اسد سیف دربارهٔ «من یک گاو هستم»

بخشی از کتاب «طنز در ادبیات داستانی ایران در تبعید»

این نوشته، بخش کامل «من یک گاو هستم» از کتاب طنز در ادبیات داستانی ایران در تبعید نوشتهٔ اسد سیف است و با اجازهٔ نویسنده در این‌جا بازنشر می‌شود. متن بر پایهٔ نسخهٔ چاپ دوم، نشر مهری، لندن، ۱۴۰۰ / ۲۰۲۱، صفحات ۲۲۶ تا ۲۳۵، حروف‌چینی شده است.

عطا گیلانی (رشت ۱۳۳۱) در رمان «من یک گاو هستم» به داستان زندگی کودکی بازمی‌گردد که احمدزاده نامیده می‌شود. او نام ندارد، در شناسنامه‌اش جای نام خالی‌ست. در مدرسه و بین دوستان به همین نام خوانده می‌شود. احمدزاده پدر ندارد و با مادرش که در خانه‌های مردم به رختشویی مشغول است، زندگی می‌کند.

احمدزاده از خانواده فقیری‌ست که موفق شده راه به مدرسه باز کند. مدرسه اما خود حکایتی‌ست. امر آموزش و پرورش، خواندن و نوشتن با خشونت به‌هم تنیده شده است. اگر چیزی ندانی و یا اشتباهی صورت گیرد، چوب معلم بر سرت فرود می‌آید تا آدم بشوی. بر سرت می‌زنند، فحش می‌شنوی و تنبیه می‌شوی. در زنگ تفریح، در حیاط مدرسه، در کوچه و خیابان نیز همین رفتار با همکلاسی‌ها و دوستان پی گرفته، تولید و بازتولید می‌شود.

احمدزاده نیز در همین راستا، روزی که بازرسی به کلاس می‌آید، نمی‌تواند پاسخگوی پرسش‌های او باشد. نتیجه این‌که پس از رفتن بازرس، معلم بر او خشم می‌گیرد و امر می‌کند تا بر تخته‌سیاه بنویسد که او یک گاو است. احمدزاده در سادگی کودکانه خویش، فرمایش معلم را بد می‌فهمد و می‌نویسد؛ آموزگار یک گاو است.

آموزگار به خشم می‌آید، پس از کتک‌زدن او، بر مقوایی می‌نویسد؛ «من یک گاو هستم». آن را بر گردن احمدزاده می‌آویزد تا به همین شکل جلوی دانش‌آموزان مدرسه قرار بگیرد. معلم به او حکم می‌کند از جایی که قرار گرفته نباید تکان بخورد.

احمدزاده حکم معلم را به گوش می‌گیرد و از جای خویش تکان نمی‌خورد. همان‌جا بر خویش می‌شاشد. ناظم مدرسه با دیدن وضع او، وی را به خانه می‌فرستد. مادر وضع پریشان او را می‌بیند ولی علت را از بچه‌ها می‌شنود، زیرا احمدزاده حرف نمی‌زند، فکر می‌کند یک گاو است و باید همچون گاو رفتار کند و بخورد. مادر بر سر خویش می‌زند؛ «بچه‌ام، نازنین بچه‌ام، مثل بچه آدم فرستادمش به مدرسه، از مدرسه گاو برگشته. توی مدرسه بچه‌ام را گاو کردند».

از همسایه‌ها هر یک در مداوای احمدزاده دستوری می‌دهد؛ یکی اسپند دود می‌کند، یکی دیگر چشم‌زخم بر گردنش می‌آویزد، یکی هم آب از چهل‌تاس بر حلقش می‌ریزد، ولی احمدزاده همچنان رفتار گاوها را ادامه می‌دهد. در این میان یکی از همسایه‌ها سر او را بر زانوان خود نهاده، برایش قصه شاه عباس را تعریف می‌کند. تمامی نسخه‌ها کاربردی نداشتند و نتیجه‌ای ندادند.

