شخصیت‌ها و ابزار نمایش:

ناصرالدین شاه

کریم شیره‌ای

دسته مطرب‌ها

ميرزا رضا كرماني مردي ميان‌سال، با لباس معمولي دراويش، ‌گوش چپ او در ادامه نمايش بريده مي‌شود.

معين‌العلما با عبا و عمامه و شال سبز، ‌پنجاه ساله

امينه اقدس با مقنعه و چادرو ‌چاقچور

زن دوم با مقنعه و ‌چادر و ‌چاقچور

خانم كو‌چک زن سي ساله‌ايست، با جثه كودكانه كه بامقنعه و ‌چادر در صحنه كوتاهي ظاهر مي‌شود، سخني نمي‌‌گوید.

صاحب‌اختيار مرد ميان‌سال، با لباس رسمی و نشان‌دار دوران قاجار

امين‌السلطان صدراعظم ناصرالدين‌شاه، مردي است ميان‌سال، مغرور، با لباس رسمی و نشاندار دوران قاجار.

كامران‌ميرزا (اقتدارالسلطنه) سي‌ساله، فرزند ناصرالدين‌شاه

عزيزالسلطان منيجک، كودكي است كه فقط صدای ‌گريه‌اش از ‌پشت صحنه شنيده مي‌شود.

ميرغضب (معتضدالممالك) مرد ميان‌سال با غداره جلادی و سينه‌اي ‌پر از مدال‌هاي ‌گونا‌گون

دكتر تولوزان ‌پزشک فرانسوی، فارسی را با لهجه فرنگی صحبت می‌كند.

حاجی سُروُر مرد كوتوله و ميانسال است

قراولان و گزمه ها

عكاس‌باشی و نقاش‌باشی، منشی

نوحه خوان‌ها و سينه‌زن‌ها و مردم

مطرب‌ها

زنپوش‌‌ها (مردان جوان در لباس زنانه)

خر (می تواند به تناسب امکانات خر واقعی و یا یک خر عروسکی باشد)

 

 قورباغه (پلاستیکی یا پارچه‌ای که واقعی به نظر می‌رسد و با نخی نامرئی به حرکت در می‌آید)

 

 افسار بلند (طناب)

 

توضيح: در تمام مدت نمايش همه لفظ قلم سخن مي‌‌گويند، بجز مواردی كه شاه عصبانی می‌شود، مي‌تواند از اين قاعده عدول كند. كريم شيره‌ای لفظ قلم را بسيار تصنعي سخن مي‌‌گويد و هر وقت با درباريان، به غير از شخص شاه سخن مي‌‌گويد، بنا بر ضرورت صحنه مي‌تواند، لهجه تهراني و يا اصفهاني داشته باشد.

پیش‌پرده

(پرده نمایش بسته است. کریم شیره‌ای با خر از در ورودی تماشاگران وارد می شود و با جماعت تماشاگر به چاق‌سلامتی و شوخی و خنده  می‌پردازد.)

کریم   بفرمائین، بفرمائین! به! شما هم که این جا تشریف دارین! تشریف می‌برین شابدوالعظیم؟ زیارت قبول! شوما چی؟ شوما هم تشریف می‌برین زیارت؟

حال شوما چطور است؟

به! آقاروباش…! شوما هم که اینجا تشریف دارین؟ به به!

یه ماچ از اون لپای خوشگلت بده ببینم!

بابا حداقل ریشت رو می‌زدی، با این ریشا که نمی‌شه ماچت کرد.

یه ماچ بده، یه ماچ دیگه، ها ماشاالله!

 

از شوما یک بوسه از ما صد کرور

تا شود چشم حسودان جمله کور

بوسه ای ده تا که جان گیرد تنم

شعله‌ات را در میان گیرد تنم

بوسه‌ات درمان درد مشکل است

جان من قربان هر چه خوشگل است

نازشان را می‌خرم با جان و دل

مهرشان را می‌کنم مهمان دل

دل برای مهر دلبر می‌تپد

جان بسوی کوی دلبر می‌رود

کوچه دلبر اگر سر بشکند

ای امان از دل که دلبر بشکند…

ای عزیز من، ای حبیب من

ناز چشم تو شد طبیب من

جعد موی تو داد فریب من

سنگ کوی تو شد نصیب من

 

ای شیطون…!

 

روی ماهت را بنازم ای پری

اندک اندک از همه دل می‌بری

با سگرمه‌ات چوب مفتی می‌زنی

با نگاهت ناز مردم می‌خری

 

بوسه ای هم نذر ما کن ای صنم

عاشق ته مانده نذرت منم

در سیاحت، در زیارت های خود

بوسه هایت را تبرک می‌برم

 

به هر حال همه خوش اومدین، مشرف فرمودین. اومدین به محفل ما تا گل بگیم و گل بشنفیم!

 

آهای خانوما

آهای آقایون

کوچیکترا

بزرگترا

 

البته می‌دونین که بزرگی و کوچکی به ریش و سبیل و شکم و قد و قواره نیست. شوما همه بزرگ مائین.

بزرگی نه به گردی شکم و نه به درازی ریش است.

 

بزرگی به عقل است و هوش و کرم

وگرنه قیاس شما این خرم!

که بس با وقار است و خوش عر و تیز

به کارش به هر جا کریم و عزیز

 

کریم گفتم؟ خب دیگه رفقا بعد از عمری مثل هم میشن!

 

مطرب‌ها       (با ساز و دهل وارد می‌شوند)

آهای خانوما!

آهای آقایون!

بزرگترا

کوچیکترا

پائین پائین ها

بالا بالا ها

پاشین همه کف بزنین

ساز و دهل، دف بزنین

روز خوش زیارته

موقع رقص و شادیه

زمان عرض حاجته

قاشق بزن به بادیه

که نذر تو اجابته

 

دنبال شاه

بزن بریم شابدوالعظیم

دنبال این خر کریم

مثل قدیم

با آجیل مشکل‌گشا

دستمال آذوقه بیار

با کاسه آش و حلیم

بزن به طبل سرخوشی

همگی بریم شابدوالعظیم

آقا رو زیارت بکنیم

کمی تجارت بکنیم

دیدن یار یادت نره

که با مهارت بکنیم

بی سر و بی صدا برو

تا ده و غارت بکنیم

غمزه بیا، عشوه بریز

با چش اشارت بکنیم

(زنپوش‌ها و دسته مطرب زنانه وارد می‌شوند)

زنپوش‌ها

امشب که شب صفا رسیده

این دور جهان به ما رسیده

با دایره داد خود ستانیم

وز دور صفا برون نمانیم

بشکن بزنیم و خوش برقصیم

از اخم عبوس کس نترسیم

بشکن بزنیم که بشکند غم

با خنده بزن به خیل ماتم

 

ارباب خودم سلام و علیکن

ارباب خودم سرتو بالا کن

ارباب خودم بزبز قندی

ارباب خودم چرا نمی‌خندی

کریم (دخالت می‌کند)

ارباب کیه و رعیت کودومه

این دنیا مث لنگ حمومه

ای حضرت مستطاب عالی

امروز بزن به بی خیالی

فرداست که از کمر بیفتی

گفتم که نگی، به من نگفتی

لنگی که تو در میان ببستی

از پای کس دگر گسستی

از پای تو هم گسسته گردد

تا بر کمر که بسته گردد

مطرب ها

آی گفتی…

هر که آمد عمارتی نو کرد

رفت و دنیا برای او هو کرد

هر که آمد، نشست بر زینی

عاقبت زین به پشت او بینی

هرکه از ظالمان کرانه گرفت

سهم بختی ازین خزانه گرفت

تاجری، کو گران و کم بفروخت

عاقبت غم خرید و غم بفروخت

غم دنیا مخر، اگر مفت است…

کریم (دخالت می‌کند)

این سخن را بهت کریم گفتست

 

با خنده بیا که خنده نور است

بی خنده جهان بسان گور است

با خنده و رقص و نی‌نوازی

شاید بشود به غم بتازی

با غمزه و قر بیا صفا کن

یک لطف دگر به ما عطا کن

با غمزه و قر بشین تو پیشم

بستان به گرو دو تار ریشم

با ساز و طرب بزن تو فالی

کین دم گذرد به نیک حالی

با ساز و طرب به عیش و مستی

شادابی و عشق و تن‌درستی

خود حاصل زندگی همین است

هشدار! که مرگ در کمین است

مطرب ها و زنپوشها (مجادله)

حالا همه باهم…

 

ترشی خوبه یا لیته؟

 

البته لیته لیته

 

دامن، و یا شلیته

 

البته که شلیته

 

نسیه خوبه یا نقدی

 

البته نقدی، نقدی

 

صیغه خوبه یا عقدی

 

البته عقدی، عقدی

 

عقدی خوبه یا صیغه

 

یه عقدی، یه صیغه، یک زن خوش سلیقه

سه چار تا هم رفیقه

چه نسیه، چه نقدی

چه صیغه، چه عقدی

با عیش و حال و مستی

برو که تو بار و بستی

 

همه با هم….

 

با عیش و حال و مستی

برو که تو بارو بستی

با عیش و حال و مستی

برو که تو بار و بستی

 

 

زنپوشها

به به اشتهای آقایون رو باش!

آقا که پول نداره، ادا و اصول نداره

مردها

عروس جهاز نداره، این همه ناز نداره

زنپوشها

آقا دوکون نداره، شلوار به کون نداره، انبار مال نداره، یه ذره حال نداره!

 

 

مردها           خانوم جهاز نداره، به غیر ناز نداره، نقره و مس نداره، یه ذره حس نداره!

(از گوشه و کنار پرده قراولان و گزمه ها سرخود را در می آورند و «هیس…!» می گویند. از هر طرف قراول ها می ریزند و مردم را دعوت به سکوت می کنند و کریم را همراه با دار و دسته مطرب‌ها، با زور و تهدید، ساکت کرده و از سالن بیرون می کنند.)

 

 

صحنه نخستين

 

          (ناصرالدين‌شاه درحرم شاه‌عبدالعظيم زيارت مي‌كند. فضاي صحنه نيمه تاريك و روحاني است. سايه مشبك مقبره روي ديوار روبرو ديده مي‌شود. صداي اذان از راه دور بگوش مي‌رسد. صداي قرائت قرآن از ‌پشت صحنه شنيده مي‌شود. شاه در حال انجام مراسم ‌پايان نماز است.)

معين‌العلما و شاه   (معين‌العلما با صداي حزين مي‌خواند و شاه جمله به‌جمله با او تكرار مي‌كند) الهي بِاخَصِّ صِفاتِك… وَ بِعِزِّ جَلالِك… وَ بِاَعظمِ اَسماإِكَ… و بنور انَبياإكَ… و بعصمة اولياإك… و بِدمآ شُهداإك… و بمناجاتِ فقراإك…، نَسإلكَ زيادةً في العِلمِ… و صحة في الجسمِ… و بركة في الرِزقِ… و طولاً في العُمرِ… و توبة قبل الموت… و راحة عِندالموت… و مغفرته بعد الموت… و نجاةً من النار … و دُخولاًفي الجنة… و عافية في الدين… و الدنيا… و الآخرة… برحمتك يا ارحم‌الراِحمَين…

          (معين‌العلما به اشاره آرام دست شاه تعظيم كرده عقب عقب از صحنه خارج مي‌شود)

شاه   يا شاهزاده عبدالعظيم ادركنی! يا بابالحوايج ادركنی!

          در عمر ابد ای شه محمود صفات

          اسكندر و من صرف نموديم اوقات

          با همت من كجا رسد همت او

          من خاك در تو جستم او آب حيات*

          (بطرف ‌چپ می‌‌چرخد و بر بالاي قبر جيران مي‌ايستد، فاتحه‌ مي‌خواند)

شاه   (دلش ‌گرفته است)

          دل در برم قرار نمی‌يافت هیچ دم

          تا آنكه در رسيدم در صحن كوی يار

          در در‌گهش نديدم آثار خرمی

          كاخش همه شكسته و ‌پر ‌گشته از غبار

          آن مسكنی كه بودی روشن ‌چو روی ماه

          بر ديده‌ام بيامد ‌چون شهر زنگبار*

           (با صدايی  متين و آرام) امين السلطان !

صدايی از ‌پشت صحنه   امين‌السلطان!

صدايي دور تر  جناب جلالت‌مآب حضرت اشرف صدر اعظم احضار مي‌شوند!

امين‌السلطان         (از فاصله‌ دور در ‌پشت صحنه) الساعه در خدمتم!

صدايی از ‌پشت صحنه  صدارت عظما امين‌السلطان اذن دخول می‌طلبد.

          (شاه بااشاره سر تاييد مي‌كند، امين‌السلطان دوان دوان وارد مي‌شود و با احترام مي‌ايستد و سر خم مي‌كند)

شاه  (بدون آنكه به امين‌السلطان نگاه كند، با متانت و آرامي) ‌چه تاريک است اينجا؟ دلمان ‌گرفت! فرموده بوديم اين خانه را روشن نگاه داريد. شب و روز! اين جا آفتاب زند‌گیمان در غروبی ابدی آرميده است. فروغمان! خانه ابدی فروغمان را فروزان نگاه داريد!

          (امين‌السلطان تعظيم كرده و عقب عقب از صحنه خارج مي‌شود شاه عميقاً در تفكر و تحسر مي‌ماند)

شاه    (آه مي‌كشد و زير لب با خود واگويه دارد)

                    جيران اي جيران، جيران اي جيران!

                    من درين دنيا مانده‌ام  حيران

                    خاكت آباد و قلب من ويران

                    جيران اي جيران!

                    جان ازين حرمان بردی، اما من

                     تنها مانده‌ام در غم هجران

                    جيران اي جيران!

          (امين السلطان بلافاصله وارد می‌شود و دو شمع‌داني خاموش در دودست خود دارد، مي‌خواهد به قبر جيران نزديك بشود و آن ها را بر روي قبر بگذارد، شاه به او مهلت نمي‌دهد، شمع‌داني ها را از دست او مي‌‌گیرد و امين‌السلطان سر خم كرده و شاه را بر ‌گور معشوقه‌اش تنها مي‌‌گذارد. شاه شمع‌داني ها را بر روی ‌گور مي‌‌گذارد و متاثر در مقابل ‌گور زانو می‌زند و با كمك شمع روشني كه بر روی ‌گور قرار داشت، شمع های تازه را روشن مي‌كند)  

شاه     جيران! هنوز صدای خنده‌ات در كوه‌های تجريش می‌پیچد! جيران ها مانده‌اند و دلشان برای صدای تفنگ‌ تو تنگ‌ شده است.

          مي‌دانی؟ قوش  تو در حسرت شكار‌پیر شد و بعد از تو بر شست هیچ كسي جا خوش نكرد. جيران!

          سگ‌‌های تو بعد از تو بزور به شكار رفتند و هیچ شكاری دلشان را خوش نكرد.

          نبود دیگر! نه آن ذوق بود و نه آن خنده های نمكين!

          ‌چهل سالی می‌شود كه جای تو را هیچ غزالی در كوه و دشت و دمن ‌پر نكرده است.

          چه قدر دلم هوای تجريش می‌كند!

           تجريش دیگر آن تجريش نيست، تجريش به جيرانش سبز بود!

          خب دیگر ‌چه می‌شود كرد؟

          داريم قرن را جشن می گیريم.

          ‌پنجاه سال! خوب  طاقتی داشته‌ايم!

          فردا جشن ‌پنجاهمين سال جلوس ما به سلطنت، به ميمنت و مباركی شروع می‌شود.

          در نظر داريم منبعد جور دیگری كار ها را بگردانيم.

          انشاألله به ترقی زراعت و تجارت و معادن و جنگل‌ها نايل شويم.

          ا‌گر خدا توفيق‌مان دهد، از غفلت‌ها جلو‌گیری كرده و مملكت را ترقی خواهيم داد. مدارس جديد و بيمارخانه‌ها خواهيم ساخت.

          تميزی شهر ها و ساختن كو‌چه ها و راه انداختن كارخانجات، بخصوص اين ‌چرخ سكه ‌پدرسوخته كه ما را خفه كرد… (هنوز آخرين شمع روشن نشده است كه سايه‌ مرموز ميرزا رضا بر روی ديوار همراه با تپان‌چه ظاهر می‌شود، صدای تير بلند می‌شود)

شاه    سوختم! (برمی‌خيزد و قدمی بر می‌دارد و می‌افتد)

صدایی از ‌پشت صحنه  ‌چی بود؟ ‌چی بود؟

صدای دیگر   كي بود؟ كي بود؟

صداهای ‌پشت صحنه:

                    ‌-  نبودم!

                    –  سو قصد شد.

                    –  دكترتولوزان را خبر كنيد.

                    –  اون كافر است، نمی‌شود به حرم راهش داد، فخر‌الاطبا را خبر كنيد.

                    –  قاتل را بگیرید!

                    –  ‌پدرسوخته بيشرف، ‌چطوردلت آمد شاه را بکشی؟

                    –  همه‌شان را بگیرید، نگذارید در بروند!

         

صدای امين‌السلطان      مشقی بود، مشقی بود! آقایان، به همه بگوئید مشقی بود.

          (امين السلطان خود را به بالای سر شاه می‌‌رساند و سر او را بر دامان مي‌‌گیرد)

صدای عزاداری و سينه زنی از بيرون  وای حسين كشته شد!  وای حسين كشته شد!

          (در صحنه نيمه‌تاريك، هركسی به سويی می‌دود، همه دست‌‌پا‌چه‌اند و كسی نمی‌داند ‌چه بايد بكند)

صدای نوحه خوان   كشته شد، آن شاه مظلوم كشته شد

                                        خون او با خاك ره آغشته شد

                                        ما درين ماتم عزاداران او

                                        از شمارِ كمترين ياران او

                                        آه از آن تيري كه بر جانش رسيد

                                        جان ما قربان آن شاه شهيد

صداي سينه زنان و عزاداران   

                                        وای ازآن تيری كه برجانش رسيد

                                        جانِ ما قربان آن شاه شهيد

امين‌السلطان              خفه كنيد، اين هرزه درايان را خفه كنيد! اعلا‌حضرت ترسيده‌اند، قلیان بياوريد!

امينه اقدس            (با نقاب و ‌چادر و ‌چاق‌چور كامل با عجله وارد صحنه مي‌شود و از سوی دیگر بيرون مي‌رود) كهنه بسوزانيد، كهنه جلوی دماغش بسوزانيد.

زن دوم         (با نقاب و ‌چادرو ‌چاق‌چور با منقل اسپند وارد مي‌شود) دود اسفند ردِ بلاست.

امينه اقدس            تخم مرغ بشكنيد. (تخم مرغي را در ‌چهل‌تاسي مي‌شكند و ورد مي‌خواند و فوت مي‌كند) ‌چشم حسود بتركد انشاالله به‌حق صاحب اين آستانه.

