهیم.»

من با بشیر مشغول شدم. خانم‌جان یک مشک چرمی را به پستان بمانی مالید؛ با شیر مادیانی دیگر پر کرد و به دست من داد. گفت «از الان به بعد تو مادرش هستی. آهسته و نرم نرمک از این منفذ به بچه‌ات شیر بده. هر وقت تمام شد. بگو تا پُرَش کنم.» دیگر حال بمانی را نپرسیدم، دلم نمی‌خواست که بشیر را به او پس بدهم. هر جا می‌رفتم، بشیر بدنبالم می‌آمد. لازم نبود که افسارش را بکشم. من می‌دویدم، او می‌دوید. من می‌ایستادم او می‌ایستاد. دیگر نمی‌توانستیم دمی بی هم سر کنیم. هرگاه چشم مامان را دور می‌دیدم، از همان مشکی که به او شیر می‌دادم، می‌خوردم. بشقاب غذایم را جلوی پوزه‌اش می‌گرفتم؛ نمی‌خورد.

بشیر قورمه سبزی دوست ندارد!

معلوم است. او نباید و نمی‌تواند قورمه سبزی بخورد. او فقط شیر می‌خورد، بزرگ که شد، علف می‌خورد.

حیوانات باید غذای خودشان را بخورند.

حالا دیگر زور مادر هم نمی‌رسید که بشیر را از من جدا کند. به هوای بشیر بچه‌های ده دورم را گرفتند. کبرا هم ‌آمد، گیشه‌اش را ‌آورد. من از جلو می‌رفتم، بشیر به دنبالم می‌دوید. بقیه به دنبال بشیر می‌آمدند.

خانم جان غصه می‌خورد و دست بر دست می‌زد و با خود بگومگو داشت. می‌گفت: «جواب تراب را چه بدهیم؟»

نام تراب که به گوش مادرم خورد، رنگ به رنگ شد و رفت توی اتاق. آن موقع همه این چیزها را می‌شنیدم، اما نمی‌دانستم که چه ارتباطی با هم دارند. بعدها فهمیدم که عموتراب صاحب اصلی بمانی بود. تراب از شب عروسی مادرم گم شده بود. رفته بود، املاک پدری را وانهاده بود. ده را ول کرده بود، بمانی را ول کرده بود. حالا بچه بمانی به من رسیده بود. بشیر مال من بود.

مادرشدن را با بشیر شروع کردم. جز ایام نوروز و در تعطیلات تابستان، فرصتی نبود که به او برسم. به ده که می‌رفتیم، مرا می‌شناخت. صدای ماشین ما را می‌شناخت. بزرگ شد، قد کشید. چهارساله بود که چیزی از یک اسب تازی کم نداشت. با او تا بالاترین قله دورفک می‌رفتم. با او همه جا ایمن بودم. دست به یالش می‌کشیدم، گوش‌هایش را می‌لرزاند. اگر غریبه‌ای نزدیک می‌شد، سم بر زمین می‌کوبید و گوش تیز می‌کرد، آماده هجوم می‌شد. من بمانی‌اش شده بودم. گل‌آقا سواری بدون زین و یراق را یادم داد. می‌گفت، بدن سوار و اسب وقتی که با هم تماس می‌گیرند، اسب و سوار یکی می‌شوند. یک روح و یک بدن! آن موقع است که سواری مزه می‌دهد.

گاه که از سواری در کوه و کمر خسته می‌شدیم، از نفس می‌افتادیم، کنار جویبار به زیر می‌جستم. بشیر پوزه‌اش را روی شانه‌ام می‌گذاشت و چشم‌هایش را می‌بست. نفسش، بوی یونجه‌ی تازه داشت. بوی یونجه مستم می‌کند. هنوز هر وقت به یونجه‌زاری می‌رسم، خودم را روی زمین می‌اندازم و خرغلت می‌زنم.

تماس | Contact

info@atagilani.de