و چنین است که احمدزاده به زندگی گاوی خویش بر گوشه‌ای از حیاط خانه ادامه می‌دهد. پا به اتاق نمی‌گذارد و چهار دست و پا راه می‌رود. حرف نمی‌زند و غذا را به‌سان گاوان می‌خورد. مادر درمانده از همه‌جا به توصیه یکی از همسایه‌ها به دعانویس متوسل می‌شود. دعانویس در ازای مزد دعانویسی چیز دیگری از این زن بیوه طلب می‌کند، می‌خواهد که زن دقایقی صیغه‌اش گردد.

مادر ناامید به عطاری روی می‌آورد. عطار دوایی برای این مرض نمی‌شناسد و با آن بیگانه است. می‌گوید شیخی را می‌شناسد که در این کار وارد است. اگر گذار شیخ به این شهر افتاد به او خبر خواهد داد.

روزی شیخ سوار بر خر به سراغ احمدزاده می‌آید. خر با احمدزاده حرف می‌زند و یا این‌که او فکر می‌کند که خر با او حرف می‌زند. نام خر بهمنیار است. شیخ چاقویی از خورجین بیرون می‌کشد، آن را تیز می‌کند و به سراغ احمدزاده می‌رود تا این گاو را ذبح کند. بر سر و گوش احمدزاده دست می‌کشد، می‌گوید که گاوی بسیار لاغر است، ارزش کشتن ندارد، باید خوب بخورد تا پروار گردد.

شیخ که نشان از ابوعلی سینا دارد، آنان را ترک می‌گوید، به این امید که بار دیگر باز به سراغشان بیاید. پس از یک هفته دگربار سروکله شیخ پیدا می‌شود. گلوی او پیش مریم، مادر احمدزاده گیر کرده است. ابتدا احمدزاده را معاینه می‌کند، پس آنگاه با مادرش خلوت می‌کند. صدای معاشقه آن دو به گوش احمدزاده می‌رسد. خر نیز از شنیدن صداهای مغازله آلتش سیخ می‌شود، به سوی احمدزاده می‌رود. احمدزاده از جا می‌پرد و نشان گاو بودن را از گردن برمی‌دارد. هوار می‌کشد که گاو نیست. به اتاق می‌رود که شیخ بر مادرش افتاده؛ «نباید گاو بود وگرنه هر خری سوارت می‌شود و هرکسی که از راه می‌رسد، مادرت را…».

شیخ سوار بر خر خویش، بهمنیار از خانه فرار می‌کند. اما کتابی از او بر کف اتاق جا می‌ماند. نام کتاب «رساله‌الضحویه» است. احمدزاده کتاب را برمی‌دارد، با این‌که نمی‌تواند از این دستخط عربی چیزی بخواند، چون مردمک چشم از آن محافظت می‌کند. روزی در مدرسه معلم متوجه کتاب می‌شود، درمی‌یابد که اثری‌ست از ابوعلی سینا. می‌کوشد آن را از احمدزاده بخرد، موفق نمی‌شود. چند روز بعد یک بزاز یهودی نیز در خرید آن ناکام می‌ماند. روزی دکتر معین که خبر را شنیده، برای دیدن کتاب می‌آید. تصدیق می‌کند که نسخه‌ای اصل است و دستخط ابوعلی سینا می‌باشد. او احمدزاده را راضی می‌کند تا کتاب را برای حفاظت به کتابخانه شهر بسپارد. احمدزاده می‌پذیرد و از آن پس هر روز پس از مدرسه به کتابخانه می‌رود تا در کنار کتابش باشد. و این آغاز آشنایی اوست با کتاب و کتاب خواندن.

در فصل‌های بعد پی می‌بریم که مریم، مادر احمدزاده، با مادرش زندگی می‌کرد. مادر به رختشویی برای مردم روزگار می‌گذرانید و هرازگاه مریم را نیز با خود می‌برد. در یکی از همین روزها مریم می‌کوشد تا قالیچه‌ای را در آب رودخانه بشوید. آب قالیچه را از دست او گرفته، با خود می‌برد. مادر در پی قالیچه در آب غرق می‌شود. پس از آن مریم بی‌پناه می‌ماند. مرده‌شور شهر او را نزد خود می‌برد و برغم مخالفت همسرش، مریم را نزد خود نگاه می‌دارد. مریم اندک‌اندک مرده‌شور می‌شود.