اعتمادالحرم            ا‌گر از ترس غش كرده است، بايد انگشت درماتحتش كرد.

معين‌العلما    دورش را با ‌چاقو خط بكشيد.

كريم شيره‌ای         دورش را بايد خط كشيد! دیگر بايد دورش را خط كشيد!

          (يكي از ملازمين با ‌چاقو دور شاه را خط می‌كشد) 

صدای نوحه از بيرون         بيت احزان شد همه روي زمين

                                        تا فتاد از ‌پا، شه دنيا و دين

                                        ‌چشم خود را در عزايش تر كنيم

                                        تربت ‌پاكش همه بر سر كنيم

امين السلطان        خفه كنيد صدای اين نوحه خوان را! به همه بگوييد براي سلامتي ذات اقدس شاهنشاهي دعا كنند! ‌چشم زخمی بود كه انشاالله تعالی رفع شده است. تير مشقی بود و اعلاحضرت ماشالله سلامت هستند.

صدا‌های ‌پشت صحنه        بگیرید بگیرید حرامزاده را، نگذاريد فرار كند!

كامران‌ميرزا  (ميرزا رضا را دست‌گیر كرده و بدرون صحنه ‌پرتاب مي‌كند، دستش را می‌پیچاند و مي‌كوشد بر او مسلط بشود)

          ‌گرفتم! حرامزاده را ‌گرفتم! نمك‌ناشناس خائن را ‌گرفتم! (فرياد می‌كند) ميرغضب!

ميرغضب      (ظاهر مي‌شود) فدايی خاك ‌پای شاهزاده جلالت‌مآب، آستانبوس و جان‌بركف و ‌گوش بفرمانم.

كامران‌ميرزا     ‌گوش اين ‌پدر سوخته را ببر و بگذار كف دستش!

ميرغضب      امر عالی مطاع! به طرفة‌العينی ‌گوش كه سهل است، سرش را ‌گوش تا ‌گوش می‌برم و كف دستش می‌‌گذارم.

كامران‌ميرزا    فعلاً فقط ‌گوش!

ميرغضب      (به ميرزا رضا) گوشِت را بده ببينم مادر بخطا!

          (ميرغضب سعی مي‌كند ‌گوش ميرزا رضا را بگیرد و ببرد، ميرزا رضا مقاومت مي‌كند و سر می‌پیچاند)

ميرزا رضا      ‌گوشم را ‌چکار داری؟ كار، كارِ دستم بود، نه كار ‌گوش! نكش، دراز میشه!

ميرغضب      خودم كوتاهش می‌كنم. (‌گوش را مي‌برد و مي‌‌گذارد توی دست ميرزا رضا)

ميرزا رضا      (‌گوش بریده را توی دستش ‌گرفته است و نگاه می‌كند و از درد می‌نالد، با دست محل بريدگی را ‌گرفته است و از لاي انگشتانش خون می‌ریزد) ‌گوش بیچاره من! از قديم می‌گفتند كه  

          ‌گنه كرد در بلخ آهنگری         به شوشتر زدند ‌گردن مسگری

          اينجا بدتر از داد‌گاه بلخ حكم می‌دهند. کار، کار دستم بود، نه گوش! انگشت بود که ماشه را چکاند!

کامران‌میرزا  انگشتش را هم بشکن!

میرغضب      انگشتت را به من بده ببینم!

کریم             شما انگشت لازم دارین؟

كامران‌ميرزا   (به کریم) خفقان بگیر ‌پدرسوخته! (به میرزا رضا) با ‌چه حقی ‌پدر تاجدارم را كشتی؟

ميرزا رضا      ای بابا! شماحرف حضرت اشرف را كه مي‌‌گويد مشقي بود و تيرمشقي هم به‌خطا رفته است و هيچ ‌چشم زخمي هم به اعلا‌حضرت نرسيده است را باور نمي‌كنيد و به ‌چيزي نمي‌‌گيريد؟ من بي‌‌گناه را به قتل متهم مي‌كنيد، بكنيد! اما ديگر ‌چرا فرمايش حضرت اشرف را ‌چيزتان حساب نمي‌كنيد؟ (به میرغضب) دستم را ول کن، بگذار جواب شازده را بدهم.

كامران‌ميرزا    زبان‌درازي هم مي‌كني؟ ميرغضب!

ميرغضب      امر بفرماييد حضرت والا!

كامران‌ميرزا     دستش را رها کن، ‌زبانش را از حلقومش بيرون بكش!

امین‌السلطان    حضرت‌ والا دست نگاه ‌داريد، زبانش را نبريد!

كامران‌ميرزا  ‌چشممان روشن! حالا ديگر از قاتل جانبداري مي‌كنيد؟

امين‌السلطان         جانبداري كدام است؟ او هنوز استنطاق نشده است. قاتل را بايد استنطاق كرد.

كامران‌ميرزا     حضرت اشرف دارند در حضور ‌پيكر ‌پاك شاه‌بابا براي ما، حاكم تهران، مقام فرماندهي و حكومت دارالخلافه، تعيين تكليف مي‌كنند كه متْلاً ‌چطور بايد ما اين مردكه الدنگ‌ را استنطاق بكنيم؟ الدنگی متْل او كه سرا‌پايش به جوي نمي‌ارزد، دیگر براي استنطاق زبان لازم ندارد كه! رعيت را شما زباندار كرده‌ايد! شما براي رعيت زبان ‌گذاشته‌اید!

          (ميرزا رضا زبانش را براي كامران‌ميرزا در مي‌آورد)

كامران‌ميرزا      كه اين ها اين‌طور زبان‌دراز شده‌اند! كه نسبت به آستان قدس سلطنت اسائه ادب مي‌كنند.

امين‌السلطان      (كنايه‌مي‌زند) شايد حضرت والا ترجيح مي‌دهند كه اين زبان را از جنبش بيندازد تا نام برخي‌ها در اين استنطاق برده نشود!

كامران‌ميرزا     هيچ هم اين طور نيست! آنقدر توي سرش مي‌زنم كه بدون زبان هم متْل بلبل ‌چه‌‌چه بزند. (به ميرزا رضا) ‌پدر سوخته ولد زنا! زود باش و همدستانت را لو بده ببينم! (تند و تند با كتك زدن به طرح سوآل مي‌‌پردازد) از كي دستور ‌گرفتي؟ از كي ‌پول ‌گرفتي؟ ‌چقدر ‌پول ‌گررفتي؟ كي ‌از تو حمايت كرد؟ كي خبر داشت؟ كي‌ تو رو مخفي كرد؟ از كجا آمده بودي؟ از اينجا به كجا مي‌خواستي بري؟ ‌پاي كدوم دولت خارجي در ميان بود؟ روس  و انگليس و عتْماني ‌چقدر به‌شما داده‌اند؟ كي بتو اسلحه داد؟ در خانه حاج امين‌الضرب ‌چه مي‌كردي؟ با سيد جمال‌الدين اسدآبادي ‌چه رابطه‌اي داشتي؟ يقين با ميرزا ملكم خان فراماسون مكاتبه داشته‌اي؟ از كي تا به‌حال به‌عضويت فراموشخانه در آمده‌اي؟ 

ميرزا رضا    صبر كن بابا! دست نگه دار تا بگم! مي‌خوام بگم اما شما كه نمی‌ذارين!

امين‌السلطان     بگذار بگوید!

كامران‌ميرزا      راست بگو وگرنه ‌پدرت را در مي‌آورم!

ميرزا رضا      ما ‌پنج نفر بوديم.

كامران‌ميرزا      منشي بنويسد:  آن‌ها ‌پنج نفر بودند. (به ميرزا رضا) خب، كي‌ها بودند؟

ميرزا رضا      خودم بودم و سايه‌ام، اين ‌چيزم و دو خايه‌ام!

كامران‌ ميرزا و امين‌السلطان      اي بيشرف! ببريدش به دوستاقخانه و استنطاقش كنيد!

          (ميرزا رضا را محافظين با خود به بيرون مي‌كشانند)

صداي مردم از ‌پشت صحنه  خودش بوده و سايه‌اش   آن ‌چيزش و دو خايه‌اش 

(اين بند ‌چند بار با صدا هاي مختلف تكرار مي‌شود و به‌ صورت شعار در مي‌آيد)

امين‌السلطان         خفه كنيد اين هرزه درايان را! قلیان بياوريد! اعلاحضرت قلیان طلبيدند، قلیان بياوريد!

          (كريم قلیان‌بدست وارد مي‌شود و قلیان را در مقابل امين‌السلطان قرار مي‌دهد، امين‌السلطان خودش ‌چند ‌پكي به قلیان مي‌زند، و بر مي‌خيزد و همراه با كامران‌ميرزا و دیگر ملازمين جنازه شاه را بزحمت سر ‌پا نگاه مي‌دارند. قدم‌ زنان به جلوي صحنه مي‌آيند، كريم  در ‌پشت شاه قرار مي‌‌گیرد و دست خود را در آستين شنل شاه مي‌كند و براي حضار دست تكان مي‌‌دهد)

مردم (پشت شعار مي‌دهند)

          سلامت و زنده دار اين شه ما خدايا

          از عمر ما بكاه و به عمر او بيفزا

          (كريم با همان دست با سبيل شاه بازي مي‌كند و باز هم براي مردم دست تكان مي‌دهد و بعنوان اينكه دارد مگس مي‌‌پراند به صورت شاه سيلي مي‌زند. شعار ها ‌پايان مي‌يابند و خادمين شاه را روي صندلي مي‌نشانند و همراه با صندلي حمل مي‌كنند و به انتهاي صحنه برده و او را از روي صندلي بلند كرده و در ‌پار‌چه‌اي كه روي تخت سلطنتي را ‌پوشانده است، مي‌‌پيچانند و اين جنازه را به دور صحنه مي‌‌چرخانند و لااالاهه الاالله  ‌گويان او را به هر سو مي‌كشانند و به دو ‌گروه تقسيم شده و هر كدام مي‌خواهند جنازه را به طرف خود بكشند. جنازه از روي دست آن ها به زمين افتاده و عريان مي‌شود. ‌پيراهن او را دريده و هر كدام از درباريان مي‌كوشند كه اين ‌پیراهن را جر داده و از آن سهمي ببرند، در نهايت بار دیگر او را بر روي ‌پار‌چه در وسط صحنه خوابانيده و  در اطراف او ايستاده و گریه مي‌كنند. )

 

 

 

 

 

 

 

صحنه دوم

 

 

 

 

صدا ها از ‌پشت صحنه  لا الله الا الله  (تكرار اين جمله)

          (جنازه شاه را در ‌گليمي ‌پیچانده‌اند و ‌چهارطرف آن را ‌گرفته‌اند و كشان كشان وارد صحنه مي‌كنند و بر روي زمين مي‌‌گذارند.دو نفر از زنان دارند گریه مي‌كنند و به سر و روي خود ‌چنگ‌ مي‌زنند.)

امين‌السلطان         (به زنان ) خاتون‌ها! خاتون‌ها! تمنا مي‌كنم خوددار باشيد، زمان عزاداري بعداً بطور رسمي اعلام مي‌شود، آن‌وقت هر قدر كه دلتان مي‌خواهد گریه و زاري بكنيد، الان وقتش نيست! كسي نبايد به اين سوقصدي كه انجامگرفته ‌پي ببرد. مردم بايد خيال بكنند كه اعلاحضرت هم‌چنان صحيح و سالمند و دارند خودشان را براي جشن‌هاي قرن آماده مي‌كنند.

كامران‌ميرزا  حضرت اشرف صحيح مي‌فرمايند، اما صلاح نمي‌دانيد زود تر به سفير روس اطلاع بدهيم تا قواي خود را به حال آماده باش در بياورند.

امين‌ السلطان   هنوز نه! صلاح نيست، اول بايد وليعهد خودش را به ‌پايتخت برساند. وليعهد بايد خودش را در همين‌امروز و فردا به دارالخلافه برساند، و‌گرنه خدا مي‌داند كه زمانه آبستن ‌چه حوادتْي است.

اعتمادالحرم   من به دوستان خودم در قونسول‌گري انگلیس خبر داده‌ام. آن‌ها از هر نظر مواظب و مراقب هستند. ضمناً كفن و تربت متبركه‌اي كه شاه با خودش از كربلا آورده بود را بايد ‌پيدا كرد.

امينه اقدس            اوا خاك عالم! مگر مي‌شود كه تربت را ‌گم كرده باشيد؟

زن دوم                   همه اش تقصير خود تو است. تربت و كفن متبركه را قرار بود تو ‌پيش خودت نگه داري. عمداً ‌گم و ‌گورش كردي. يا مي‌خواي سرجهاز به دخترت بدي!

امينه اقدس            اوا! خدا بسر شاهده كه من اونا رو به اعتمادالحرم داده بودم. تازه من بچه‌ام كجا بود تا كه بهش جهاز بدم.

زن دوم         خدا تو رو شناخته كه اجاقتو كور كرده.

اعتماد‌الحرم            (به امينه اقدس) دیگر تهمت به اين بزر‌گی كسي به من نزده بود. متْلاً به‌من مي‌‌گن اعتمادالحرم. 

امين‌السلطان         فعلاً سر و صدا راه نيندازين. موقع‌اش كه شد، كفن و تربتي كه من براي روز سياه خودم نگاه داشته‌ام را هديه مي‌كنم. الان بايد فكري براي آشوب طلباني كرد كه ‌پي فرصت نشسته‌اند.

كامران‌ميرزا     حضرت اشرف دلشان شور بي‌مورد مي‌زند. دارالخلافه امن است و آب از آب تكان نمي‌خورد. معين‌التجار را مكلف كرده‌ام مراقب رفتار بازاريان باشد، مبادا در اين روز هاي حساس دست از كسب و كار بكشند و يا ارزاق عمومي را احتكار كنند.

          (امين‌السلطان را به ‌گوشه‌اي مي‌كشاند و با هم مشغول مذاكرات محرمانه مي‌شوند) 

اعتمادالحرم  حالا تكليف تدفين ‌چه مي‌شود. ميت را كه نمي‌شود همينطور ‌گذاشت.

معين‌العلما   آقايان غسل مس ميت يادتان نرود. مي‌دانيد كه غسل مس ميت واجب مُنجّز است و در هر حال بايد انجام بشود. در تمام رساله هاي عمليه آمده است كه ا‌گر كسي بدن انسان مرده‌اي را كه سرد شده  است مس كند غسل بر او واجب مي‌‌گردد. غسل بر دو ‌گونه است، ترتيبي و ارتماسي، در غسل ترتيبي بايد به نيت غسل، اول سر و ‌گردن، بعد طرف راست، بعد طرف ‌چپ بدن را بشويد، نصف ناف و نصف عورت را بايد با طرف راست بدن و نصف دیگر را بايد با طرف ‌چپ بشويد. ا‌گر بعد از غسل بفهمد جايي از بدن را نشسته و نداند كجاي بدن است، بايد دو باره غسل كند. و اما در غسل ارتماسي بايد به‌تدريج در آب فرو رود تا تمام بدن زير آب رود، البته در غسل ارتماسي بايد تمام بدن ‌پاك باشد ولي در غسل ترتيبي ‌پاك بودن تمام بدن لازم نيست.

امينه اقدس            (بغضش را فرو مي‌دهد) آقاجان، قربان جدت بروم! مساله‌اي دارم.

معين‌العلما   بپرس دختر من!

امينه اقدس            ا‌گر آدم جُنُب باشد، مي‌تواند غسل جنابت و غسل مس ميت را با هم يكبار انجام بدهد؟

معين‌العلما   البته بايد هر كدام از غسل‌ها را جدا‌گ‌انه نيت كرده باشد، و‌گرنه نمازش صحيح نيست.

زن دوم         آقاجان! قربان تقدست بروم! ا‌گر آدم حيض باشد ‌چطور مي‌شود؟

معين‌العلما   اول بايد مسلم شود كه استحاضه او قليله است يا متوسطه است و يا کثیره. ا‌گر نمي‌داند كه قليله است و يا متوسطه، بايد كار هاي استحاضه قليله را انجام بدهد و ا‌گر متوسطه است و يا کثیره بايد كار هاي استحاضه متوسطه را بانجام برساند و به هر حال مستحب بلكه واجب است كه غسل استحاضه را كه البته احكام دیگري دارد چداگانه نيت كرده و انجام بدهند.

امينه اقدس            (به شدت بگریه مي‌افتد) ديدي كه ‌چه خاكي بر سرم شد؟ من هميشه براي جنابت و استحاضه فقط يك‌دفعه نيت مي‌كردم. آقاجان قربانت بروم، الان ‌چطور بايد اين همه واجب را كه قضا شده‌اند، جبران بكنم؟

امين‌السلطان         خاتون ها! تمنا مي‌كنم صداي گریه‌تان بلند نشود، هنوز نبايد كسي از ماوقع سر در بياورد.

معين‌العلما   خاتون ها مي‌توانند نفر به‌نفردر فرصت مقتضي به حجره من تشريف بياورند تا حقير آداب كامله غسل ارتماسي و ترتيبي و مراحل استحاضه و بالاخص غسل جنابت را برايشان مشروحاً بيان دارم.

كريم     (در تمام اين مدت در ‌گوشه‌ای ايستاده بود و ظاهري اندوه‌گین داشت)

          هرکی به فکر خویشه

کوسه به فکر ریشه

یکی را خانه اش را آب می‌برد

طرف، بر پشت بامش خواب می‌برد

          حالا كه اينطوره، ‌پس تكليف مارا هم تعيين كنين! سياه‌بازي امشب رو راه‌ بيندازيم يا نه؟

كامران‌ميرزا     فعلاً برويم، كارهاي زيادي در ‌پيش داريم.

          (همه بجز معين‌العلما صحنه را ترك مي‌كنند. معين‌العلما شمع مي‌افروزد و مشغول قرائت قرآن مي‌شود، نگاهي به اطراف انداخته، بعد از اطمينان از تنها بودن، كم‌كم صدايش را ‌پايين مي‌آورد و در ‌گوشه دیگر صحنه عبايش را ‌پهن مي‌كند و مي‌خوابد، با شنيدن صداي ‌پا غافل‌گير شده و بلند مي‌شود با دست‌پا‌چگي، از حفظ ‌چند آيه را غلط مي‌خواند)

كريم    (وارد مي‌شود) تو كه قرآن برين نمط خواني

                                        ببري رونق مسلماني

معين‌العلما    تو هستي كريم؟ ترسيدم، فكر كرده بودم كه آدمي آمده است!

كريم             دستت درد نكند، حالا دیگر ما آدم نيستيم؟

معين‌العلما   خب دیگر! تو خودي هستي!

كريم             بارك‌الله! كي تا به حال؟ خيلي خب!

