فراز قله هستی
ستاده ام که خدا را
به چشم خویش ببینم
به دست خویش بگیرم
بگویمش که ببیند
بگیرمش که نمیرد
بسازمش که برآید
بدارمش که نمیرم
***
من و تغزل هستی
به رقص و باده پرستی
بتان همه بشکستم
بتان همه بشکستی
شکسته ام چو بتی را
بجای او بنشستم
چنان که افتد دانی
کنار من بنشستی
***
بزن که با تو برقصم
برقص به ترنم سازم
بیا به قله هستی
بمان، ترا بنوازم
بیا به قله رها کن
که روز واقعه اینست
نگاه تازه به ما کن
که آیت تو همینست
مرا نوید نویی ده
که تو امید جهانی
برین بساط محبت
ز خود بنه تو نشانی
***
بگیر و بشکن و بنداز بر سریر زمین
که تو خدای خودی، من بگویمت آمین
بساز هر چه که خواهی، به مهر و ناز و محبت
بساط عشق ببین و کنار من بنشین
***
مرا ز اوج مترسان
که بال تازه گرفتم
فراز قله مستی
کمال تازه گرفتم
***
بیا تا در نگاهت خویش بینم
بیا تا در کنارم خوش نشینی
جهان را در نگاهت بیش بینم
بیا تا در نگاهم خویش بینی
***
بگیر و بشکن و بنداز بر سریر زمین
که تو خدای خودی، من بگویمت آمین
بساز هر چه که خواهی، به مهر و ناز و محبت
بساط عشق ببین و کنار من بنشین