روزی مرده‌شور می‌میرد. مریم که دلی خوش از او داشت و خود را وامدار محبت‌های او می‌دانست، شب به مرده‌شورخانه می‌رود، جایی که مرده‌شور بر سکویی قرار داده شده است تا فردا دفن گردد. مریم در نوازش مرده‌شور کم‌کم شور زنانگی را در خود کشف می‌کند، همه جای مرد مرده را نوازش می‌کند و سرانجام لخت شده، او را در آغوش کشیده، به خود می‌گیرد. به ناگاه در مرده تکانی احساس می‌کند، در ترس و وحشت می‌گریزد، بی‌آن‌که بداند مرده سکته کرده بود و حالا به خود آمده است.

اگرچه مرده‌شور بیش از دو ماه زنده نمی‌ماند، ولی نطفه‌اش در مریم می‌ماند، بی‌آن‌که مریم بداند حامله است. در شبی از شب‌ها آتش به خانه‌ای می‌افتد که مریم نیز از ساکنان یکی از اتاق‌های آن است. در حالی که شعله‌های آتش از هرجا زبانه می‌کشد، مریم دردی در خود احساس می‌کند، به طویله پناه می‌برد و همان‌جا احساس می‌کند آبی از میان پاهایش روان است و چیزی از او کنده شده است. مریم در ترس، از طویله فرار می‌کند، بی‌آن‌که بداند این همان نطفه‌ای‌ست که او در شکم داشت. کودک در وحشتی که مادر از حریق به وی دست داده بود، پیش از موعد متولد می‌شود.

کودک را همسایه‌ها در طویله می‌یابند و حیران در این‌که از آن کیست؟ او را موقتاً به دست مریم می‌سپارند تا چند روزی از او مراقبت کند. کودک بدین‌سان اندک‌اندک می‌شود بچه مریم و نزد او می‌ماند. همه او را پسر مریم صدا می‌زنند.

کودک تا به وقت مدرسه رفتن نام ندارد. آن‌جا که مادر بی‌هویت است و شناسنامه‌ای ندارد، فرزند از کجا و برای چه هویت داشته باشد. به توصیه مدیر مدرسه، اداره ثبت احوال برایش شناسنامه‌ای صادر می‌کند. مسئول صدور شناسنامه نام خود را بر او می‌گذارد: احمدزاده، متولد فروردین ۱۳۳۱ از رشت. کودک اما هنوز بی‌نام است. و چنین می‌شود که احمدزاده هم نام و هم نام خانوادگی او می‌ماند.

در زندگی احمدزاده حوادث فراوان اتفاق می‌افتد؛ داستان‌هایی جنبی که در کنار داستان اصلی، زندگی او را پیش می‌برند. از جمله همین حوادث جنبی‌ست که حاج‌آقایی به قصد بنده‌نوازی، از آن‌جا که مریم در خانه او لباس می‌شوید، به درخواست همسرش، احمدزاده را نیز به همراه دو پسر خویش ختنه می‌کند. حاج‌آقا اما محبت به این پسرک یتیم را به اوج می‌رساند. هفته‌ای پس از ختنه او را به همراه فرزندان خویش به حمام می‌برد. پس از شست‌وشوی تن فرزندان خود، نوبت به احمدزاده می‌رسد. حاج‌آقا او را نه تنها می‌شوید، می‌لیسد. احمدزاده موضوع را با مادر درمیان می‌گذارد و مادر دیگر اجازه نمی‌دهد که فرزند او به همراه حاج‌آقا به حمام برود.