معين‌العلما   بد‌جوري خسته‌هستم، مي‌خواستم ‌چرتي بزنم كه تو مزاحم سر رسيدي.

كريم             من هم آمدم كه تو را خلاصت بكنم. برو در اتاق جنبي و استراحت بكن، همين كه نامحرمي آمد، بلند سرفه كرده و خبرت مي‌كنم، اونوقت از همانجا شروع كن به قرائت، ا‌گر هم كسي از تو بپرسد، مي‌‌گویم رفته بودي قضاي حاجت! خوب  هست؟

معين‌العلما   آفرين! دروغ‌مصلحت‌آميز بهتر است از راست فتنهانگیز! ما رفتيم. (خارج مي‌شود)

كريم             شيطان به‌همراهت!

          (كريم ‌پايين ‌پاي شاه مي‌ايستد، به فكر فرو مي‌رود، شمعي روشن كرده و در دست مي‌‌گیرد)

كريم                       آمدی اما ندانستی چرا

                              رفتنت افزوده شد بر ماجرا

خویش را صاحب قران نامیده‌ای

با سکندر هم‌کران نامیده‌ای

پیش شاهان چهان بنشسته‌ای

با جهان پیمان شاهی بسته‌ای

پیش شاهان از سکندر گفته‌ای

چون سکندر بی کله چون خفته‌ای؟

آمدی، با دار دنیا در نبرد

هر زمان افزوده‌ای دردی به درد

جام جمشیدت چرا بشکسته شد؟

نقش توفیقت ز ایوان شسته شد؟

 

          هان! ‌چطوري رفيق قديمي، بالاخره حلواي تو را هم خورديم! آسوده بخواب كه ما بيداريم.

                              در چه حالی ای رفیق دزد من

                              وز لئامت ها نداده مزد من

                              از برایت مطربی‌ها کرده ام

                              وز جفای تو بسی آزرده‌ام

                              خبث طینت می‌نمودی پیش من

                              خنده می‌کردی ولی بر ریش من

 

كريم   ‌چيزي بگويم كه بخندي؟ :

          دلقكي سر شاهي را به دامن داشت، شاه از وي ‌پرسيد: ديوسان را ‌چه باشي؟ ‌گفت: متكا!

          (كريم به تنهايي مي‌خندد) هان؟ نخنديدي؟

          دیگر حتي كريم هم نمي‌تواند تو را بخنداند!

          (كريم برخاسته، كلاه شاه را بر سر خود مي‌‌گذارد و كلاه خود را بر سر شاه، با كلاه شاه در مقابل آينه مي‌ايستد و به خود نگاه مي‌كند)

كريم             كلاهمان را عوض كرديم. همانطور كه نادر شاه افشار كلاهش را بر سر سلطان هند ‌گذاشته بود، و كلاه او را برداشته بود و درياي نور را با اين كلاهبرداري تصاحب كرده بود.

          راستي كدام‌يك از ما در اين معامله سود خواهيم برد؟

          من، كه اينجا بر سر ‌پا ايستاده‌ام و يا تو كه در انتظار دفن و كفن در اين‌جا افتاده‌اي؟

          الان دیگر لمس كردن دست تو مكروه شده است. همين دستي كه برآن بوسه ها ‌گذاشته‌اند، الان بايد بخاطر تماس با آن غسل كرد. غسل ترتيبي، غسل ارتماسي!

          خب ‌چي‌مي‌گي؟ كجاي كاري؟ اعلا‌حضرتِ قدر قدرتِ صاحب‌قران؟

این کلاه شماست بر سر من

وین قبا گشته در خور بَرِ من

پادشاه جهان جهید و برفت

صد جهان همچو گوز خر من

آن سکندر سکندری خوردست

همچو سنگی فتاده بر در من

تخت طاووس آسمان سایش

بخت برگشته، گشته منبر من

خواجگان حرم روای تو باد

خوبرویان خانه‌ات بَرِ من

 

 

          (شنل شاه را از روي او بر مي‌دارد و بر دوش خود مي‌بندد، تاج را بر روي کتابی كه معين‌العلما بر روي ميز ‌گذاشته بود مي‌‌گذارد و خود با رفتاري شاهانه بر روي سكويي در وسط صحنه مي‌ايستد. از اين ‌پس تا ‌پايان نمايش او در نقش شاه بازي مي‌كند. جنازه شاه جان مي‌‌گیرد، ‌پشتكي زده و نيم‌تنه كريم را كه در ‌گوشه‌ای انداخته بود بر مي‌دارد و بتن مي‌كند و كلاه كريم را بر سر مي‌‌گذارد و از اين ‌پس در نقش كريم ظاهر مي‌شود.

          شاه -كريم شيره‌اي سابق- بر روي سكويي ايستاده است.

          درباريان وارد صحنه شده و در ته صحنه دست بر سينه مي‌ايستند، نفر به‌نفر از جاي خود حركت كرده و  با احترام تمام در مقابل شاه كرنش كرده، به كفش‌هاي شاه بوسه مي‌زنند، و با احترام تمام عقب‌عقب رفته و در مقابل او به‌حالت سجود مي‌مانند.)

شاه   ‌پس كو اين معين العلما؟

كريم  نيامد؟ مقامش را بدهيد به من.

شاه   در خانه ‌گردو بسيار است، اما به شمار است!

كريم   اقلا بگذارید تا آقا نيامده است من برايتان بخوانم.

شاه   تو خواندن بلد بودي و ما نمي‌دانستيم؟ (مي‌خندد)

كريم   حالا كجايش را ديده‌ايد؟ فقط يك صندلی كم دارم.

شاه   برايش صندلی بیاوريد. (ملازمين ‌پار‌چه سياهي بر روي صندلي مي‌اندازند) به شرط آنكه از ادب دور نشوی.

كريم   به جقه اعلاحضرت قسم مي‌خورم.

شاه   بخوان!

كريم   (به آرامی شروع مي‌كند)

          الحذر اي مومنين از مومنات

          الحذر از ارتكاب منكرات

          (شاه با نگاه تائيدش مي‌كند)

          الحذر ‌گويم تورا من، الحذر

          مي‌دهم از مكر شيطانت خبر

          مومنا، دوري ‌گزين از مكر زن

          بشنو اما اين بشارت را زمن

          ‌گر كه دنيا را دهي بر آخرت

          در قيامت حوري آيد در برت

          (تغییر لحن)

          جان حوري من به قربانت شوم

          كي رسد روزي كه مهمانت شوم

          بر لب کوثر نشيني ‌پيش من

          دست تو در رشته هاي ريش من

          دست من ‌چرخد به روي ناف تو

          جان من قربان آن الطاف تو

          -قربان ناله هایتان، ای دلسوختگان! همه باهم-

          جان حوري من به‌قربانت شوم

          كي رسد روزي كه مهمانت شوم!

          (در اوج خواندن کریم، معين‌العلما وارد مي‌شود و همه حاضرين دست و ‌پاي خودشان را جمع مي‌كنند، معين‌العلما متوجه معني شعر نشده است.)

معين‌العلما   آفرين! بارك‌الله! نمي‌دانستيم كه نايب كريم از این هنرها دارد، ادامه بدهيد ادامه بدهيد!

كريم   (مي‌خواند)

          آي آقاجان!

          جان خود را مي‌كنم قربان تو

          بر لب کوثر شوم مهمان تو!

          -همه باهم-

          جان خود را مي‌كنم قربان تو

          بر لب کوثر شوم مهمان تو

          تا رسد دستم به آن دامان تو

         

          (دیگران تكرار مي‌كنند)

معين‌العلما   بارک الله.

         

          (شاه بر بالاي سكويي در وسط صحنه مي‌ايستد.    معين العلما  در مقابل شاه مانند بقيه بر ‌پاهاي شاه بوسه زده و كرنش مي‌كند، سپس کتاب را كه تاج شاه بر روي آن قرار دارد برداشته و در مقابل شاه قرار مي‌‌گیرد، مي‌كوشد كه تاج را بر سر شاه بگذارد، اما بعلت اينكه قدش كوتاه است، دستش نمي‌رسد.)

معين‌العلما   جسارتاً بعرض خاك‌‌پاي همايوني مي‌رساند، كه يا قبله عالم بايد سرشان را كمي خم كنند، و يا كرسي زير ‌پايشان بايد كه كوتاه‌تر انتخاب شود.

شاه     ‌پنجاه سال بر عالم و آدم سلطنت نكرده‌ايم كه سرمان را خم كنيم. ا‌گر سرمان را خم مي‌كرديم، كه سلطنت نمي‌كرديم. ‌چهار‌گوشه كرسي ما سر بر آسمان مي‌سايد، به ‌چه خيالي تو مردک؟ كه سرمان را ‌پيش تو خم كنيم؟

معين العلما   بنده دعا‌گوي در‌گاهم. قد فدوي كوتاه‌است. دستم نمي‌رسد كه كلاه بر سرتان بگذارم.

كريم (شاه سابق)    خدا را شكر كه دستت نمي‌رسد كه سر شاه را كلاه بگذاری، سر ملت را كلاه مي‌‌گذاري، بست نيست؟

معين‌العلما   (به كريم) مراسم تمرين است، اين تاج‌‌گذاري بايد فردا در جلوي ‌چشم سفرا  و مهمانان انجام بگیرد، خلل در كار نكن تا بتوانيم از وقت كه ضيق است استفاده كنيم.

شاه    كريم به سلامتي ماست كه لود‌گي مي‌كند.(به كريم) امروز هر قدر كه مي‌خواهي لود‌گي بكن، اما فردا نخواهيم ‌گذاشت ‌پا به درب‌خانه بگذاری. يك فردايمان آسوده بگذار تا بي لود‌گی تو سر كنيم و به فراغ بال به اميد خدا تاج ‌پنجاه سالگی سلطنت را بر سر بگذاريم و ذوالقرنين بشويم. بعد از آن رهايت مي‌كنيم تا بيايي و هر قدر كه دلت مي‌خواهد، لود‌گي كني. بايد اسماعيل بزاز و بقيه دار و دسته‌ات نمايش خوبي ترتيب بدهند. نمايشي كه اين فرنگی‌ها با ديدنش انگشت به‌دهان بمانند.

كريم   با اين نمايش‌ها كه شما ترتيب مي‌دهيد دیگر جايي براي دلقك‌بازي ما نمي‌ماند.

معين‌العلما   خداوند به حق اين قرآن دست دشمنان را از آب و خاك و قلمرو اسلام و اين سلطان كوتاه كناد! (باز هم سعي مي‌كند، با بي‌چار‌گی تاج را بر سر شاه بگذارد)  دستم نمي‌رسد!

كريم           تو كه مستجاب‌الدعوه‌ هستي، نمي‌تواني از خدا يك دو وجبي قد بلند تر بخواهي و يا بخواهي كه خدا فقط براي فردا كمي دستت را دراز تر كند!

معين‌العلما   مگر دست با دعا دراز‌تر مي‌شود؟

كريم                       ا‌گر دست با دعا درازتر نمي‌شود، ‌پس كوتاه‌تر هم نمي‌شود.

معين‌العلما   معلوم است كه نمي‌شود!

كريم   ‌پس ‌چرا مي‌‌گ‌ويي كه با دعاي تو دست دشمنان را از آب و خاك قلمرو اسلام كوتاه مي‌كني.

شاه   (مي‌خندد) آنقدر جر و بحتْ نكنيد، به كارتان برسيد، كه ما خسته شده‌ايم.

كريم    (به شاه) وقتي كه دو دلقك صحبت مي‌كنند، يك ‌پادشاه دخالت نمي‌كند.

معين‌العلما   مرا هم دلقك مي‌نامي؟ اي‌بي‌ادب!

كريم   خيلي هم دلت بخواد! ‌چه خيال كردي؟ دلقكي شغل خوبي است، سرقفلی دارد، میگی نه، از کلانتر بپرس.

 شاه  (به كريم) دست از سر اين بزرگوار بردار، تا به‌كارش برسد، (به ملازمين) يك ‌چيزي هم در زير ‌پايش بگذاريد تا بالاتر برود.

          (يكي از ملازمين يك صندلي نزديك مي‌كند)

شاه    نه! اون خيلي بلند است.

          (يكي از ملازمين يك ‌چهار‌پايه كوتاه مي‌آورد)

معين‌العلما   نه! اون خيلي كوتاه است.

كريم   معين‌العلما بايد روي ‌چيزي برود كه اولش كوتاه باشد، بعد كه آقا رويش رفت كم كم  بلند بشود.

شاه    چنين ‌چيزي وجود ندارد!

كريم    ‌چرا من يكي اش را دارم.

شاه    (با خنده) آن را براي عمه‌ات نگهدار!

كريم   به‌درد عمه من نمي‌خورد، ‌چون از نظر شرعي عمه به خواهرزاده حرام است، اما شايد به‌ درد عمه شما بخورد.

شاه  اين هم بد فكري نيست، الان دستور مي‌دهم تو را هم ببرند و بغل قبر يكي از عمه هايم دفن كنند تا دست از سر ما برداري و بتوانيم به‌كارمان برسيم.

كريم   ‌چرا مي‌خواهيد سر و كار مرا با مرده بيندازيد؟ يكي از ميراتْ‌دارانش را كه زنده است بدهيد تا تحويلش بدهم.

معين‌العلما   حرف از مر‌گ‌ و مرده نزن، در اين ساعتِ خجسته اصلاً شگون ندارد.

كريم   ‌چطور شد؟ ‌چطور شد؟ آقايان در همه عمر دارند از تصدق سر مرده ها نان مي‌خورند و ما حرفي نميزنيم. الان كه دیگر به ما  رسيد، شگون ندارد؟

شاه   (به معين‌العلما) بزرگوار! شما به كارت برس و سر به‌سر اين لوده نگذار! او براي طيب خاطر ما لودگی مي‌كند.

معين‌العلما   جسارتاً ‌پيشنهاد مي‌كنم كه قبله عالم بنشينند تا من كلاه را بر سر مبارك بنشانم.

كريم   كلاه ‌گذاشتني است و نه نشاندني!

معين‌العلما   من از ترس متلك تو كلمه را عوض كردم، باز هم ساكت نماندي!

كريم  كور خوندي جانم. با اين كلك ها نمي‌تواني از دست من در بروي!

شاه   شما را به‌خدا كوتاه بياييد. من دیگر خسته شده‌ام، امان از دست اين ملت!

كريم   ملت هم از دست شما خسته شده است، خب ‌چرا دست از سر هم بر نمي‌داريد؟

شاه   (به ملازمان) اين كريم را از الان حبس كنيد تا وقتي كه ما فارغ شويم از‌ اين تكاليف!

          (ميرغضب و اعتمادالحرم دست‌هاي كريم را مي‌‌گيرند و مي‌خواهند از صحنه بيرون ببرند)

كريم    شما را به‌خدا بگذاريد تا شاه‌عبدالعظيم در ركاب باشيم، من قول مي‌دهم كه دیگر حرفي نزنم.

شاه    ا‌گر قول مي‌دهد حرفي نزند، راحتش بگذاريد.

كريم   هيچ حرفي نمي‌زنم، هي‌چ حرفي نمي‌زنم، از قديم ‌گفته‌اند: حرف حق نزن، سرتو مي‌برند} من هم هیچ حرفي نمي‌زنم!

(همه سكوت كرده‌اند، معين‌العلما مشغول زير لب شاه را دعا می‌کند. شاه مي‌نشيند تا معين‌العلما كلاه بر سرش بگذارد، كريم در ‌گوشه اي‌ ساكت ايستاده است و از زير ‌چشم به دیگران نگاه مي‌كند)

كريم   ‌چرا دیگر شما ساكتيد؟ متْل اينكه ا‌گر من حرف نزنم شما هم ‌چيزي براي ‌گ‌فتن نداريد.

شاه   آخرش نتوانستي جلوي خودت را بگیري!

كريم   (كريم دايره‌اش را دست ‌گرفته و مي‌خواند)

بخت شاهانان می‌رسد روزی بسر

پیشه دلقک به دنیا معتبر

نان شاهان را به خون آلوده بین

شادخواری را به کام لوده بین

لودگی در منظر مردم خوش است

دلقکان را آن دورویی ناخوش است

پادشاهان خوان یغما می‌برند

دلقکان برخوان مردم می‌خورند

چهره خندان ما دکان ماست

گوهر معنا همه در کان ماست

غصه ها در سینه پنهان می‌کنیم

خانه را با خنده خندان می‌کنیم

مرده را با ذوق خود جان می‌دهیم

زنده را از جیب خود نان می‌دهیم

 

(صحنه تاريك مي‌شود)

 

صحنه سوم

          (ناصرالدين‌شاه در دنباله صحنه تمرين تاج‌‌گذاري بار دیگر بر سر ‌پا مي‌ايستد. شاه در حاليكه كلاه جقه دارش را بر سر ‌گذاشته است و با لباس زير بر روي سكو ايستاده است  و ملازمين دارند لباس بر تنش مي‌كنند و شنل بر دوشش مي‌‌گذارند و اعتمادالحرم هم در همين حال مشغول دوخت و دوز و امتحان لباس بر تن شاه است، هر يك در حال آمد و رفت و سر‌گرم كاري هستند. صداي گریه كودكي از ‌پشت صحنه شنيده مي‌شود.ناصرالدين‌شاه بسيار خوشحال است.)

شاه   اين عزيزالسلطان نيست كه گریه مي‌كند؟

كامران‌ميرزا  همين‌طور است قبله عالم.

كريم   (درحاليكه قلیان را بر لب شاه نزديك مي‌كند) ببري خان از بغل او فرار كرده و رفته است و عزيزالسلطان برايش لج كرده است

شاه   اين ببري‌خان هم از آن ‌گربه هاي ‌پدرسگ‌ روز‌گار است، هر ‌چه نازش را بكشي بيشتر ناز مي‌كند، خب يكي دست عزيزالسلطان را بگیرد و ببرد به باغ، شايد ببري خان را ‌پيدايش بكند.

كريم   ببري خان ‌گ‌م نشده است. از دست آزار و اذيت عزيزالسلطان رفته است روي رف و ‌پايين نمي‌آيد، اين دو تا به‌هم‌دیگر حسوديشان مي‌شود، از دو تا هوو بدترند!

شاه   به عزيزالسلطان بگوييد كه بيايد اينجا، من خودم برايش ‌گربه بهتري دارم، بيايد، (صداي ‌گربه درمي‌آورد) بيا عزيزالسلطان!

          (همه حضار مي‌خندند، عزيزالسلطان شديدتر مي‌‌گريد)

شاه    بيا ‌چند تا ‌گربه مي‌خواهي؟ بيا ‌پيش خودم! (يكي از ملازمين به اشاره شاه صداي ‌گربه درمي‌آورد) اين هم يك ‌گربه دیگر، (ملازم دیگري، با اشاره شاه سعي مي‌كند كه صداي ‌گربه در بياورد، اما صدايش شبيه سگ‌ مي‌شود) اين هم يك توله سگ‌.

