گوته کمابیش شصت سال از عمر گران‌مایه‌اش را، از سال 1773 تا 1832، با پروژه فاوست مشغول بود. گمان می‌رود، که او، با متن اولیه این داستان در دوران کودکی، در کتاب‌خانه پدرش آشنا شده باشد. داستانی که او را هرگز رها نکرد. او بارها، هر از چند گاهی این متن را دست می‌گرفت و رویش کار می‌کرد و هر بار به دلیلی آن را کنار می‌گذاشت. گاهی تقدم کارهای دیگر بودند، که باعث تعویق این پروژه می‌شدند، گاهی تردیدها و وسواس‌های خود گوته بودند، که او را از ادامه راه منصرف می‌کردند و یا شاید هم گوته خود را آن گونه که می‌بایست، برای تکمیل این کار عظیم، بالغ نمی‌دانست. کاری که بی‌تردید، مهم‌ترین اثر گوته، اگر نه، مهم‌ترین اثر زبان آلمانی به شمار می‌رود.

دیباچه نخست این کار را، گویا، گوته در سال 1797، وقتی که او بعد از حدود بیست سال، بار دیگر به کار روی این اثر می‌پردازد، نوشته است.

گوته منظومه فاوست را با سه پیش درآمد آغلز می‌کند: ره‌آورد، پیش‌پرده در تماشاخانه و پیش‌گفتار در آسمان

گوته با نوشتن این پیش‌درآمدها، می‌خواست، بین دنیای نمایش و دنیای واقعی فاصله بگذارد.

در پیش‌پرده دوم، هنر نمایش، از سه دیدگاه نگریسته می‌شود. از دید دلقک، که می‌خواهد بینندگان را با تفریح و خنده خوشنود کند. از نگاه شاعر، که می‌خواهد، هنری ناب ارائه بدهد و از چشم‌داشت صاحب تماشاخانه، که باید به کیسه و کاسه خودش و به معاش کارکنان تئاترش هم فکر کند. دیالوگ این سه شخصیت، از جهتی خارج از طنز نیست و از جهتی دیگر وجوه و ابعاد متفاوت تئاتر و به تبع آن زندگی را روشن می‌کند و حاوی این ادعاست، که به رواداری و حقانیت هر سه دیدگاه مهر تائید می‌گذارد و ضمنًا نمایش فاوست، برای هر سه گروه نام‌برده و هم‌چنین برای بیننده‌گانی که برای سرگرمی به تئاتر می‌آیند، فایده‌هایی در بر دارد.

گوته و شیللر هر دو از مخالفان نمایش‌های ناتورالیستی بودند. هر دو بین تئاتر و دنیای واقعی مرزهای آشکاری را قائل بودند و از این لحاظ می توان آن‌ها را از طرف‌داران تکنیک فاصله‌گذاری در تئاتر دانست؛ تکنیکی که در آغاز قرن بیستم، توسط برتولت برشت مورد توجه هنرمندان تئاتر قرار گرفت.

این دیباچه بیش‌تر به خودگویه‌ای می‌ماند. و نشان دهنده اراده آگاه نویسنده برای اتمام یک اثر نیست، بلکه بیش‌تر نشان دهنده آن است که اثر دارد خود را به نویسنده تحمیل می‌کند. چون نطفه‌ای که بسته شده است و مادری را به درد زایمان دچار می‌کند.

و مادر با اثری که هنوز در درون خود می‌پروراند، به گفت‌گوی شاعرانه‌ای می‌نشیند. گوته شخصیت‌های داستان خود را چون اشباحی که او را در همه عمر تعقیب کرده‌اند، به تجسم در می‌آورد.

درد زایمان شروع شده است و گوته می‌داند که تا تولد این نوزاد، راه درازی در پیش است.

دیباچه نخست، در ارتباط مستقیم با زندگی‌نامه گوته قرار دارد. او در این خودگویه به یاد همه عزیزانی می‌افتد که در اشتراسبورگ، در فرانکفورت و در وایمار داشته است. کسانی که دیگر در دنیا نبودند، ولی او را رها نمی‌کردند: خواهرش کورنلیا، پدرش، سوزانا کاتارینا، مرک و لنتس و بسیاری دیگر.

گوته این دیباچه را قبل از مرگ شیللر نوشته است، و آشکار است که با اصرار شیللر، این رفیق شاعرش بود که به تکمیل این اثر نشسته است. پرسش اساسی گوته در باره آن انگیزه‌ای است، که آدمی را در راه بدست‌آوردن شناخت، وامی‌دارد که پشت پا به همه‌ چیز بزند و در این راه حتی با شیطان هم دست بیعت بدهد!

عطش آدمی برای کشف و دانستن اسرار هستی تا جایی است که او حاضر است، برای این کشف و انکشاف به هر قیمتی تن در بدهد، حتی به بهای نابودی خودش و شاید هم، تمام هستی.

کنکاش در یافتن پاسخی برای همین سوآل است که فاووست کهنه‌گی نمی پذیرد.