یکی دیگر از داستان‌های جنبی رمان، زندگی آقای شادمان، افسر ارتش است. شادمان به وقت کودتای ۲۸ مرداد در خیابان زخم برمی‌دارد. جایی جز خانه مریم نمی‌یابد که رختشوی خانه‌ی آن‌هاست. شادمان از افسران سازمان نظامی حزب توده است. او به مدت دو هفته در خانه مریم مخفی می‌شود. در همین‌جا گلوله را از پایش خارج می‌کنند و او بعدها سر از باکو درمی‌آورد و صدایش از رادیو باکو شنیده می‌شود. پس از رفتن شادمان، مریم به همراه همسر او، شکوفه، کتاب‌های شادمان را به آب رودخانه زرجوب می‌سپارند تا به همراه گُه و فاضلاب و دیگر کثافت‌ها با جریان آب به سوی دریا پیش برود.

سال‌ها بعد احمدزاده به عشق ترجمه کتاب ابن‌سینا عربی می‌آموزد. آن را ترجمه می‌کند، چیزی که به هر شکلی موضوع آن سر از رستاخیز و معاد درمی‌آورد؛ «هرجور که ترجمه‌اش می‌کردی، مطالب عامی بودند درباره رستاخیز، و طرح این سؤال که آیا رستاخیز انسان جسمی است یا روحی». احمدزاده در این سال‌ها خطاطی نیز آموخته است. قرار می‌گذارد تا به خواهش آقای فردوسی، مسئول انتشارات فردوسی در شهر رشت، جلد آن را به تذهیب بیاراید و پس از آن منتشر گردد. در خروج از کتابفروشی، در گذر از عرض خیابان با اتومبیلی تصادف می‌کند. سه مرکبدانی که در سه رنگ در کیف داشت، می‌شکنند، ترجمه و اصل کتاب سراسر به رنگ آغشته می‌شوند. احمدزاده در پی این تصادف درمی‌یابد که این کتاب در واقع برای شخص او نوشته شده است و ابن‌سینا خود آن را در خورجین بهمنیار برای او که در روز قربان به دنیا آمده، فرستاده است.

با ناامیدی در چاپ کتاب، احمدزاده منزوی می‌شود. روزی از روزها در خیابان با مردی آشنا می‌شود که بعدها معلوم می‌گردد شمس تبریزی است. آن دو با هم آبجو می‌نوشند و مست می‌شوند. روزهایی را در کنار هم خوش و خرم سپری می‌کنند. دوستی آن دو به آن‌جا می‌کشد که بر حسب اتفاق صاحب فاحشه‌خانه‌ای می‌شوند. شمس آرزو دارد بهشت را در همین دنیا بیافریند. در همین راستاست که از فاحشه‌ها انتظار دارد مساوی‌الحقوق با هم کار کنند، چیزی که در عمل موفق نمی‌شود. به زور متوسل می‌گردد و می‌کوشد اقتدار خویش اعمال دارد. فاحشگان از او و آرزوهای او روی برمی‌گردانند و فاحشه‌خانه‌اش را ترک می‌کنند.

در این میان صاحب دیگر فاحشه‌خانه شهر، آخوند شهر را علیه او تحریک می‌کند و آخوند مردم را به خیابان‌ها می‌کشد تا مرگ او را فریاد زنند. نتیجه آن‌که شمس و احمدزاده از شهر می‌گریزند.

در دنباله داستان عزلت‌گزینی احمدزاده را شاهدیم. در همین عزلت‌گزینی‌هاست که هرازگاه به غاری پناه می‌برد و به درون خویش راه می‌جوید. به همین علت‌هاست که از سوی ساواک فردی مشکوک شناخته می‌شود، فردی که باید بازداشت گردد. او در زندان است که موج انقلاب سربرمی‌آورد. احمدزاده پنداری سودای حلاج شدن در سر دارد، در دادگاه انقلاب تن به توبه نمی‌دهد، به اعدام محکوم می‌شود و به وقت اجرای حکم، زنی که سال‌ها پیش به ترفندی همسرش شده و پس از آن ناپدید گردیده بود، سروکله‌اش پیدا می‌شود. و اوست که در آخرین لحظات اعلام می‌دارد؛ احمدزاده توبه می‌کند. پس آنگاه دست او را می‌گیرد و با خود می‌برد.