          (هر يك از ملازمين سعي مي‌كنند صداي ‌گربه را تقليد كنند، به تدريج همه در صحنه به حركات مضحكي مي‌‌پردازند و صداي حيوانات مختلفي را در مي‌آورند، و از رفتار و كردار حيوانات مختلف از جمله ميمون تقليد مي‌كنند، شاه به شدت مي‌خندد، كريم قلیان را برداشته و در ‌گوشه‌ای بي‌صدا مي‌نشيند و قلیان مي‌كشد)

شاه   كريم ‌چرا ساكتي؟ صدايت در نمي‌آيد، حرفي نمي‌زني، امروز سردماغيم، تو هم صدايي در بياور، مزاحي بكنيم.

كريم   قبله عالم بسلامت باشند، من آدمي‌زاده‌ام و تنها صداي آدمي‌زاد‌گان از من بيرون مي‌آيد، اين همه حيوانات زبان‌بسته اينجا هستند (اشاره به ملازمين)  و من خوف مي‌كنم كه حرف بزنم. از ترس اين جانوران زبان‌بندك ‌گرفته‌ام.

شاه   اين ها براي مسرت و ‌گشایش خاطر ماست كه سرو صدا راه انداخته‌اند و تو هم صدايي بده تا ما را و شايد هم عزيزالسلطان را بخنداني! (به كودكي كه در ‌پشت صحنه است) عزيزالسلطان، بيا ببين كريم ‌چه جانوري است!

كريم   ‌چاكر جان‌نتْار، كريم هستم و جانور نيستم.

شاه   تو آني هستي كه ما امر مي‌كنيم و اراده مي‌كنيم

          (كريم سكوت مي‌كند)

شاه   (بي‌آنكه به كريم نگاه بكند، به حالت آمرانه) مي‌شنوم!

          (كريم سكوت مي‌كند و با قلیان مشغول است، هر يك از ملازمين متملقانه، با اشارات ‌چشم و ابرو و دست بطوري‌كه شاه هم ببيند، اما طوري وانمود مي‌كنند كه نمي‌خواهند شاه ببيند، كريم را تشويق مي‌كنند كه صدايي از خود بيرون بدهد، و در همين حال براي خودشيريني هر يك صداي حيوانات مختلف را در مي‌آورند، كريم هم‌چنان سكوت مي‌كند)

شاه   نشان بده كه در ‌چنته ‌چه داري!

كامران‌ميرزا  قبله عالم بسلامت باشند، نايب‌كريم شيشكي‌هاي جالبي در مي‌كند، صداي شيشكي او بي‌نظير است.

شاه   تا به‌حال نشنيده‌ام، ‌چگونه ‌چيزي است؟

اعتمادالحرم  كريم، يكي از آن شيشكي ها را شليك كن!

ميرغضب      قربانتان ‌گردم، واقعاً كه ‌چيزي است شنيدني، (به كريم) نايب كريم نشان بده، (براي شاه تشريح مي‌كند) دستش را دور دهانش حلقه مي‌كند و صدايي بيرون مي‌دهد متْل تو‌پ شر‌پنل !

اعتمادالحرم     متْل صوراصرافيل، نغوذبالله!

(كريم سكوت مي‌كند، هر يك از ملازمين مي‌كوشند به اشاره سر و دست و ‌چشم و ابرو كريم را وادار به كار كنند)

شاه                   خاطر ما دارد مكدر مي‌شود!

كامران‌ميرزا      براي خاطر خطير سلطان صاحب‌قران!

اعتمادالحرم     براي انبساط خلق شاهانه!

ميرغضب      براي شادي عزيزالسلطان!

شاه             اين عمله هاي طرب، از بي‌وفا ترين نوكران ما هستند، هر‌چه كه انعام و مواجبشان مي‌دهيم، حرامشان باد! هيچ كاري نمي‌كنند و از تمام نوكران دیگرهم بيشتر توقع دارند، مواجب همه‌شان را از همين امروز ببريد!

كامران‌ميرزا      كريم ‌چرا با نازكردن خودت خلق شاهانه را تنگ‌ كردي؟ صدايي از خودت در بياور، همان شيشكي را كه روزي صدبار در مي‌كني، يكي را هم الان در بكن!

كريم             آخر جايش نيست!

شاه              جاي هر ‌چيزي آن‌جا است كه ما تعيين مي‌كنيم!

كريم             وقتش نيست!

شاه             وقت هر كاري در اراده ماست! بايد بشود آن كاري را كه ما اراده مي‌كنيم.

كريم             اين دیگر ‌چيزي است كه بايد خودش بياد و در اداره و اراده قبله عالم هم نيست.

شاه             هر جا و هر وقت ما هر‌چه را از هر كسي كه اراده بكنيم، انجام مي‌شود.

اعتمادالحرم  كريم كوتاه بيا! مگر سرت زيادي كرده؟

كامران‌ميرزا      نكنه به سرت زده؟

كريم             هر وقت كه وقتش شد، خبرتان مي‌كنم.

ميرغضب      بلبل‌زبوني هم مي‌كني؟ هيچ نمي‌ترسي كه زبانت را از ‌پس سرت بيرون بكشم؟

شاه             دنيا مي‌داند، سري كه در قدم ما خم نشود، مي‌شكند.

ملازمين        البته كه ‌چنين است!

كامران‌ميرزا     قبله عالم بسلامت باشد، همه مي‌دانند كه اين كريم ديوانه‌اي بيش نيست! از قديم ‌ گفته‌اند ديوانه‌گان و كودكان را به كاري كه مي‌كنند حرجي نيست.

اعتمادالحرم     اين كريم اما ديوانه نيست، او را من شناخته‌ام، عاقلي است ديوانه كن! شايسته است كه زبانش را از كامش بيرون بياورند!

امين‌السلطان     ديوانه است، ديوانه ‌كه دیگر شاخ و دم ندارد! در موقعي كه نبايد حرف بزند و سكوت طلايي است كه هر متْقالش كرور كرور مي‌ارزد، او بلبل مي‌شود و يا بهتر بگويم، خري مي‌شود و عرعر مي‌كند، و آن موقعي كه بايد حرفي بزند و هنر خود را عرضه بدارد، زبان‌بريده به كنجي نشسته صُم بكم! (به كريم) آخر حرفي بزن!

كريم   من حرفم را موقعي مي‌زنم كه لازم باشد!

شاه   خلقمان دیگر تنگ شده است، خاطرمان ملول ‌گشته است!

امين‌السلطان     كريم! بر سر عقل بيا و خاطر ملوكانه را بيش ازاين مكدر نكن! يك صدايي در بياور تا باعتْ انبساط خاطر همايوني شود!

كريم  هر وقت كه لازم باشد مي‌كنم، هنوز لازم نشده است!

شاه   (به شدت عصباني است) نيمي از جهان را بزير نگین داريم، اداره دنيا در اراده ماست، بي حكم ما سنگ‌ از روي سنگ‌ نمي‌جنبد، با تحكم ما كوه به لرزه در مي‌آيد، تو كه مطرب نا‌چيزي هستي، داري در مقابل اراده  ‌پولادين ما ايستاد‌گی مي‌كني؟ الان دیگر زماني است كه بايد تغير كنيم. (فرياد مي‌زند) ميرغضب!!

          (كريم   شيشكي ‌پرصدايي در مي‌كند و بعد سكوت و انتظار برصحنه حاكم مي‌شود)

شاه       ‌چه بود؟ مردكه ‌پدرسوخته ‌چطور جرات مي‌كني در مقابل ما!

كريم     (معصومانه) قبله عالم بسلامت باشند! اين همان شيشكي بود كه شما لازم داشتيد و من تقديم كردم.

          (شاه غافل‌گیر شده است و به ‌چشم ملازمين نگاه مي‌كند و ملازمين با اشاره سرسخن كريم را تاييد مي‌كنند)

          همانطور كه بعرض رسانيده بودم، هر وقت كه زمانش مي‌شود خودش مي‌آيد، اختيارش در دست من نيست!

          (شاه بعد از سكوتي ممتد، كه موجب نگرانی همه حضار است، بشدت مي‌خندد، و همه ملازمين و حضار هم آسوده‌خاطر شده و مي‌خندند)

شاه    ‌پدرسوخته‌اي است اين كريم! خاطر ما را از تكدر در آورد! انعامش بدهيد!

          (كريم كيسه انعام را از دست امين‌السلطان ‌گرفته و با ‌پشتكي خود را به وسط صحنه مي‌اندازد و دايره اش را دست ‌گرفته و مي‌خواند)

كريم     سينه ام را از هوا ‌پر مي‌كنم

          ‌گردنم را هم‌چو اشتر مي‌كنم

           دست خود را بر دهان تر مي‌كنم

          ‌پس دهان را ‌چون ‌پس خر مي‌كنم

          بر سبيل جاهلان ول مي‌دهم

          بر حساب باج دولت مي‌نهم

 

          ‌گربه‌اي بينم كه عابد مي‌شود

          ساكن كنجِ مساجد مي‌شود 

          روبهي بينم كه درويشي كند

          وز كلك با ماكيان خويشي كند

          آن كه مالد دست خود بر ريش خويش

          وز خدا راضي بود در ‌پيش خويش

          خويش را در ‌پيش او دولا كنم

          تيزكي بر ريش آن والا كنم

 

          هر كسي خواهد زمن باج سبيل

          از براي جقه شاه جليل

          مي‌كنم تقديم آن عالي جناب

          حضرت والا، جناب مستطاب

          تيزكي، نه هم‌چو بانگ‌ ‌گوز خر

          شيشكي، ‌چون غرش شيران نر

 

          شیشکی خواهی بیا این شیشکی (شیشکی در می‌کند)

          نسیه می خواهی، دهم من پیشکی  (شیشکی در می‌کند)

          یا که نقدی یا که قسطی، کم‌کمک (شیشکی های کم صدا)

          پولشان را می‌ستانم بی کلک (شیشکی های کم صدا)

          شیشکی بستان که ارزونت دهم

          در قبال مال مقرونت دهم

          (به میرغضب) از برای تیزی تیغ شما

از دهن، یا آن که از اونت دهم (شیشکی بلندی در می‌کند و از صحنه خارج می‌شود)

 

صحنه چهارم

 

(صحنه  شكار‌گاه)

 

شاه   (نگاهی به اطراف مي‌اندازد)

          اين منطقه كاملا  به نظرما آشنا مي‌آيد، مطمئنیم كه اينجا را يكبار ديده‌ايم….(به فكر فرو مي‌رود)

          الان يادمان آمد، اينجا همان جايي است كه ‌چند سال قبل در موقع شكار، از جر‌گه دور افتاديم

          يكه و تنها، با ‌پاي ‌پياده از كنار اين صخره عبور مي‌كرديم

          اسبمان سقط شده بود

          تا ‌چشم كار مي‌كرد، بيابان بود

          نشاني از آدمي و آباديي ديده نمي شد

          ما بوديم و خدايمان و همين تفنگ‌ سر‌پر

          رسيده بوديم به اين تخته سنگ‌

          خسته و مانده و وامانده، مي‌خواستيم كه استراحتي كرده باشيم، تا نوكران برسند

          در همين موقع صداي غرش مهيبي شنيديم

          بر‌گشتيم، ‌چشممان به ‌پلنگی افتاد، تيز‌چنگال، با دندان‌هايي كه مانند خنجر ‌پولادين عريان، جهش كنان به سوي ما مي‌آمد

          ما اما هراس نكرديم، خدارا ياد كرده و تفنگ‌ را نشانه رفتيم

          ‌پلنگ‌ در ميان زمين و آسمان بود كه هدف ‌گرفتيم. و تفنگ‌ انداختيم!

          (همه حضار با دهان باز و بطور آشكار با تحسين به ‌گفتار شاه ‌گوش فرا داده‌اند)

          دو بار ‌پيا‌پي تفنگ‌ انداختيم و كلك جانور را كنديم.

          عجب ‌پلنگی بود، بيشتر شير بود تا ‌پلنگ‌!

          بسياري از رجال حتي طاقت ديدن جنازه‌اش را هم نداشتند

          امينه اقدس وقتي كه شنيده بود ما با ‌چه بلايي دست و ‌پنجه نرم كرده‌ايم در اندروني غش كرده بود، دكتر تولوزان را خبر كرده بودند و آمده بود و مي‌خواست با بوي آمونياك او را به حال بياورد، فايده نمي‌كرد و آخرش به تجويز حكيم‌باشي جلوي دماغش كهنه سوزاندند و به‌حالش آوردند!

معين‌العلما    مرحبا! مرحبا! مرحبا به طب اطباي خودمان! صد تا فرنگی به‌اندازه يك حكيم‌باشي خودمان نمي‌فهمند! اصلاً دستشان اغور ندارد!

كامران‌ميرزا      (طوري شروع به صحبت مي‌كند كه معين‌العلما بفهمد جاي تملق از شاه است و نه تعريف از حكيم) آفرين بر دست و ‌پنجه شاهانه!

معين‌العلما     (سعي مي‌كند جبران كند) بله، آفرين و صد آفرين! مهارت شاهانه و دل و جرئـت قبله عالم وقتي كه دست به دست هم بدهند، شير و ‌پلنگ‌ و ببر كه سهل هستند، ا‌گر ديو سفيد مازندران هم زنده بشود نمي‌تواند ‌چشم زخمي به خاك ‌پاي همايوني برساند. شاعر ‌گویا براي همين مورد است كه مي‌‌گوید  

          «حسنت به اتفاق ملاحت جهان ‌گرفت

          آري به اتفاق جهان مي‌توان ‌گرفت»

ميرغضب      هزار آفرين! رخصت بدهيد، همين الان با يك مديحه وصف حال كنم.

          شاهان جهان جمله تورا حلقه بگوشند                  

          تو شير ژیاني، د‌گران ‌پيش تو موشند

حضار            به به !

ميرغضب      اندر خم ‌چوگان تو افتاده سر شير               

          وز غرش تير تو وحوشان ‌چه خموشند

كامران‌ميرزا      هزار آفرين كه ‌چيزي نيست، صد هزار آفرين!

          من در همان موقع قصيده‌اي سروده بودم، با اين مطلع

          تا تير رها كرده شه ما ز تفنگش                           

          جنگل به هراس آمده با شير و ‌پلنگش

 

شاه                        (ظاهراً بي‌توجه به تملق ها و مداحي ها، به منطقه دقيق تر نگاه مي‌كند) درست است، خودش است، همان تخته سنگ‌ است، با همان درخت‌ها، و…

كريم                (منطقه را با دقت ساختگي كاووش مي‌كند) و همان تيكه زمين، و همان تكه آسمان، و همان يه ‌پار‌چه ابر كه آن موقع هم بالاش بوده و همان دروغ شاخ‌دار كه ‌پاي تخته سنگ‌ ريشه دوونده….!

شاه                   (خنده ساختگی تلخي مي‌كند) امان از دست اين كريم! خب سرا‌پرده ما را در همينجا مي‌زنيم و به انتظار شكار مي‌نشينيم.

          (براي شاه صندلي مي‌‌گذارند، شاه مي‌نشيند، دو نفر مشغول باد زدن مي‌شوند، يك نفر ‌پشت شاه را مي‌مالد، و يك نفر لوله قلیان را در مقابل دهان شاه آماده نگاه مي‌دارد. كريم خود را به شاه مي‌رساند و ‌پايش را ‌گرفته و روي دوش خود مي‌‌گذارد و سعي مي‌كند كه ‌چكمه اش را از ‌پا بيرون بكشد)

شاه   ‌چه مي‌كني؟

كريم   مي‌خواهم كه كفشتان را بيرون بياورم.

شاه   كي به تو امر داده است كه كفش مرا از ‌پا بيرون بياوري؟

كريم   مي‌خواهم ریگش را بتكانم.

شاه   تو از كجا مي‌داني كه توي كفش من ریگ‌ است؟

كريم   خب ا‌گر ریگی به كفشتان نمي‌داشتيد كه اين همه آدم را با خودتان بر نمي داشتيد به بهانه شكار توي اين بيابان سر‌گردان بكنيد! و آخرش يك خر‌گوش بي‌چاره را بكشيد و ب‌چه هايش را يتيم بكنيد.

          حالا يك كمي صبر داشته باشيد! بگذارید كفشتان را در بيارم و بتكانم!

          (صداي جرگه شكار كه از دور ميآيند و نزديك مي‌شوند)

شاه   (‌پايش را با زحمت از دست كريم مي‌رهاند) متْل اينكه دارند نزديك مي‌شوند!

          (ملازمين به كناري مي‌روند و كسي تفنگ‌ را به دست شاه مي‌دهد، شاه تفنگ‌ را آماده آتش بدست مي‌‌گیرد و به هر طرف نگاه مي‌كند. و در نهايت به سوي جمعيت تماشا‌گران نشانه مي‌رود)

امين‌السلطان         قرقاول است

          (صداي شپپور‌چيان و طبالان كه شكار را تغقيب مي‌كنند و به سوي اين محل مي‌رانند)

كامران‌ميرزا  خرگوش است، يك خر ‌گوش ‌چاق و ‌چله!

 اعتمادالحرم نخير روباه است.

ميرغضب      به آهو بيشتر مي‌ماند.

كامران‌ميرزا      مرال است، يا غزال است، يك غزال بزر‌گ‌، يك شكار شاهانه!

اعتمادالحرم     همينطور دارد به اين‌سو مي‌آيد، مي‌آيد تا سر به آستان سلطان بگذارد!

ميرغضب      سينه اش را سپر كرده است و مي‌آيد و به زبان حال مي‌‌گوید «بزن! ‌پادشاها، بزن بر سينه من، كه آمده ام تا سفره نهارتان را از كباب خوشمزه جگر خودم رنگین كنم. بزن كه دست و ‌پنجه شاهانه مريزاد»

          (سعي مي‌كند كه شعري بگوید) بزن شاها، بزن بر سينه من        (كمي فكر مي‌كند) نه بايد قافیه‌اش را عوض كنم .

          بزن شاها بزن بر سينه تيري

                    كبابم كن، بخور از من به سيري

          ازين دنيا نپنداري كه سيرم

                    ‌چو شاهم مي‌خورد، خواهم بميرم

          بزن تير و بِكِش بر سيخ داغم

كريم     (با لحن گریه‌آلود و مسخره، بيت را تكميل مي‌كند، با اشاره به شاه)

          كه عزراييل ‌گرفت اكنون سراغم

          مرال نيست، به شير مي‌ماند! آخر مرال كه لايق شكار شاه نيست! ‌پادشاه شيران است كه دارد مي‌آيد تا خودش را تسليم بكند، نگاه كنيد، ‌پر‌چم سفيد دست ‌گرفته است و دستهايش را هم بالا برده، ‌پاهايش را هم بالا برده، نمي‌دانم با وجود بر اين ‌چرا باز هم مي‌تواند باسرعت برق بدود! لابد دارد روي تخمهايش مي‌جهد!