ارمغان

باز در تعقیب منید
ای اشباح مرموز
که در گذشته دوری خود را
در نگاهم، پیدا و ناپیدا
نمایان کرده بودید
این‌بار می کوشم بگیرم‌تان
و
رهاتان نخواهم کرد!

آیا هنوز همان جنون در دل من است؟
گیر و دارتان به کام باد!
اینک
آن گونه که مرا چون ابر و مه در بر می‌گیرید،
نسیمی جادوانه از شما بر می خیزد
که حسی جوان
دلم را می‌لرزاند

تصویر های گذشته های دور با شماست
و یادی خوش
از افسانه ای دیرین،
شیرین
و ناتمام

ای عشق نخستین
ای دوستی های دیرین
شما هم همگام شوید

درد تازه می شود و مرثیه تکرار
که زندگانی
در پیچ و خم گمراهه های جنون
به بیراهه رفته است

به یادم بیاورید
آن لحظه های زیبای کامیابی ها را
که ناکام
از من گریختند!

دیگرآوای مرا نمی شنوند
جان هایی که نخستین آوازم را برایشان می خواندم
و دیگر از آن جمعیت مشتاق اثری نیست.
آوخ از آن کژآهنگ
آوخ از آن صدا

با این سرودم اینک
انبوه ناشناسان
مشعوف می‌شوند
و تمجید های‌شان
قلبم را در هول می افکند

و آنی که پیش از این
مشتاق شعرم بود
اگر که زنده باشد
گم گشته‌ای گیج است.

و اینک
اشتیاقی فراموش شده مرا در بر می گیرد
و
بعد از آن همه سکوت، ذوقی گم گشته
در من برانگیخته می شود
و طنینی نا آشنا در فضا می پیچد
و ترنم سرودم برلب
به نوازش ارغنونی در باد می ماند

تمام قامتم به لرزه می نشیند
و اشک در پی اشک
دل گرفته ام را رام می کند
آرام می کند

و دار و ندارم
در منظر چشمان من
دود می شوند
و گم‌گشته‌های دور
بار دگر
بود می شوند

پیش‌پرده در تماشاخانه

آدم ها:
مدیر تماشاخانه
نویسنده
دلقک

ای شمایی که در غم و شادی
هر کجا هر طرف در این وادی
با من همراه و هم سفر بودید
هر طرف، هر کجا برای هنر
یاور و یارو هم نظر بودید
از کجای جهان سخن آرید؟

صحنه آماده، تخته کوبیده است
معرکه پهن شد، بیا و ببین
بنشین خوش که صندلی چیده است
سر بده شعری از زمان و زمین
گر امیدی به کار خود دارید

خنده و بازی و نشاط خوش است
از برای همه درین وادی
به تماشای ما ستاده به صف
گشنه نان و تشنه شادی

چشم در انتظار یک دم خوش
گوش ها در پی کلامی نو
پس بباید که در عمل کوشید
جلوه ای تازه با پیامی نو

ناامید این همه نبودستم
توده چون از هنر بسی دور است
زر چه سازی ز کیمیای هنر
از برای کسی که خود کور است؟

اینک آیا شود که با سخنی
شوق این مردمان به کار آرید؟
هر چه از هر کجا به هم بافید
سفره را نانکی به بار آرید؟

وه خوشا مردمان ز شهر و ز ده
به تماشا به سوی ما آیند
پر شود هر کجا ز پیر و جوان
دیده را با هنر بیارایند

اینک ای یار من به کار هنر
طرفه‌ی تازه ارمغان آور
سخنی از حکایتی نو کن
تا که مردم ترا شوند داور

نویسنده:
با من از توده ها سخن کم گو
که ز دانش نه بهره ای دارند
یاوه گویان بسی به بازارند
که دل و جان ما بیازردند

من ز اوج هنر سخن دارم
کی بدین توده ها نظر دارم
زرشناسان بگو که باز آیند
که سخن های پر گهر دارم

سخنی کز نهفت جان آید
کی توان بذله بر لب آوردن
تلخ دارویی از برای شفاست
نیست شهدی توان فرو خوردن

سال و مه بگذرد که تا بینی
حاصل کِشته های دیرین را
تلخ کامی شود فراموشت
بچشی میوه های شیرین را

جلوه زر به چشم کوته بین
چند گاهی فریب رویاهاست
وانچه فردا به کار ما آید
نیک نامی ما به فردا هاست

دلقک:
این پیامت دهم من از فردا
گر پیامی تورا بشاید داد
داد خود را بگیرهم از این دم
دل بدان نامده نباید داد

مرد برنا اگر نه عیش کند
کار خود وا نهد به فردایی
پیر وامانده می زند بر سر
ای جوانی کجا تو باز آیی؟

سخنی تازه سر توان کردن
وز خرد بهره ای بدان دادن
عقل و حکمت به قدر همت خود
واندکی جا به دلقکان دادن

مدیر تماشاخانه:
گفتنی ها بسی بباید گفت
از حکایات پر فراز و فرود
دیده توده را فکن به فریب
تا نداند کجا، چه هست، چه بود

عقل مردم فقط به چشمان است
چشم ها خیره کن به جادویی
گله در گله گم شود مردم
تا نداند کجا چه می‌گویی