و بدین‌سان داستان نیز پایان می‌یابد؛ «مردمی که به تماشا آمده بودند و از این‌که نمایش… اعدام… را نمی‌دیدند، به شدت مغبون بودند». البته داستان پایان دیگری نیز دارد، و آن این‌که راوی پس از بیست و یک‌سال خروج از ایران، سفری به ایران می‌کند. در فرودگاه سوار یک تاکسی می‌شود و حدس می‌زند راننده تاکسی کسی نیست جز احمدزاده که پس از سال‌ها معلمی، حال بازنشسته شده و تاکسی می‌راند. راننده تاکسی اگرچه منکر است و به پرسش‌های او پاسخی شایسته نمی‌دهد، ولی راوی شک ندارد که او همان احمدزاده است. دل به دریا می‌زند و از شمس و روزگار او در جمهوری اسلامی می‌پرسد. راننده تاب نمی‌آورد، فریاد می‌زند؛ «آنقدر توی سرش زدند که تواب شد. اگر جایی دیدیش، نه آشنایی بده و نه بگو که مرا دیده‌ای». راننده که راوی را از اتومبیل پیاده کرده، پس از گفتن این حرف‌ها گاز می‌دهد و می‌رود و؛ «دود سیاهی حلقم را پُر کرد».

رمان «من یک گاو هستم» در ۴۳۰ صفحه بلندترین رمان طنزی است که پس از انقلاب در خارج از ایران منتشر شده است.

عطا گیلانی در این رمان تاریخ ایران و حوادث تاریخی را به استوره‌ها می‌آمیزد تا از آن‌ها در کشاکش زندگی مردم در فاصله سال‌های دهه‌ی سی تا اواخر دهه‌ی پنجاه داستانی بسازد به طنز. طنز او اما گاه چنان سیاه است که خنده بر لب‌ها زهرخند می‌شود. در این سال‌ها ایران کشوری‌ست در حال پوست انداختن، جامعه‌ای در گذار از سنت به مدرنیته. تضادها نه تنها در زندگی و رفتار مردم، در حوادث تاریخی نیز گاه خنده‌دار است. نویسنده از همین تضادها که بایسته‌ی طنز است، استفاده کرده است تا در میان انبوهی از حوادث نامنتظره، رمانی را به انجام برساند که «من یک گاو هستم» نام دارد.

گاو در فرهنگ ما به کسی اطلاق می‌گردد که نفهم باشد، و در درک مسائل ناکارا. گاو کسی است که نمی‌تواند کار خویش را پیش ببرد و محتاج کسی‌ست تا وی را چوپان گردد. در خانه، محله، مدرسه و جمع دوستان هرکس که در درک موقعیت عاجز باشد و دیرتر از دیگران موضوع را بفهمد، به گاو بودن متهم می‌گردد. در نظام آموزشی کشور سالیانی دراز گاو به شکل غیررسمی نوعی ضدتشویق بود. شخصیت نخست این رمان نیز گاو است و یا بهتر گفته شود، گاو می‌شود. به او گاو می‌گویند و او در پی ساعت‌ها نبردی درونی، می‌پذیرد که گاو است. رفتار انسانی به کنار می‌نهد و شیوه زندگی گاوان را در پیش می‌گیرد. در واقع اما نام او احمدزاده است. و به همین نام نیز در مدرسه و بین دوستان نامیده می‌شود.

احمد از نام‌های پیامبر اسلام است و در لغت به معنای ستوده و یا ستوده‌تر و ستایش‌شده می‌باشد. از این نام یک بار در قرآن استفاده شده؛ در سوره صف، آیه ششم. در این آیه از زبان عیسای مسیح آمده است؛ پس از من پیامبری خواهد آمد که نام او احمد است. می‌گویند که تا پیش از آن، این نام در زبان عرب وجود نداشته است. در تفسیرهای قرآن آمده است که نام احمد را آمنه، مادر پیامبر، و نام محمد را ابوطالب، عموی او، برایش انتخاب کرده‌اند. محمد را نام زمینی و احمد را اسم آسمانی پیامبر می‌دانند.