          الان دارد لابد مي‌‌گوید

          بزن تيري كنون بر سايه من

          ا‌گر دستت رسد بر خايه من

شاه   هيس!!!

كامران‌ميرزا      نفس را در سينه حبس كنيم!

اعتمادالحرم     دیگر ‌چيزي نگوییم!

ميرغضب      سكوت كنيم!

كامران‌ميرزا      بي‌صدا!

همه با هم    هيس!!! (با همين حرف‌ها شلوغ مي‌كنند)

همه با هم    (با ‌چشمانشان شكار را تعقيب مي‌كنند)

آمد…آمد…آمد….آمد…! الان! وقتش است، الان!

          (شاه كه به سوي جمعيت نشانه رفته بود شليك مي‌كند، اما به هدف نمي‌خورد و شكار در مي‌رود، واكنش يأس در ‌چهره ها، كريم شيره‌اي شيشكي ‌پرصدايي در مي‌كند و مي‌خندد)

شاه   (خشمناك) كدام احمق بود؟ با (تفنگ‌ به سوي كريم نشانه مي‌رود، كريم هم‌چنان مي‌خندد و دیگران همه ترسيده‌اند) مادر بخطا بگیر سزاي اين بي‌ادبي را! (ماشه را مي‌‌چكاند اما شليك نمي‌شود، كريم شيشكي دیگري در مي‌كند ومي‌خندد ، شاه به شدت غضبناك مي‌شود، بار دیگر ماشه را مي‌‌چكاند اما شليك نمي‌شود.)

شاه   طناب بياوريد و خفه كنيد اين مادر قحبه را!

          (ملازمان به جستجو مي‌‌پردازند، و طنابي نمي‌يابند)

شاه   زودتر، بجنبيد بي‌عرضه ها! مي‌خواهم همين الان خفه شدن او را با ‌چشمان خودم ببينم!

كامران‌ميرزا  طنابي در اينجا يافت نمي‌شود، بايد كسي را به اردو روانه كنيم!

شاه   بدون معطلي! شال هايتان را باز كنيد و به ‌گردن او ببنديد، و آنقدر بكشيد تا خفه شود!

          (ميرغضب كه دارد با عجله شالش را باز مي‌كند شلوارش ‌پايين مي‌افتد، كريم شيشكي دیگري در مي‌كند)

شاه   شال ها را به همدیگر ببنديد و او را در ميانه بگذارید و به ‌گردنش بيندازيد!

          (شال‌ها را ‌گره زده و به ‌گردن كريم مي‌بندند و از دو سو مي‌كشند و كريم در آستانه خفه شدن است ولي هم‌چنان از خنده خودداري نمي‌كند، ‌گره شال‌ها باز شده و هر يك از ملازمين كه شال‌ها را مي‌كشيدند به سويي ‌پرتاب مي‌شوند و كريم به محض خلاص شدن با شيشكي بلندي واكنش نشان مي‌دهد، شاه خود از اين منظره به خنده مي‌افتد و خشمش فرو مي‌ريزد، يكي از همراهان جام شرابي بدست شاه مي‌دهد)

شاه   بختت يار بوده، كريم، جانت را اين دفعه در بردي! شكر كن كه آتش خشم ما فرو نشست، و‌گرنه كاري مي‌كرديم كه جانت از آنت در برود!

          (كريم شيشكي دیگري ‌چاشني مي‌كند)

شاه   (در حال خنده) ‌چطور جسارت مي‌كني تو مادر بخطا! اما خوب  خندانديمان!

          (كريم دايره اش را در آورده و مي‌خواند)

كريم   تير شه تا مي‌خورد دور از هدف

          خشم خود خالي كند بر هر طرف

          مردمان را جمله دشمن مي‌كند

          دشمني از جمله با من مي‌كند

          كار او مانند كژدم مي‌شود

          قاتل اولاد مردم مي‌شود

          ‌چاره اي دیگر نمي‌ماند برين

          مي‌كنم با شيشكي صد آفرين

 

شاه   (به تفنگش نگاه مي‌كند و آن را وارسي مي‌كند) عجيب است، اين تفنگ‌ تا به‌حال خطا نمي‌رفت، عجيب است! (با تفنگ‌ يك بار دیگر به سوي تماشا‌گران نشانه مي‌رود، همراه با تفنگ‌ مي‌‌چرخد و بار دیگر كريم را نشانه مي‌‌گیرد،كريم واكنشي نشان نمي‌دهد، با تفنگ‌ به ملازمين نشانه مي‌رود و آن ها خود را مي‌بازند و از جلوي لوله تفنگ‌ مي‌‌گريزند، شاه مي‌خندد و تفنگ‌ را به ديوار تكيه مي‌دهد)

شاه   (در حاليكه خاطره زير را تعريف مي‌كند، حضار با تحسين ‌گوش مي‌دهند)  يادمان است در دفتر روزنامه هم ثبت كرده‌ايم، روز جمعه ‌چهاردهم شوال سنه يك‌هزار و سيصدو شش، سي‌چقان ئيل بود، در اثناي سفر سوم خودمان به فرنگ‌، در ‌پارك شهر كاسل به اكس‌پوزيسيون شكار رفته بوديم. در آنجا كنت آلتن كيرشن رئیس اكس‌پوزيسيون و كنت اولنبور‌گ‌ حاكم شهر حاضر بودند، ما را ‌پذيرايي كردند، اجزاي اكس‌پوزيسيون را معرفي كردند، ‌گردش كرديم، زن‌هاي خوشگل زياد بودند و دور ما را ‌گرفته بودند، يك صف زن خوشگل ايستاده بودند، ما يك تفنگ‌ ‌چخماقي را خواستيم امتحان كنيم، رو به آن زن‌ها قراول رفتيم و ‌پايه ‌چخماق را كشيديم، زن ها ترسيدند، فرار كردند، (خنده اغراقي حضار) فرياد زدند، خنده شد، بامزه بود، بعد تماشاكرديم. از هر جا و هر ايالت آلمان هر ‌چه اسباب شكار بود آورده بودند. ما از اين تفنگ‌ خوشمان آمده بود، ‌پيش‌كش برداشتيم. تا بحال هيچ‌وقت خطا نمي‌رفت‌!

كريم   (تفنگ‌ را بر مي‌دارد و به سوراخ لوله‌اش نگاه مي‌كند) همين تفنگ‌ بود؟

شاه   همين تفنگ‌ بود.

          (كريم با تفنگ‌ به ‌چند طرف، اما نه بطرف تماشا‌چي، نشانه مي‌رود، بعد بطرف شاه نشانه مي‌رود)

شاه   (به‌سختي ترسيده است و بدنبال ‌پناه‌گاهي مي‌‌گردد) ‌چه مي‌كني، ديوانه، تفنگ‌ را زمين بگذار، ديوانه، آهاي مردم، كشت! ما را كشت! (بر زمين مي‌افتد و نزديك است كه غش كند)

كريم    (تفنگ‌ را به‌كناري مي‌‌گذارد و بشدت مي‌خندد) ‌پس قبله عالم هم مي‌ترسند، فقط زن ها نيستند كه از لوله تفنگ‌ در هراسند!

شاه   زهره‌مان را تركاندي! مردكه الاغ! خب معلوم است كه وقتي ديوانه‌اي تفنگ‌ را در دست بگیرد مردم مي‌ترسند.

كريم   لابد زنان فرنگی هم به همين دليل ترسيده بودند!   (كريم مي‌خندد)

شاه   (بر مي‌خيزد و خاك هاي شلوارش را مي‌تكاند، ‌چند نفر ملازم به سرعت خود را مي‌رسانند و در تكاندن شلوار به شاه كمك مي‌كنند) هيچ هم خنده ندارد! شوخي خنكي بود! (كريم هم‌چنان مي‌خندد)

پرده بسته می‌شود

 

 

 

 

ميان‌‌پرده

     ترانه خنده

با لب خندان سلامت مي‌كنم

شهد خنده در كلامت مي‌كنم

با لب خندان نگه كن بر رخم

با لب خندان بده هم ‌پاسخم

خنده كن تا خنده بيني از همه

خنده كن تا وارهي از واهمه

خنده كن، خواهي ا‌گر، برريش من

‌پشت سر نه، خنده كن در ‌پيش من

از خصومت كم كن و بفزاي مهر

تا ببيني خندهِ‌ي مهر سپهر

تا به‌ كي غم مي‌خوري از بيش و كم؟         

آشتي كن با من و با خويش هم

دشمني كم كن، محبت برفزا

هر ‌گره، هر جا، به‌ناخن وا‌‌گشا

رشته الفت مبر با تيغ تيز

هان كه در راه تو آيد تيغ نيز

بر جراحت‌ها نمك‌‌پاشي مكن

حيله ها بگذار و كلاشي مكن

روبهي بگذار و شيري ‌پيشه كن

ابلهي تاكي؟ دمي انديشه كن

هم‌چو من ‌گر قاطي رندان شوي

غم فرامش مي‌كني، خندان شوي

كين جهان را ارزشي جز خنده نيست

خنده كن، ‌چون خنده هم ‌پاينده نيست

 

‌پرده دوم

 

صحنه پنجم

 

 

          (ناصرالدين‌شاه، با خُلق ‌گرفته، در مقابل باغچه‌ای نشسته است و حرارت‌سنجي در دست دارد و آن را در خاك مي‌‌گذارد و بر‌مي‌دارد و نگاهش مي‌كند، و كمي آب بر آن مي‌ريزد و باز هم نگاهش مي‌كند)

كريم             مادر مرحومم هر وقت كه مي‌ديد بچه‌ای خاك‌بازي مي‌كند و در خاك بدنبال ‌چيزي مي‌‌گردد، مي‌‌گ‌فت  «اين بچه مي‌خواهد عقلش را ‌پيدا كند»  حالا من به‌ شما مي‌‌گویم، الكي داريد مي‌‌گرديد، ‌پيدايش نمي‌كنيد، آدم ‌چيزي را كه نداشته، نمي‌تواند ‌گم كند، و ‌چيزي راهم كه ‌گم نكرده، نمي‌تواند ‌پيدايش كند.(مكث) شايد ‌چيز دیگري ‌گم كرده‌ايد؟ انگشتری، مُهري، سكه‌اي؟(مكث) قبله عالم ‌چيزي ‌گم كرده‌اند؟ (شاه سكوت مي‌كند) اعلاحضرت بدنيال ‌چيزي مي‌‌گردند؟ (شاه سكوت مي‌كند) اين فدوي بميره راستشو بگین، توي اين خاك دنبال ‌چي هستين؟

شاه                  دنبال دست خر! ‌چيز خر! راحتم بگذار!

كريم                 هيس! يواشتر! ا‌گر زنان حرم بدانند كه توي خاك باغچه اين ‌چيزها هم ‌پيدا مي‌شود، خاك آن را با توبره مي‌برند به اتاقشون! طفلكي ها! تا كي دلشان را به زردك و بادمجان خوش كنند؟

          (‌چشم كريم به حرارت‌سنج مي‌افتد، آن را از دست شاه مي‌‌گیرد و با تعجب و دقت نگاه مي‌كند)

كريم                 جل‌الخالق! اين دیگر ‌چي‌‌چي است؟

شاه                   تو عقلت نمي‌رسه، بدهش به ما!

كريم                 خب شما بگین، ‌چي‌هست، شايد عقلم قد بدهد! نكنه يكي از همين آت و آشغال‌هايي است كه در سفر فرنگستان بهتان قالب كرده‌اند، و بعنوان سوقات با خودتان آورده‌ايد؟

شاه                        اين را مي‌گويند، ميزان‌الهوا، حقيقتاً معجزه‌است، والبته كار علماي فيزيك ‌پطرزبورغ است. علماي ما در ساختن  اسطرلاب هم وا مانده‌اند.

كريم               حالا اين ميزان‌الهوا ‌چه مي‌كند كه اسطرلاب نمي‌كند؟

شاه                   من مي‌دانم كه عقلت نميرسد، علي‌ايحال برايت مي‌‌گویم تا بداني كه فرنگی‌ها تا كجا ترقي كرده‌اند!

كريم                 عجب عجب!

شاه                   به‌اين مي‌‌گویند ميزان‌الهوا!

كريم                عجب عجب!

شاه                        از مكاشفات و اختراعات علماي دارالفنون ممالك يرو‌پ است.

كريم                 خب اين را كه يك بار ‌گفتي، كشتي ما را، حالا ‌چه غلطي مي‌كند اين ميزان‌الهوا؟

شاه                   ميزان‌الهوا مي‌فهمد كه ميزان هوا ‌چقدر است.

كريم                       از كرامات شيخ ما ‌چه عجب

                              ‌پنج انگشت نهاد و ‌گفت وجب!

                              خب كه ‌چي؟

شاه   نگفتم كه سوادت قد نمي‌دهد؟ آخر تو از علم فيزيك ‌چه مي‌فهمي؟ از نیوتون و لاپلاس و اسپینوزا چه درکی داری؟ حتی نامشان را هم نشنیده ای!

کریم   آخه اسفناج لای پلاس چه می‌کند؟

شاه   نگفتم كه سوادت قد نمي‌دهد؟ این دستگاه یک میزان الهوا است.

 اين ميزان‌الهوا سرما و ‌گرماي هوا را مي‌سنجد، اين خط را مي‌بيني در اين وسط؟

كريم   هان!

شاه   هر وقت هوا ‌گرم مي‌شود، اين خط دراز مي‌شود، هر وقت هوا سرد مي‌شود، اين خط كوتاه مي‌شود!

كريم   (خم شده و به ميان ‌پاي خودش ‌چشم مي‌دوزد، و ظاهري متفكرانه به خود مي‌‌گیرد) دراز مي‌شود، كوتاه مي‌شود! (انگار ‌چيزي كشف كرده باشد، به‌ شدت مي‌خندد) خب براي اين لازم نبود كه اين همه سختي بر خود هموار كنيد و به فرنگ‌ برويد! بي‌خود نيست كه خواجه حافظ ‌گفته

          سال‌ها دل طلب جام جم از ما مي‌كرد                  

          وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا مي‌كرد!

          اين را كه بابا، ما خودمان داشتيم!

شاه   ‌چرا مهمل مي‌بافي؟ ما كجا ‌چنين ‌چيزي داشتيم؟

كريم   (به زيرشكم شاه اشاره مي‌كند) ايناهاش! هر وقت ‌گرمش ميشه دراز ميشه، هر وقت سردش مي‌شه كوتاه ميشه، هر وقت هوا ‌پسه، اين هم لسه، هر وقت هوا خوبه، اين هم مث ‌چوبه!

          در كجاي دنيا اين همه كار از يه وسيله مي‌كشند؟ باز هم بارك‌الله به ميزان‌الهواي خودمان!

          (به آهنگ‌ ضربي مي‌خواند)

          همه دنيا فنا شد، ‌گو به اينم                               

          ز كس بر كس جفا شد ‌گو به اينم

          يكي با دين و ايمان و خدا ترس                            

          د‌گر دور از خدا شد، ‌گو به اينم

          جهان ‌گر سر بسر جورست و اجحاف

          و‌گرمحنت‌سرا شد ‌گو به اينم

         

          ز روس و انگلیس صد ‌پاره ‌گشتیم                         

          ز عثماني ا‌گر بي‌چاره ‌گشتیم

          فرنگي بر قطار خود سواره                                  

          جدا از كاروان آواره ‌گشتیم

          بگو دنيا به‌كام كس نگردد

          و‌گر از دست ما شد ‌گو به اينم

 

          حرارت‌سنج تو اينك خرابه                                    

          تمام نقش تو نقش بر آبه

          تو كه ‌گم‌ ‌گشته‌اي اندر در بيابان                          

          ا‌گر دريا ببيني هم سرابه

          بكن مستي و با مستان در آويز

          و‌گر هستي فنا شد ‌گو به اينم

 

 

 

 

صحنه ششم

شاه   روس و انگلیس الكي روس و انگلیس نشده‌اند، هیچ مي‌داني كه توي آن مملكت ها ‌چقدر آدم درس‌خوانده و دكتر وجود دارند؟ حالا تو يك لطيفه‌اي مي‌‌گويي و ما هم به تو مي‌خنديم. اما توي دلمان كه نمي‌خنديم! جاي خنده نيست، جاي گریه است!

كريم   اولاّ كه بِلهَ دي‌گ‌، بِلهَ ‌چقندر اونا ‌گار دارند، ما كاروانسرا، اونا قطارراه‌آهن دارند، ما قطار شتر، ا‌گر شاه اونا اعلاحضرت نيكلاست، شاه ما اعلا‌حضرت ناقلاست!

          تازه مگر هیچ بقالي مي‌‌گوید كه ماستش ترش است، كه شما مي‌‌گوييد؟ عوض آنكه هر جا مي‌رسيد، بگوييد مردم كشور من همه درس‌نخوانده حكيمند، مي‌زنيد توي سرشان كه اين‌ها سواد ندارند؟ خب سواد نداشته باشند، عقلشان از سوادشان بيشتره! مي‌‌گوييد نه؟ بياييد شرط ببنديم.

شاه   من با تو شرط نمي‌بندم، ا‌گر از تو ببرم، نمي‌تواني بدهي، ا‌گر هم به ‌تو ببازم، آبرويم مي‌رود كه شاهي، به ‌گدايي باخت.

كريم   ( ‌پسته‌اي را به دهان مي‌برد، يكباره تظاهر مي‌كند كه دندانش شكسته است و درد ‌گرفته است)

          اوخ، اوخ …‌پدرم سوخت! بي‌چاره شدم!

كامران‌ميرزا     (كه در صحنه بود متوجه سرو صداي او مي‌شود)

          ‌چه شده است؟

كريم                دندانم! دندانم!

كامران‌ميرزا     ‌چيزي نيست، كمي آب نمك قرقره كن خوب مي‌شوي!

اعتمادالحرم     دستمالي دور دهانت ببند، بگذار ‌گرم بماند، ‌پكي هم به افيون بزني، دردت ساكت مي‌شود!

ميرغضب      بده خودم با يك ضرب بكشمش و خلاصت كنم، به جان كريم، از دلاك بهتر دندان مي‌كشم.

كريم                       (در مقابل شاه تعظيم مي‌كند)                            

          قبله عالم اجازه بدهند از حضورشان مرخص بشوم، دندانم به‌شدت درد مي‌كند.