زندگی احمدزاده را تشابهی بسیار با زندگی پیامبران ابراهیمی، به ویژه عیسای مسیح است. احمدزاده نیز چون عیسا در طویله متولد می‌شود. پدر او معلوم نیست. مادر او مریم نام دارد. هر دو به اعدام محکوم می‌گردند. عیسا کشته می‌شود ولی احمدزاده در واپسین ساعت زندگی آزاد می‌شود.

احمدزاده نیز چون محمد و موسا و عیسا و ابراهیم در کوه و یا به غار پناه می‌برد تا با خویش تنها گردد. رسالت همه آنان در کوه به آنان ابلاغ می‌شود. احمدزاده نیز روزی در غار تنها نشسته بود که خالو نامی از مریدان او در لوله‌ای نام او را می‌دمد و رسالت را به وی ابلاغ می‌کند. احمدزاده با شنیدن آن در خود و واقعیت موضوع شک می‌کند. به دور و بر که می‌نگرد، کسی را نمی‌یابد.

زندگی پیامبران، آن‌چه که تاریخ دینداران تبلیغ می‌کند، همچون زندگی احمدزاده در بسیار مواقع به طنز و شوخی می‌ماند. در تناقض‌های خود با واقعیت زندگی و تاریخ خوانایی ندارد. همین تناقض‌هاست که موجب خنده می‌شوند و خواننده یا شنونده را به فکر وامی‌دارد.

نویسنده در به سامان رساندن داستان بسیار ماهرانه از شخصیت‌های تاریخی استفاده کرده است. در واقع ابوعلی سینا کتابی با عنوان «رساله‌الضحویه» دارد به زبان عربی که به بحث در مورد معاد و آخرت می‌پردازد. «اهمیت موضوع در این است که آدمی… خواه‌ناخواه در سراسر عمر به گونه‌های متفاوت درباره فرجام زندگی و جهان پس از مرگ می‌اندیشد… بنابراین مسأله معاد یا رستاخیز از روزگاران کهن در شمار بزرگ‌ترین مسائل آیینی ساکنان این دیر خراب‌آباد جای گرفته» است. و چنین است که آینده احمدزاده نیز با این کتاب درمی‌آمیزد و زندگی او رقم می‌خورد.

یکی دیگر از شخصیت‌های داستان شمس تبریزی است. نویسنده در بازسازی زندگی شمس نشان می‌دهد که تنها به یک الگوگزینی اکتفا نکرده، از زندگی او، چنان که نوشته‌اند، بهره برده، خیال خویش بر آن افزوده تا به برداشتی طنازانه برسد. هرجا که لازم دانسته شعری و یا گفته‌ای از او را آورده و بر غنای اثر افزوده است.

نویسنده از عیسای مسیح نیز غافل نبوده، چند فصل پایانی رمان با زندگی عیسا خوانایی دارد. خالو در آن همان نقشی را برعهده دارد که یهودا داشت. خالو در زندان ساواک و سپس جمهوری اسلامی، با اندکی شکنجه و تهدید، می‌شکند، توبه می‌کند و احمدزاده را لو می‌دهد. داستانی از او برای دادستانی سرهم می‌کند که هیچ بنیانی در واقعیت ندارد. احمدزاده رفتاری چون مسیح پیش می‌گیرد، با این‌که می‌داند بی‌گناه است، توبه نمی‌کند، راهی حلاج‌وار پیش می‌گیرد. در پایان آن‌چه رخ می‌دهد، بر سراسر این رفتارها لباس طنز می‌پوشاند.

زمان داستان برمی‌گردد به دهه سی. احمدزاده نیز چون نویسنده کتاب متولد ۱۳۳۱ از رشت است. و این زمانی‌ست که شهرها در ایران در حال شکل‌گیری هستند. رشت دارد بزرگ‌تر می‌شود، خیابان‌ها ساخته می‌شوند، مدارس و آموزش و پرورش رشد می‌کند، در فضای نسبتاً باز سیاسی، سازمان‌ها و احزاب و در این میان حزب توده ایران، فعال هستند. با این‌همه احمدزاده و همسایه‌های او در حاشیه شهر زندگی می‌کنند و به شکلی یک زندگی نیمه‌روستایی با فرهنگی کاملاً روستایی دارند. پنداری آنان در عرصه سیاسی کشور نیز در حاشیه قرار دارند. گاه به تماشای متینگ‌ها می‌روند، انگار فعالیت سیاسی چیزی برای آنان نیست. آن‌ها نه از شاه چیزی می‌دانند و نه از احزاب سیاسی. مشغول زندگی خود هستند و غرق در روزمره‌گی، در کسب درآمدی بخورونمیر. و جالب این‌که اهل نماز و روزه نیز نیستند و دین نقشی در زندگی آنان ندارد، ولی با این‌همه خرافاتی هستند.

گیلانی می‌کوشد به طنز وفادار باشد. او می‌خنداند و این البته واکنش ناخودآگاه انسان است در پدیده‌ای متناقض. عبید زاکانی «المضحک» را «مفلس با داعیه» تعریف می‌کند. مفلس در واقع نباید ادعایی داشته باشد. در این ضدونقیض بودن است که خنده حاصل می‌شود. به قول میلان کوندرا «طنز آدمی را برآشفته می‌کند، نه برای آن‌که آدمی را مسخره می‌کند یا بر او می‌تازد، بلکه از آن روی که با آشکار ساختن جهان همچون پدیده‌ای دوگونه، ما را از داشتن یقین‌ها محروم می‌کند». شخصیت‌های گاو نیز گاه در رفتار خویش ذهن خواننده را برمی‌آشوبند، ولی همین رفتار است که ضدی را در برابر یقین در برابر او قرار می‌دهد.

احمدزاده از همان زمانی که خود را شناخت، هویتی از خود نداشت. همچون دن‌کیشوت در جست‌وجوی هویت بود. در پایان رمان اما باز به هویتی دست نمی‌یابد. او همچنان بی‌هویت می‌ماند، آن‌سان که کشور او، ایران هنوز نتوانسته به هویتی دست یابد. احمدزاده بسیار کوشید تا حقیقت زندگی را دریابد. به دین پناه برد، بی‌دین شد، به درون خویش پناه برد، ولی به هیچ شکلی نتوانست به آن حقیقتی دست یابد که در پناه آن به آرامش دست یابد. او حتا به عشق نیز دست نیافت. از عشق‌های ملموس زمینی گذر کرد و عاشق تمامی لیلی‌ها شد تا برایشان مجنون باشد. و این‌ها البته در تمامیت خویش همان تضادهایی هستند که بنیان‌های یک رمان طنز بر آن استوار است.

رمان «من یک گاو هستم» در میان آثار طنزی که در خارج از کشور منتشر شده، اثری‌ست موفق.

یادداشت‌ها

  1. عطا گیلانی، من یک گاو هستم، انتشارات فروغ، آلمان، ۱۳۹۰ (۲۰۱۲).
  2. قرآن، سوره صف، آیه ششم.
  3. آیت‌الله مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، جلد ۲۴، ص ۷۷.
  4. آیت‌الله مکارم شیرازی، پیشین، ص ۷۸.
  5. ابوعلی سینا، رساله‌الضحویه، تصحیح، مقدمه و تعلیقات حسین خدیوجم، پیشگفتار کتاب، ص ۸.
  6. میلان کوندرا، هنر رمان، ترجمه پرویز همایون‌پور، تهران، ۱۳۶۸، ص ۲۳۴.

منبع: اسد سیف، طنز در ادبیات داستانی ایران در تبعید، چاپ دوم، نشر مهری، لندن، ۱۴۰۰ / ۲۰۲۱، صص. ۲۲۶–۲۳۵.