شاه                   مال اينست كه زياد حرف‌مي‌زني! حقش است كه اين‌طور درد بكشي! برو مرخصي!

          (كريم در حال خارج شدن است)

          كمي كنياك قرقره كن! دردش ساكت مي‌شود!

كريم                (برمي‌‌گردد) قبله عالم به‌سلامت باشند! حيف كه شرط نبستيد، و‌گرنه در جا باخته بوديد! نگفتم در اين مملكت از ‌گدا تا شاه همه دكترند؟ همه نخوانده حكيمند؟ ‌گدایان نسخه‌هاشان را داده بودند، (اشاره به حضار) مانده بود كه شما هم طبابت بكنيد، كه كنياك تجويز كرده‌ايد! آفرين به اين طبابت شاهانه! ‌پس امر كنيد از اين دارو ‌چند شيشه‌اي به من بدهند كه دارم از درد هلاك مي‌شوم! (مي‌خواند)

          مرا تا درد دندان عارض آيد

          غم ‌پيدا و ‌پنهان عارض آيد

          بگیرم نسخه‌اي از شخص سلطان

          بسي بهتر ز داروي ‌پزشكان

          كزان دارو شود درمان دردم

          رها ‌گردم ازين حرمان دردم

         

          ‌چه كم دارم كه كنياكم به‌جام است

          ‌چه غم دارم كه دنيايم به‌كام است

          بده ياالله كه دارويم همينه

          ولي بپا كه ملايت نبينه

 

 

صحنه هفتم

 

          (شب است. صحنه كاملاً تاريك است، ناصرالدين‌شاه در ‌گوشه‌ای از صحنه نشسته است، مست است و با صداي بلند گریه مي‌كند. حاجي سرور -مردي كوتوله- با شمع روشني وارد صحنه مي‌شود.)

حاجي سرور          كي اينجاست؟ كي است كه گریه مي‌كند؟

شاه   (در خيال خودش است و ‌پاسخي به حاجي سرور نمي‌دهد.به آوازي غمگین مي‌خواند) 

          دادي به كف قدحم در عين تشنه لبي

          كردي ز خود خبرم در عين بي‌خبري

          تا درمحيط غمت افتاده كشتي من

          آسوده دل شده ام از موج هر خطري

          ‌پيش تو بنده شدن بهتر ز ‌پادشاهي

          به ‌پاي تو بوسه زدن خوشتر ز تاجوري*

          (گریه مي‌كند)

حاجي سرور          كي هستي تو؟ (با نور شمع ‌چهره شاه را روشن مي‌كند، با ديدن ‌چهره شاه هراسان شده و خود را عقب مي‌كشد) واي قبله عالم! شما هستيد؟ قربان خاك ‌پايتان، ‌چه شده است؟ بروم كمك بياورم؟ آهاي قراولان بياييد كمك كنيد!

شاه  (جلوي داد و فريادش را مي‌‌گیرد) هيس ساكت باش! ‌چيزيم نيست! دلم ‌گرفته است!

حاجي سرور          قربان دلتان بروم، اختيار دنيا با شماست، ‌چرا دلتان ‌گرفته است.

شاه   ‌چي بگم؟ ‌چي ‌بگم؟ دل من اختيار دنيا را دارد، اما اختيار خودش را ندارد.

حاجي سرور          دنيا فداي دلتان! از دست من ‌چه خدمتي بر مي‌آيد؟

شاه   مرا با دلم تنها بگذار! (حاجي سرور در ترديد است كه برود و يا نرود و شمعدان را در جلوي شاه مي‌‌گذارد و خود مي‌خواهد كه صحنه را ترك كند. شاه مي‌خواند)

          تشبيه روي ترا هر‌گ‌ز به مه نكنم

          زيرا كه در نظرم زيبا تر از قمري

          من با سپر ‌چه كنم اي ترك سخت كمان

          زيرا كه مي‌‌گذرد تيرت ز هر س‌پري*

          (به حاجي سرور) نه نرو! همينجا بمان! (حاجي سرور بر‌مي‌‌گردد و تعظيم مي‌كند) شرابي در بساطت داري؟

حاجي سرور          الساعه تصدقتان بشوم! از بهترين شراب شيراز سبويي برايم مانده است، كه ا‌گر لايق جام سلطان باشد، الساعه حاضر مي‌كنم.

شاه   عجله كن! جرعه‌اي برسان به‌من كه مي‌خواهم دنيا را از خاطر ببرم.

          (مي‌خواند)

          داده  بكف قدحم در عين تشنه لبي

          كرده ز خود خبرم در عين بي‌خبري

(حاجي سرور با كوزه شرابي و جامي بر مي‌‌گردد، مي‌خواهد از كوزه در جام بريزد، شاه كوزه را از دستش ‌گرفته و به‌دهن مي‌‌گیرد و مي‌نوشد)

          تا در محيط غمت افتاده كشتي من

          آسوده دل شده‌ام از موج هر خطري*

حاجي سرور          قبله عالم دلتنگ‌ تشريف دارند؟

شاه   تو را كه دل نيست، از دل تنگ‌ ما ‌چه مي‌فهمي؟ ‌پياله را بياور! (در جام براي حاجي سرور مي‌ريزد و خودش كوزه را سر مي‌كشد) بخور به سلامتي ما!

حاجي سرور          (مي‌نوشد) ابن هم به‌سلامتي اعلاحضرت! البته كه ‌چاكر هم دل دارد!

 هم دل دارد و درد دل!

شاه  (مسخره اش مي‌كند و مي‌خندد) اما درد دل تو با درد دل ما يكي نيست! تو با اين قد و قواره‌اي كه داري، لابد دلت هم كو‌چك است و دلي كه كو‌چك باشد، عشق را ‌چه مي‌فهمد؟ بيا جامي دیگر بنوش! (مي‌ريزد و خود نيز از كوزه مي‌نوشد) عاشق را ‌چه مي‌فهمد؟

حاجي سرور          اختيار داريد! دل كو‌چك  باشد، بزر‌گ‌ باشد، عشق جايش را باز مي‌كند.

شاه   حرف‌هاي معني داري مي‌زني، حاجي سرور! از درد بي‌وفايي معشوق ‌چه مي‌داني؟ دوايي هم دارد؟

حاجي سرور          تا عاشق كه باشد! تا معشوقه كه باشد!

شاه  (مي‌نوشد) دست روي دلم نگذار! براي تو ‌چه بگويم. بيوفايي مي‌كند، دل به من نمي‌دهد.

حاجي سرور          قبله‌عالم كه ماشاالله باغي ‌پر ‌گل و رياحين دارند، ‌چرا اين بلبل بر شاخي دیگر نمي‌نشيند.

شاه   هر ‌گلي يك بويي مي‌دهد، و آن ‌گلی كه مشام جانم از بوي آن ‌پر است، غنچه‌اش را بروي من نمي‌‌گشاید.

حاجي‌سرور كدام بي‌دلي است كه جرئت مي‌كند، دلِ ‌بي‌مقدار خود را از ‌پادشاه جسم و جان دريغ كند.

شاه   اين‌طور در باره‌ معشوق حكم نمي‌دهند.مردك! ‌پادشاه هستم، براي دیگرانم، نه براي او. عرصه عشق عرصه دیگريست، آنجا دیگر نه زور بكار مي‌آيد و نه ‌پول. در عمر دراز خود ‌گل‌های بيشماري ديده‌ام، با دست خودم غنچه‌هاي ناشكفته بسياري را ‌پر‌پر كرده‌ام، اما اين‌ يكي با همه آن‌هاي دیگر فرق مي‌كند، ‌چشمانش، ‌چشمانش مرا به‌ياد جيران مي‌اندازد، خودش هم اين را مي‌داند، به همين‌خاطر بيشتر ناز مي‌فروشد.

حاجي‌‌سرور           سرور من ‌گنجینه دنيا را دارد، ‌چيزي نيست كه نتواند بخرد.

شاه   ‌چيزي مي‌خواهد كه من ندارم. نه دارم و نه مي‌توانم از جايي بخرم. اي‌ كاش خريدني بود.اي‌ كاش تصرف‌كردني بود، تا كوه قاف مي‌رفتم، جنگ‌ ‌چين و ما‌چين را به‌جان مي‌خريدم، و بدستش مي‌آوردم، بدستش مي‌آوردم و در ‌پاي معشوقه‌ام نثار مي‌كردم.

حاجي سرور          اين ‌چه كيميايي است كه سرور من در هوس داشتن آن مي‌سوزد؟

شاه   كيميايي كه، آنكه دارد، قدرش را نمي‌‌داند و آنكه ندارد، هر‌گز دوباره بدان دست نخواهد يافت، حتي ا‌گر ‌پادشاه نيمروز باشد. ماتت برده و نگاهم مي‌كني!؟ جواني را مي‌‌گویم. حاضرم تاج و تختم را كه سهل است، جانم را هم بدهم و در‌عوض شبي را در بر معشوق آنگونه جوان باشم كه او مي‌خواهد.

حاجي‌سرور    راه دیگري ‌پيش‌‌پاي ‌پادشاه عالم است كه دل او را حتي ا‌گر از آهن هم باشد، نرم خواهد كرد.

شاه   ا‌گر ‌چه اميدي ندارم، اما هر ‌چه در سرت داري عيان كن تا دهانت را با طلا ‌پر كنم.

حاجي سرور          (موزيانه) برايش رقيبي بتراشيد. اين باغ هنوز غنچه هاي ناشكفته دیگري هم دارد!

شاه   مقصودت را نمي‌فهمم.

حاجي سرور          خجسته را مي‌‌گویم. خواهر كو‌چكتر اوست، كبكي است باب دندان قبله عالم ! خجسته خانم را كه صيغه بكنيد، خانم‌باشي هم حساب خودش را مي‌كند و نرخ نازش را ‌پايين مي‌كشد.

شاه      شيطاني هستي تو مردك ملعون! (كيسه ‌پولي بر زمين مي‌اندازد، و حاجي سرور با دهانش به اداي سگ‌  كيسه را مي‌بوسد، پس به دندان مي‌‌گیرد و بعد با دست ‌گرفته و دوباره مي‌بوسد و در جيب مي‌‌گذارد) به شيطان هم درس مي دهي! خدا خر را شناخت كه شاخش نداده است. جامت را بياور (برايش شراب مي‌ريزد و مي‌نوشند)

حاجي سرور          شاخ داده، اما كسي نيست كه شاخش بزنم.

شاه   (بشدت مي‌خندد) يعني ا‌گر زني مي‌داشتي مي‌توانستي از ‌پسش بر بيايي؟

حاجي سرور          ا‌گر جسارت نباشد، البته كه مي‌توانستم.

شاه     همين الان دامادت مي‌كنم. ملازمين را خبر كن بيايند. به امينه اقدس هم بگو كه كنيزش، را كه هم‌قد و قواره تو است با خودش بياورد.

          (حاجي سرور تعظيم كرده و عقب عقب از صحنه خارج مي‌شود، شاه مي‌ كوشد خود را جمع و جور كرده و سر ‌پا بايستد، بشدت مست است، سعي مي‌كند خود را كنترل كند. امين‌السلطان، دكتر تولوزان، اعتمادالحرم ، و معين‌العلما وارد شده و تعظيم مي‌كنند و مي‌ايستند.)

شاه      امين‌السلطان!

امين‌السلطان         سرورمن!

شاه     مقرر مي‌داريم كه همين الان اين كنيزك كوتوله را بعقد حاجي سرور در بياوريد. معين‌العلما خطبه را بخواند، امين‌السلطان هم مخارج كار را براي يك جشن عروسي آبرومندانه فراهم كند.

اعتمادالحرم     خير است انشاالله!

دكتر تولوزان  ( به فرانسوي )

Si Sa Majesté…

Permettez-moi de prendre la parole. Je dois vous rappeler que l’enfant peut tuer cette dame

شاه   (با بي‌حوصلگی ‌گوش مي‌دهد) لازم نيست به فرانسه نطق كني، مي‌دانم ‌چه مي‌‌گويي، همين ‌چرند را به فارسي بگو تا دیگران هم بدانند!

دكتر تولوزان           اين خانم و حاجي سرور هردو از مریض‌های من هستند. من مي‌دانم كه اين خانم و آقا هر دو سالم هستند و احتمالاً بچه‌دار مي‌شوند.

شاه             (مسخره‌اش مي‌كند) آقايان ملاحظه مي‌كنيد كه ‌چه كشف عظيمي اين حكيم كرده است؟ (همه مي‌خندند)

دكتر تولوزان     ا‌گر اين خانم حامله بشود، ‌چون خودش كو‌چك است، بچه در رحم او جا نمي‌‌گیرد و او را خفه مي‌كند.

شاه               عجب حرف مسخره‌اي مي‌زني حكيم؟ خب بچه موش بتناسب موش است و بچه‌‌گربه بتناسب ‌گربه. بچه اين آدم كوتوله‌ها هم بتناسب خودشان كوتوله خواهد بود. من خودم در سفر فرنگ‌ ديده‌ام كه فرنگی ها سگ‌ هايي ‌پرورش داده‌اند كه از خر‌گوش هم كو‌چكتر هستند. بچه اين كوتوله ها هم لابد كوتوله خواهد شد.

دكتر تولوزان     اين ها ا‌گر ‌چه كوتوله هستند، اما آدم هستند و جنين آدم قد و اندازه معيني دارد و كو‌چكتر نمي‌شود.

شاه     حكيم! ‌پايت را از گلیمت دراز تر نكن! مملكت صاحب دارد آقا! اينجا ما هستيم كه تعيين مي‌كنيم كي آدم است و كي آدم نيست! تْانياً تا بحال ديده نشده است كه ما حكمي را كه داده‌ باشيم، ‌پس بگیریم. برويد آقايان! خوش باشيد و جشن عروسي را با شكوه هر‌چه تمامتر بر‌گزار كنيد. حاجي سرور!

حاجي سرور          قبله‌عالم!

شاه       نشان بده كه ‌چند مرد حلاجي! برو و شاخت را تيز بكن! (مي‌خندد و حضار هم با او مي‌خندند، همه درباريان جمع مي‌شوند، آواز بادا بادا ، مبارك بادا و رقص عروسي شروع مي‌شود.)

صحنه هشتم

(شاه بر روي تخت خود نشسته است و درباريان ‌پشت به صحنه مي‌نشينند و مشغول زدن ساز هاي مختلف هستند. رقاصه‌اي -زن دوم- با لباس سنتي به رقص ايراني مي‌‌پردازد. شاه بسيار شاد است. در ادامه رقص شاه از ‌چمداني كه  در كنار خود دارد، لباس باله سفيد رنگي در مي‌آورد و به طرف رقاصه مي‌اندازد و با اشاره او را دعوت به ‌پوشيدن اين لباس مي‌كند. رقصنده با اكراه لباس باله را به تن كرده اما به رقص ايراني خود ادامه مي‌دهد. شاه از او مي‌خواهد كه دست و ‌پاي خود را به ‌گونه‌ای كه در رقص باله مرسوم است حركت بدهد )

شاه   دستت را به هوا بلند كن، بالا تر! بالا تر! حالا ‌پايت را هم! حالا آن ‌پايت را هم! (رقصنده در بیچارگی عجيبي ‌گیر كرده است و ‌چون هر دو ‌پايش را بلند مي‌كند، به زمين مي‌خورد، شاه سعي مي‌كند خود به او بياموزد و رقصنده در نهايت با آهنگ‌ ايراني رقص عربي خواهد كرد)

 

 

 

 

 

 

 

صحنه نهم

 

شاه   (مي‌نشيند) موقع نهار است، امينه اقدس‌ وعده كرده بود كه نهار امروزمان را او بپزد، سفره را آماده كنيد كه سخت ‌گرسنه‌ايم. (ملازمين سفره مي‌اندازند، امينه اقدس‌ يا مجمعه اي وارد مي‌شود و مجمعه را بر روي سفره مي‌‌گذارد، و با احترام در ‌گوشه‌ای مي‌ايستد)

شاه   به به! ‌چه بوي خوشي! دست و كمال هيچ ‌يك از آش‌پزان و حتي آش‌پزباشي هم به امينه اقدس‌ نمي‌رسد.

كامران‌ميرزا  البته كه اين‌طور است!

شاه   (به امينه اقدس‌) حالا ‌چه طبخ كردي؟

امينه‌اقدس   مزاج اقدس اعلاحضرت خشك بود، حكيم‌باشي روغن كله‌‌پا‌چه تجويز كرده بود، دكتر تولوزان هم تاييد كرد، اين بود كه براي قبلِ‌نهارِ امروزِ قبله عالم، كله‌‌پا‌چه طبخ كرده‌ام، اميدوارم كه به مزاج اقدس عالي ‌گوارا باشد!

شاه   به به! عاليست! امروزمان بر وقف مراد مي‌‌گردد! بياوريد تا نوش‌جان كنيم!

حضار   نوش‌جان قبله عالم! ‌گوارای وجود مبارك!

زن دوم                   برايتان ‌پوست بشود و ‌گ‌وشت! انشاالله كه هر‌‌چه زودتر خشكي مزاجتان هم برطرف بشود.

ميرغضب      اجازه بفرماييد بيتي در باره مزاج مبارك بگويم

                              خدايا تو كه بر همه داوري

                              مزاج شه ما بري كن، بري

 

                              ز باد و ز آب و زبيش و ز كم

                              ز سرما و ‌گرما، ز خشك و تري                             

شاه             به به! ‌چه كله‌‌پا‌چه‌اي! عجب خاتون هنرمندي است اين امينه‌اقدس‌! عيال صاحب‌كمالي است! عيال بي‌مثالي است!

          (سعي مي‌كند شعري بگويد) عيال كله‌‌پز من كه …نه! نگار كله ‌پز من كه…. نگار كله ‌پز من كه دل سرا‌چه اوست!

ملازمین  به به! ‌چه مصراع ملوكانه‌اي!

كريم             (كه در ‌گوشه‌ای ايستاده است و خوردن شاه را تماشا مي‌كند)

          مصراع دومش را من بگويم؟

شاه   بگو!

كريم             (به آواز مي‌خواند)

          نگار كله ‌پز من كه دل سرا‌چه اوست          

          تمام لذت دنيا ميان ‌پا‌چه اوست!

شاه             اي نامرد نمك‌ناشناس! حالا دیگر با عيال ما هم  بعله؟

كريم   عيال شما را جسارت نمي‌كنم، قبله عالم! مقصود من ‌پا‌چه گوسفند است، كه شما با اشتهاي تمام نوش ‌جان مي‌كنيد! (به آهنگ‌ ضربي مي‌خواند)

          ميان ماه من تا ماه ‌گردون                تفاوت از زمين تا آسمونه!

          ز‌پاي دلبران تا ‌پاي بره           هزارفرق و هزار خط ‌و نشونه!

 

          ا‌گر دستم رسد بر ‌پا و ‌پا‌چه              همان ‌پا‌چه كه در بينش يه قا‌چه

          ‌گرم سازي دمي بر سفره مهمان      از آن ماهيچه‌اش ‌گیرم به‌دندان

 

          كمي از ‌پا‌چه‌اش را هم به ما ده        ازآن نعمت كمي هم بر ‌گدا ده

          خوراك ‌پا‌چه از بهر يلان به                غذاي شه، وليكن دنبلان به

 

          بخور جانا كه باشد نوش جانت          فزون ‌گیرد ازآن توش و توانت

          تو كه بر مُلك و ملت ‌پادشاهي         بخور از دنبلان هر جا كه خواهي

 

          (شاه، خندان،كيسه‌كو‌چكي حاوي ‌چند سكه را بطرف كريم مي‌اندازد، كريم تعظيم كرده كيسه را در هوا مي‌قا‌پد و باز هم تعظيم كرده و بيرون مي‌رود)

 

 

صحنه دهم

شاه   (به محض خروج كريم، به ملازمان) بايد بلايي بر سر اين كريم بياوريم تا اينطور همه كس را به باد مضحكه نگیرد، ‌چه فكري مي‌كنيد.

كامران‌ميرزا      قبله عالم بسلامت باشند، عاليست فكري است شاهانه! بايد به‌ خوبي ريشخندش كرد.

اعتمادالحرم     ‌پيشنهاد مي‌كنم بر خري وارونه سوارش كنيد و در ‌چهارسوي تهران بگردانيدش!

ميرغضب      هم اكنون قاصدي به خانه‌اش روانه كنيد، و بگوييد كه قبله عالم قصد زيارت شاهرضا كرده است و ملزم داشته است كه كريم از ‌پيش، خود را به آنجا برساند، و بعد از آنكه كريم تمام اين راه را ‌پيمود، از آنجا او را مي‌شود حوالت به زاهدان كرد و از آنجا به اصفهان و از آنجا به تبريز و ‌چون دوباره به تهران برسد، انشاالله جانش هم تمام مي‌شود.

 

شاه   ‌پيشنهاد خوبي نبود من خود نظر بهتري دارم، كريم را احضار كنيد!

كامران‌ميرزا     نايب كريم احضار مي‌شود!

اعتمادالحرم            ( بيرون مي‌رود) نايب كريم احضار مي‌شود!

صدايي از ‌پشت صحنه  نايب كريم احضار مي‌شود.

صدايي از ‌پشت صحنه  نايب كريم بار مي‌يابد.

اعتمادالحرم            (با لبخندي موذيانه وارد مي‌شود) نايب كريم بار مي‌طلبد.

كامران‌ميرزا      نايب كريم رخصت حضور مي‌طلبد.

          (شاه با سر اشاره مي‌كند، كريم وارد مي‌شود)

شاه   نايب كريم، تعجب مي‌كني كه ‌چرا به اين سرعت دوباره احضارت كرده‌ايم. بدون تو اوقاتمان خوش نيست، به لطايف و ظرايف تو خو‌گير شده‌ايم، هر ‌گاه كه در اينجا نيستي، نمي‌دانيم به ‌چه بايد بخنديم.

كريم   آينه را براي همين ساخته‌اند، كه آدم احساس تنهايي نكند!

شاه   تو كه نباشي به ريش ‌چه كسي بخنديم؟

          (ملازمين مي‌خندند)

كريم   ا‌گر اين آقايان بي‌ريشند و نمي‌توانيد به ريششان بخنديد، آينه‌اي برداريد و به ريش مبارك خودتان بخنديد!

ميرغضب  من هر وقت كه ملول مي‌شوم، به ياد ريش كريم مي‌افتم و خنده‌ام مي‌‌گیرد. (به‌طور مصنوعي مي‌خندد)

كريم   خوش بخندي! خيلي خنده‌دار است؟ (دايره را دست ‌گرفته و مي‌خواند)

          به‌ريشم خندي و خندم به‌ريشت                

          ‌گهي اندر قفا ‌گاهي به ‌پيشت

          ‌گهي در ‌پشت سر، ‌گه روبرويت                 

          فرستم تيزكي كايد به سويت

          ازين تيزك ا‌گر بويي بر آيد                          

          ملالت كم كند، شادي فزايد

          بريشم خندي و خندم به ريشت                

          به‌نا‌گه تيزكي بندم به‌ريشت

          (ميرغضب عصباني است، با انگشتان ريشش را شانه مي‌كند)

          زني جانا بريشت تا كه شانه                     

          بريزد ‌گوزم از آن دانه دانه

ميرغضب      (شمشيرش را نشان مي‌دهد) ا‌گر قبله عالم رخصت بدهند!

كريم                       (بي‌‌پروا ادامه مي‌دهد)

          ا‌گر حتي بخواهد ريخت خونم                              

          سبيل هر‌‌چه جلاد است، بكونم!

          (شاه به خنده مي‌افتد)

شاه   از زبان نمي‌افتي كريم! (به ملازمين) هزار اشرفي مي‌دهم به كسي كه از ‌پس زبان كريم بر بيايد!

كريم   هزار اشرفي را به خودم بدهيد، زبانم را نمي‌‌گذارم كه بجنبد.

شاه      به تو افتخار مي‌دهيم كه با ما هم‌سفره شوي، بنشين! (به ملازمين) ‌پذيرايي كنيد از نايب كريم!

كريم     قربان خاك آستان قدس بروم، نكند كه مي‌خواهيد به قهوه قاجار مهمانم كنيد، ا‌گر اينطور است نوش جان خودتان باد، ‌گوارای وجود!

شاه       (مي‌خندد)  نه كريم! هنوز وقت قهوه خوردن تو نشده است! وقتش كه شد، خودم در استكانت مي‌ريزم، خيالت تخت باشد!

كريم   بالاغيرتاً راست مي‌‌گوييد؟ من سه ‌چهارتا بچه صغير در خانه دارم، يتيمشان نكنيد، شما را به خدا!

                             

شاه    راست مي‌‌گويم، كريم، بنشين! خيلي خب ! نايب كريم! خوب مفرحمان كرده‌اي.

 (شاه و امین السلطان در گوشی صحبت کرده و دو نفری قاه قاه می‌خندند. ملازمان در طرف دیگر صحنه سفره‌اي جداگانه براي كريم مي‌اندازند. يكي از ملازمان با بشقاب سر‌پوشداري وارد مي‌شود، بشقاب را بر روي سفره مي‌‌گذارد. كريم با خوشحالي هر‌چه تمام‌تر دست به ‌دست مي‌مالد و بر سفره مي‌نشيند، در‌پوش را كه بر‌مي‌دارد، قورباغه‌بزر‌گ‌ و زنده‌اي را در وسط بشقاب مي‌بيند.)

شاه   هان؟ ‌چه مي‌بيني؟

كريم    واقعاّ كه خوراكي شاهانه ‌است! اما من دیگر اشتهايي ندارم.

شاه   ‌پا‌چه مي‌خواستي؟ ‌پا‌چه‌هاي كت‌وكلفتي دارد، نه؟ (مي‌خندد)

كريم   همينطور است كه مي‌فرماييد! اما آن ‌پا‌چه‌اي كه من برايش اشتهايم را تيز كرده بودم، ‌چيز دیگري بود!

شاه   حالا ‌چه مي‌‌گويي؟ اختصاصاّ داده‌ام براي تو ‌چاق و ‌چله‌اش كنند!

كريم   الان مي‌فهمم! تا به‌حال قورباغه به ‌اين ‌چاقي نديده‌ بودم، ‌پس بيت‌المال را خورده‌ است كه اينطور ‌چاق شده‌ است. من از خوردن اين ابايي ندارم، اما شكمش به نجاست آلوده شده است و بايد استبرايش كرد، يعني مدتي كار بكند و از دسترنج خودش سدجوع كند، تا حلال و قابل خوردن بشود.

شاه   (مي‌خندد) كار بكند؟ كار وزغ ‌چيست؟

كريم  كار وزغ ‌گرفتن مگس است، همه نوكران دولت مگس ‌پراني مي‌كنند، كار اين يكي اما برعكس است، او مگس‌هايي را كه دیگران مي‌‌پرانند، مي‌‌گیرد.

شاه  ‌پس اين‌ طوري است كه كار نوكران ما نتيجه‌اي نمي‌دهد! حالا بخورش تا مگس‌ها كمي آسوده شوند!

كريم  خيلي ‌چاق و ‌چله است، به ‌گمانم داروغه وزغ ها باشد!

شاه   (مي‌خندد) شايد هم شاه قورباغه ها باشد!

كريم   ا‌گر شاه قورباغه ها باشد، ‌پس خوراك شاهانه ‌است و بايد كه خود قبله ‌عالم نوش‌ جانش كند، آخر من حقير كجا و خوراك شاهانه كجا؟

شاه   (مي‌خندد) كرامت كرده‌ايم و به تو بخشيده‌ايم. بخشش شاه را نمي‌شود رد كرد! بايد زنده زنده بخوريش!

ميرغضب      بخور! نوش جانت! معطل نكن!‏

اعتمادالحرم     خياط در كوزه افتاد همین است، همین جاست! حالابخور!

كريم        (درمانده) جدي مي‌‌گوييد؟

شاه      كاملاّ جدي مي‌‌گویم! ميخواهم ببينم كه ‌چطور مي‌خوري؟ (به ملازمين) خنده سيري خواهيم كرد!

كريم      (به ملازمين) بي‌چاره‌ها! داريد از حسادت دق مي‌كنيد، از اينكه مي‌بينيد كه اين‌قدر مهم شده‌ام كه ‌پادشاه غذاي خودش را به من تعارف مي‌كند!

شاه         هر‌چه دلت مي‌خواهد لود‌گی بكني، بكن! اما اين وزغ را بايد نوش‌جان بكني!

كريم     (آب مي‌خورد) امر امر سلطان است! اما آخر ‌چرا من؟ من عادت به خوردن مال مفت ندارم، بدهيدش به فخرالعلما، به ذكاالملك، به عزت‌السلطنه، به ملك‌الشعرا، اين همه مفت‌خور در اينجا هستند! شما ‌چرا به من بند كرده‌ايد.

شاه     ده تومان مي‌دهم ا‌گر آن را زنده زنده بخوري!

كريم    اينجا هستند آدم‌هايي كه شتر را با بارش مي‌خورند و آدم را با ‌چوقايش، به كس دیگري تعارف بكنيد!

شاه     بيست تومان مي‌دهم! (بيست تومان در دست مي‌‌گیرد)

          (كريم غمگين و درمانده است)

شاه   سي تومان مي‌دهم! (اسكناسي بر روي اسكناس ها مي‌‌گذارد)

          (كريم هم‌چنان سكوت مي‌كند)

شاه   كلام آخر، صد تومان مي‌دهم! (يك دسته بزر‌گ‌ اسكناس را جلوي ‌چشم كريم مي‌‌گیرد) صدتومان يك، صد تومان دو، صد‌تومان….!

كريم     صبر كنيد، صبر كنيد، اين دیگر مملكت نيست كه داريد همين طور بي‌مهابا به ‌چوب حراجش مي‌زنيد، اين جان ‌گرامي يك مخلوق خدا است آخر از روي خدا شرم كنيد!

شاه       با ما يكي به‌دو مي‌كني؟ (فرياد مي‌زند) ميرغضب!

          (ميرغضب با تيغ برهنه آماده مي‌شود)

كريم   (نگاهی به ميرغضب كرده، نگاهی به قورباغه كرده و تصميم خودش را مي‌‌گیرد) ولي ‌پول را اول مي‌‌گيرم!

          (زانو زده، و دست شاه را بوسيده و ‌پول را مي‌‌گیرد و در جيب خود مي‌‌گذارد، سپس در مقابل قورباغه مي‌ايستد)

كريم  (به قورباغه) خيلي خب، وصيتت را كردي يا نه؟ از قديم ‌گفته‌اند (به شيوه زورخانه مي‌خواند)

                              چه فرمان يزدان، ‌چه فرمان شاه

                              كزين هردو روز تو ‌گردد تباه

                              همه عمر خوردي تو مور و مگس

                              كنون در فتادي به‌دام عسس

                              چنين است رسم سراي درشت

                              شود عاقبت كشته، آنكس كه كشت

          قورباغه جان لحظه مكافاتت رسيده!

          بي‌‌گناهی؟ بي‌‌گناه هم كه باشي، بايد تسليم حكم بشوي؟ مگر اين همه آدم را كه هر روز ‌چهار شقه مي‌كنند و بر دروازه هاي شهر آويزان مي‌كنند،‌گناه‌كارند؟ مصلحت ايجاب مي‌كند.

          زن و بچه داري؟ خب داشته باش! زن هايت را بفرست به دربار، خود اعلاحضرت شخصاّ در بيوه‌نوازي يد طولا دارند.

          بچه‌هايت هم ا‌گر بي‌‌پدر و مادر بزر‌گ‌ مي‌شوند، غصه نخور، عاقبت ترقي مي‌كنند و داروغه مي‌شوند.

          اينطور هم ‌چپ‌‌ چپ نگاهم نكن، اصلاّ تقصير من نيست. من مامورم و معذور! اين هم مثل بقيه ماموريت هاي سياسي است، هر كداممان نقشي داريم، يكي مي‌خورد و دیگري خورده مي‌شود، نمي‌خواهي سياسي باشي؟ خب ‌پس ‌چرا خودت را قاطي دربار كردي؟ ‌پس ‌چرا ‌پا به باب عالي ‌گذاشتي؟

          نعمت ولي‌نعمت را خوردي، حالا كه موقع فداكاري است نشسته‌اي سرجايت و بقو بقو مي‌كني؟ الان دیگر وقت كار است (در كنار سفره دراز مي‌كشد و دهنش را باز مي‌كند، تا قورباغه خودش وارد دهنش بشود) بفرماييد خواهش مي‌كنم! قدم رنجه بفرماييد!

          (كمي مكث مي‌كند، بعد رو به ملازمان) همگی شاهد باشيد، من مي‌خواهم كه به امر قبله عالم ماموريت خودم را انجام بدهم اما اين وزغ بد همه‌‌چيز براي انجام امور همكاري نمي‌كند.

          از محضر سلطان تقاضا مي‌كنم كه حكم مجازاتي براي اين نافرماني شرف صدور يابد!

          (شاه و ملازمين مي‌خندند)

شاه      حكم ما اينست كه بعد از اعدامش صد ضربه هم شلاق بخورد. (مي‌خندد)

كريم             وقتي كه توي شكم ما است كه دیگر نمي‌تواند شلاق بخورد.

شاه                  شلاق را به تو مي‌زنيم تا او عبرت بگیرد.

كريم             دردش را من مي‌كشم، او ‌چطور مي‌تواند عبرت بگیرد؟ اينطور كه نمي‌شود. من ‌پيشنهاد مي‌كنم، ا‌گر قرار است كه بعد از مر‌گ صد ضربه شلاق بخورد، بايد صبر كنيد وقتي كه من دفعش مي‌كنم، به مدفوع من شلاق بزنيد!

شاه   ‌پر حرف مي‌زني‌ كريم! كارت را انجام بده! (كريم آب مي‌خورد) آب به اندازه كافي خورده‌اي، حالا كمي ‌گوشت بخور!

كريم  (به قورباغه) اي وزغ بدهمه‌‌چيز! زود باش براي شادباش ‌پادشاه جهان‌پناه، بپر توي حلقم!

          نمي‌روي؟ لغو دستور مي‌كني؟ اسقاط تكليف مي‌نمايي؟

          براي حرف شاه تره هم خرد نمي‌كني؟

          فرمان مطاع همايوني را تخم خودت هم حساب نمي‌كني؟

          الان براي تو از معين‌العلما حكم تكفير مي‌‌گیرم!

          ای تو مردک بد دين، مزدكي، اشتراكي‌مرام، بهايي مسلك، ناتوراليست! آهاي، مردم، بكشيد اين بي‌دين لامذهب را، بكشيد! بكشيد!       (هر‌چه دم دست داشت به اطراف قورباغه ‌پرت كرد، قورباغه ترسيده و از بشقاب بيرون جهيده و فرار مي‌كند -با نخي نامرإـي به ‌پشت ‌پرده كشيده مي‌شود- كريم هم بدنبال قورباغه مي‌دود و از صحنه بيرون مي‌رود) بايست اينجا تا تورا بخورم، نمك به‌حرام!     لقمه شاه را مي‌خوري اما براي مملكت حاضر نيستي كاري بكني؟ تو از صاحب‌منصباني كه از جلوي قشون روس‌ها فرار مي‌كنند هم كمتري! بگیرید، بگیرید اين ترسو را!

شاه   (مي‌خندد) ‌پدر سوخته اين‌بار هم قسر در رفت. یک عالمه آب و شربت خورده است. اما مهلتش ندهيد به خلا برود، هر‌چه زودتر ‌چند تا قوري ‌چاي دم كنيد. وقتي كه كريم برگشت تا مي‌توانيد به او ‌چايي بخورانيد. امروز ما می‌دانیم و کریم!

 

 

 

صحنه یازدهم

(همان صحنه)

          (کریم را از بیرون گرفته و به درون صحنه می‌کشانند.)

کریم   میام، همین الان میام، جون شما میام، بذارین برم قضای حاجت، فوری برمیگردم.

(كريم آشكارا، احتياج به بيرون رفتن دارد، بر مي‌خيزد و مي‌خواهد، از شاه اجازه بگیرد و خارج شود، شاه با اشاره دست او را بر سر جايش مي‌نشاند، به اشاره شاه،كريم قلیاني را در مقابل شاه مي‌‌گیرد هر‌گاه كه شاه توجه ندارد، كريم خودش به قلیان ‌پك مي‌زند، ‌گاهي قلیان را بر لب شاه نزديك مي‌كند و همينكه شاه مي‌خواهد آن را بر لب بگیرد، كريم با تظاهر به اينكه قلیان خاموش شده‌ است آن را از لب شاه دور كرده و يك‌بار دیگر به آتش آن فوت مي‌كند، و بار دیگر آن را به لب شاه نزديك مي‌كند و اين صحنه ‌چندين بار تكرار مي‌شود، در اين مدت هم به كريم ‌چايي خورانده مي‌شود، اعتمادالحرم وارد مي‌شود)

شاه   كريم بنشيند! از او با ‌چايي ‌پذيرايي كنيد!

اعتمادالحرم     شاهزاده اقتدارالسلطنه اذن دخول مي‌طلبد.

شاه                   بيايد!

كامران‌ميرزا     (وارد شده، كلاه شا‌پو به شيوه فرنگی ها بر سر دارد، در مقابل شاه زانو زده و دست شاه را مي‌بوسد) براي عرض سلام به خدمت شاه‌بابا رسيده‌ام.

شاه             كار نيكويي كردي! اقتدار، مدتي است كه كمتر به خدمت ما مي‌رسي؟ شنيده‌ام كه سرت به جاهايي بند است. مرتب به سلام سفراي روس و انگلیس مي‌روي  وبه ضيافت هايشان دعوت مي‌شوي!

كريم   اجازه مرخصي مي‌خواهم!

شاه   به كجا مي‌روي؟

كريم    نمي‌دانم ‌چرا تا نام سفارت‌ روس و انگلیس برده مي‌شود، شاشم مي‌‌گیرد.

شاه   بنشين، و قلیان را آماده نگهدار!

كامران‌ميرزا  به هر حالي در خدمت ‌پدر تاجدار و ملت غيور هستم. شاه‌بابا اِشراف دارند كه بسيار عائله‌مندم، و مشاغل ديواني عديده، مرا سخت مشغول ميد‌ارد.

شاه   كلاه تازه‌اي بسرت رفته است.

كريم   آنهم ‌چه كلاه ‌گشادي! معلوم نيست از سر كي برداشته است!

كامران‌ميرزا  مرحمتي كنسول انگلستان است.

كريم   ‌پس كنسول سرت كلاه ‌گذاشته است. اما از من بشنويد، اين فرنگی‌ها كار مجاني براي كسي نمي‌كنند، حتي روي قبر ‌پدرشان يك مشت خاك در راه رضاي خدا نمي‌ريزند، تعارف معارف هم سرشان نمي‌شود، ا‌گر امروز به كسي كلاه بدهند، فردا حتماّ تنبانش را در مي‌آورند.

شاه  كلاه قشنگی است، اما براي سرت ‌گشاد است، كمي مضحك به‌نظر مي‌آيي!

كامران‌ميرزا      من هم همين فكر را مي‌كردم. امروز كه خودم را در آينه ديدم‌، خنده‌ام ‌گرفت. هروقت كار احمقانه‌اي مي‌كنم، اول از همه خودم خنده‌ام مي‌‌گیرد.

كريم             خوش ‌به‌ حالتان! ‌پس به شاهزاده خيلي خوش مي‌‌گذرد، هر روز از صبح تا شب در حال خنديدن هستند! (شاه مي‌خندد، كامران‌ميرزا ناراحت مي‌شود)

كامران‌ميرزا     اين كلاه را صبح امروز براي خوش‌آمدِ شاه‌بابا بر سر ‌گذاشته‌ام. مدتي بود كه تصميم داشتم براي عرض سلام شرف‌ياب شوم.

شاه   مي‌دانم، مي‌دانم، خوب كاري كردي كه به سلام آمده‌اي! ا‌گر‌چه از قديم ‌گفته‌اتدكه سلام روستايي بي‌طمع نيست! انشاالله تو كه روستايي نيستي!

كامران‌ميرزا      شاه بابا به سلامت باشند، روستايي نيستم، اما ا‌گر شاه بابا رخصت بدهند، خيلي هم بي‌طمع به خدمت نرسيده‌ام. ‌پدر تاجدار التفات دارند كه نورالدين‌ميرزا وشهاب‌الدين ميرزا از جوانان شايسته و بايسته‌اي هستند.

كريم   اجازه بدهيد، براي كار واجبي بيرون بروم!

شاه    حرف سفارت ‌پيش نيامده است  دیگر ‌چه بهانه‌اي داري؟

كريم   اين‌بار خودم تصميم ‌گرفته‌ام براي مذاكرات مهم به سفارت بروم!

شاه   (به كريم با ‌چشم غره مي‌فهماند كه بايد در همانجا بماند، و خودش به فكر فرو مي‌رود) نورالدين ميرزا و شهاب‌الدين‌ميرز‌ا! توله‌هاي خودت را مي‌‌گويي؟

كريم   (خود را به ميان مي‌اندازد) نورالدين‌ميرزا و شهاب‌الدين‌ميرزا هر دو از نوه هاي قبله عالم هستند، من نمي‌دانستم كه توله سگ‌ تشريف دارند.

شاه   (به كريم) به قلیانت برس و وقتي كه دو نفر بزر‌گ‌تر دارند صحبت مي‌كنند، خودت را دخالت نده!

كريم   بزر‌گي را اولاّ نمي‌دانم كه اعلا‌حضرت در ‌چي مي‌بينند، بالايتان را كه ديده‌ايم، از ما خيلي بزر‌گ‌تر نيست، ‌پاينتان را هم، فكر نمي‌كنم خيلي ‌چنگي به دل بزند، به هر حال هر وقت كه بخواهيد حاضرم مسابقه بدهم. حالا خواهش مي‌كنم اجازه بفرماييد براي ‌چند لحظه مرخص بشوم!

شاه   (به كريم) همينجا ميماني، تا وقتي كه ما اراده كنيم. (به كامران‌ميرزا) به دل نگیر! لود‌گی مي‌كند، موجب انبساط خاطر است، اما ‌گاهي هم زبانش زيادي دراز مي‌شود، كه بايد بدهم كوتاهش كنند! حالا حرف دلت را بزن و بگو ببينم كه ‌چه مي‌خواهي؟ ‌چي باعث شده كه صبح به اين زودي به ديدار ‌پدر آمدي؟

كامران‌ميرزا  شنيده‌ام اميرنظام قصد دارد امسال هم به روال معمول همه‌ساله، جواناني را براي تحصيل و كسب دانش و آشنايي با فنون جاري نظام و مهندسي، به فرنگ‌ اعزام كند، خواستم ا‌گر شاه‌ بابا صلاح مي‌دانند و رخصت مي‌دهند، نورالدين‌ميرزا و شهاب‌الدين‌ميرزا را هم در جر‌گه اين محصلين به فرنگ‌ اعزام كنيم، شايد كه در باز‌گشت، مصدر خدمات بهتري بشوند.

شاه   اين بچه ها را مي‌شناسم، ‌چندي ‌پيش، به نورالدين‌ميرزا سي اشرفي عيدي دادم و به شهاب‌الدين ميرزا بيست اشرفي. نورالدين‌ميرزا گریه مي‌كرد كه ‌چرا به آن‌يكي بيشتر ‌پول داده‌ام. امان از دست اين بچه‌ها! بالاخره به له‌له‌آغا حكم كردم كه هر ‌چه زود تر به اين‌ها شمردن تا صدتا را بياموزد.

كريم   (بشدت مي‌خندد) ‌چه جوانان با استعدادي هستند، با اين همه هوش و ذكاوت، عنقريب، يكي شان والي فارس و يكي شان اميرتومان مي‌شود!

شاه   از قضا بد فكري نيست، اين جوانان ساده وقتي كه به ‌فرنگ‌ برسند منحرف مي‌شوند، همينطور مي‌گوييم حكم ولايت فارس را براي يكي‌شان بنويسند، آن‌يكي را هم در جاي دیگر مشغول خواهيم كرد، دیگر نه به فرنگ‌ رفتن حاجتي دارند و نه آن‌همه مرارت‌كشيدن برای یاد گرفتن زبان اجنبی!

كريم   (به تماشا‌چيان) نگفتم؟ حتماّ آن‌يكي هم بزودي امير‌تومان خواهد شد.

شاه   ‌پیشنهاد کریم پر بد نیست. او را هم امیر تومان بکنید و فرماندهی هنگ قزاق را به بسپارید. پسرانت حتماّ آدم‌هاي لايقي خواهند شد!

كريم   (درحاليكه از شاش به خود مي‌‌پي‌چد)

          همانطور كه شاعر ‌گفته است

          پسر كو ندارد نشان از ‌پدر                تو بیگانه خوانش نخوانش ‌پسر

          تو بیگانه خوانش، نخوانش ‌پسر(مصراع دوم را تاكيد مي‌كند)

شاه   (به كامران‌ميرزا) حرف حساب را بايد از بچه شنيد و از آدم ديوانه! اما خيلي هم بدل نگیر! پیشنهاد امیر تومانی را خوب گفت.

كامران‌ميرزا      (جمله شاه را تكميل مي‌كند) لود‌گی مي‌كند!

شاه   براي انبساط خاطر ماست! راستي بگو ببينم، الان ‌چند تا فرزند داري؟

كامران‌ميرزا      غلام‌زاد‌گانند، نُه فرزند دارم، از دو همسر اولم، سومين‌عيالم كوراجاق است و بچه‌دار نمي‌شود.

شاه   می‌دانيم، در باره آن از حرم به ما را‌پورت داده‌اند. يادمان است، شنيده‌ايم، يكي از ‌پسرانت سفيد رو و زرد مو است، دیگر فرزندانت اما همه سيه ‌چرده‌اند!

كريم‌   (به تماشا‌چيان) مال اينه كه زياد با فرنگی‌ها نشست و برخاست مي‌كنه.

كامران‌ميرزا      (شرمنده) شاه‌بابا صحيح مي‌فرمايند!

كريم               قبله عالم بسلامت باشند، بر من واجب است كه مرخص شوم!

شاه                       (به روي خود نمي‌آورد) راستي اقتدار، ‌چرا در ميان نُه ‌پسر تو تنها اين ‌يكي زردموي و سفيد روي از آب در آمده است؟

كامران‌ميرزا      قبله عالم بسلامت باشد، خدا اينطور آفريده است، همه ما به اراده اقدس باريتعالي خلق شده‌ايم و بند‌گان يك خدا هستيم.

شاه   البته، البته… ما كو‌چكتر از آن هستيم كه بصنع خداوند ايراد بگیریم.

          (كريم به شدت شروع مي‌كند به خنديدن، مجلس از خنده كريم به هم مي‌ريزد)

شاه   براي ‌چه مي‌خندي؟

          (كريم هم‌چنان مي‌خندد)

          خفه شو و دیگر نخند!

          (كريم با دست جلوي دهانش را مي‌‌گیرد، خنده در وجودش جمع مي‌شود و يكبار دیگر از خنده منفجر مي‌شود)

          بگو كه براي ‌چه مي‌خندي؟

كريم   (در حال خنده، از شاش به خودش مي‌‌پيچد) نه نه! اجازه بدهيد كه نگم! (ادامه خنده)

شاه   ‌پس خفه شو و دیگر نخند!

كريم   من نمي‌خندم، اما خنده خودش مي‌آيد!

كامران‌ميرزا هيچ ‌چيز خنده داري در اين جا نبود!

كريم   اينجا نه! اما توي خانه شما!

شاه   (به كامران‌ميرزا) ناراحت نباش مي‌ خواهد لود‌گی كند، شوخي بي‌مزه‌ايست، مثلا مي‌خواهد بگويد كه اين آخري حلالزاده نيست! (به كريم) شوخي خنكي است!

كريم   (هم‌چنان مي‌خندد) اصلاّ نمي‌خواستم بگويم كه ‌چون شاهزاده با فرنگی‌ها رفت وآمد مي‌كند، اين فرزند او رنگ‌ و لعاب فرنگی ‌پيدا كرده است، از قضا مي‌خواستم بگویم كه فقط اين يكي حلال زاده است و به ‌پدرش رفته است. حالا دیگر بگذارید بروم!

          (شاه هم دیگر نمي‌تواند جلوي خنده‌اش را بگیرد)

كريم   (بعد از فروكش كردن خنده ها، به كامران‌ميرزا) خيالتان را اصلاّ ناراحت نكنيد، بچه حلال‌زاده يا به ‌پدرش مي‌رود، و يا به عموهايش، و يا به دايي‌اش، بعضي از علما هم ‌گفته‌اند كه بچه هاي حلال‌زاده مي‌توانند به روي همسايه ها هم بچرخند، اصلاّ ناراحت نباشيد، اصلاّ ناراحت نباشيد!

كامران‌ميرزا حيف كه در محضر شاه بابا نشسته‌‌ام ، و‌گرنه زبانت را از قفايت مي‌كشيدم.

شاه  (به كامران‌ميرزا) تو ناراحت نباش! معلوم است كه ‌چنديست كه خر كريم را نعل نكرده‌اي! خرش را نعل كن دست از سر تو بر مي‌دارد!

كامران‌ميرزا  ( برخاسته و با خشم ) خودش را نعل خواهم كرد! ا‌گر شاه بابا رخصت بدهند خودش را مي‌دهم كه نعل بكوبند! (از مجلس خارج مي‌شود)

          (شاه به شدت مي‌خندد)

شاه   لود‌گی مي‌كند.

كامران‌ميرزا      (از بيرون صحنه) براي انبساط خاطر شما!

كريم   (انگشت خود را بلند می‌کند) اجازه قضاي حاجت دارم!

شاه   دیگران را دست مي‌اندازي؟ الان دیگر واقعاً موقع خنده ماست!

كريم             بسر قبله عالم، كار دارد خراب مي‌شود و دیگر نمي‌توانم صبر كنم!

شاه   كه تا نام سفارت برده مي‌شود، تو به ياد خلا مي‌افتي؟

كريم   عادت ناشايستي است. ولي ‌چه كنم كه از رجال همين‌ولايت ياد‌گرفته‌ايم. وزير از شاه دلخور مي‌شود، به سفارتخانه مي‌رود. پسر از پدر قهر می‌کند، به سفارتخانه ‌پناه مي‌برد. زن با شوهرش دعوا دارد، در سفارتخانه متحصن مي‌شود. همسايه با همسايه مسئله دارد، مي‌روند سفارتخانه تا آن‌جا دعوايشان را حل و فصل كنند. من هم تصميم ‌گرفته‌ام هروقت با اين معامله‌ام دعوايم مي‌شود، برش دارم ببرم بدهمش دست سفير، تا كمي آن را نصیحت کند، تحت فشار بگذارد و بر سر آشتي‌اش بياورد!

شاه    (مي‌خندد) حالا هر‌قدر دلت مي‌خواهد خوشمز‌گی بكن‌‌! اما بيرون نمي‌‌گذارم بروي!

كريم  (كه سخت تحت فشار است) بس اقلاّ خودتان ما را آشتي بدهيد، بدجوري دارد اذيتم مي‌كند، به جقه اعلاحضرت دارم از شاش مي‌تركم.

شاه   بالاخره خياط در كوزه افتاد. حالا بترك از شاش! وقت آن رسيده‌ است كه دیگران به‌تو بخندند.

كريم   ا‌گر اين قدر خنده دار است و باعث انبساط خاطر قبله عالم مي‌شود، بفرماييد!!(شاشش را ول مي‌دهد و شلوارش خيس مي‌شود، همه حضار، بجز كريم بشدت مي‌خندند)

كريم   (قيافه جدي خودش را حفظ مي‌كند) بعضي ها بر تمام مملكت تر زدند، ما نخنديده‌ايم، اما همين

كه ما يكبار، فقط بر تنبان خودمان شاشيده‌ايم، مردم دارند از خنده خودشان را مي‌كشند.

(كريم در ميان خنده حضار با حركات اغراقي از صحنه خارج مي‌شود.)

حضار  خوب خنديديم‌ها !

(صحنه تاريك مي‌شود)

صحنه دوازدهم

          (ناصرالدين‌شاه در ادامه صحنه پیش، قلیان ميكشد، کریم در گوشه صحنه ایستاده است. يكي از ملازمين وارد شده و ورود صاحب‌اختيار را اعلام مي‌دارد)

كامران‌ميرزا   سردار سپه‌دار، سليمان‌خان، خان ايلات و عشاير افشار، مفتخر به لقب صاحب‌اختيار از آستان آسمان‌ساي همايوني اذن دخول ميطلبد!

كريم    بطلبد!

شاه   (به‌كريم) ‌پيش صاحب‌اختيار آبروداري كن! ‌پيرمردي است محترم، مبادا كه دست از ‌پا خطا بكني، كه دست و ‌پايت را غل و زنجير خواهم كرد!

كريم      صاحب‌اختياريد!

شاه     صاحب‌اختيار لقب اين سردار است، مرد محترمي است، ‌پا از ‌گليم خود دراز تر نكن!

كريم     صاحب‌اختياريد!

شاه      همان كه ‌گفته‌ام! ميتواني بروي، قلیان هم لازم ندارم.

كريم      صاحب‌اختياريد!

شاه      (عصباني) خب معلوم است كه من در اينجا صاحب‌اختيارم!

كريم    اِ ‌پس يكي می‌گوید سليمان‌خان صاحب‌اختيار است، شما مي‌‌گوييد كه خودتان صاحب‌اختياريد، آخر يك مملكت مگر ‌چند تا صاحب‌اختيار لازم داره؟

شاه    من صاحب‌اختيارم، اون فقط اسماّ صاحب‌اختيار است و بس!

كريم  (ظاهراً با خود مي‌‌گويد و فكر مي‌كند) حالافهميدم، يكي صاحب اختيار است، اما نامش، صاحب‌اختيار نيست! يكي دیگر اختياري از خودش ندارد و صاحب اختيار است! نه باز هم قاطي كرده‌ام صاحب اختيار نيست اما، بهش مي‌گن صاحب‌اختيار! صاحب‌اختيار!

صاحب‌اختيار  (وارد مي‌شود) اذن دخول مي‌طلبم، قبله عالم!

كريم   اِ ‌پس صاحب اختيار شما هستين؟ اصلا بهتون نمیاد.

صاحب‌اختيار  ‌چاكر جان‌نثار، غلام خانه‌زاد، خاك در آستانه‌ام!

كريم  (به فردي خيالي) ‌پسر! بدو برو جارو خاك‌انداز رو بيار، جلوي آستانهِ رو خاك ‌گرفته!

شاه   كريم بر سر جايت بنشين و‌گرنه بر سر جايت مي‌نشانم!

كريم  قربان مي‌خواستيم زحمت را كم كنيم، حالا كه اصرار مي‌فرماييد، ‌چشم، نزول اجلال مي‌فرماييم.

شاه  (به صاحب‌اختيار) خوش‌آمديد، مشرف كرديد. (مي‌ايستد، در اين صحنه شاه ‌پس از استقبال از صاحب‌اختيار، نمي‌نشيند، ‌گزارش او را به حال ايستاده ‌گوش مي‌كند و خود به هنگام صحبت در طول صحنه قدم مي‌زند)

كريم  (در ‌پاسخ ‌پيش‌دستي مي‌كند) خواهش مي‌كنيم قربان، تعارف مي‌فرماييد!

شاه   (حرف كريم را ناشنيده مي‌‌گیرد) مدتي بود كه از شما و وقايع ايلات افشار بي‌اطلاع بوديم.

كريم    ‌چطور از ما بي‌اطلاع بوديد، ما كه هميشه موي دماغتان هستيم.

صاحب‌اختيار  (نگاه غضب‌آلودي به كريم مي‌اندازد) قبله عالم بسلامت باشند، بنا بر سفارشات حضرت عالي، در حال مذاكره با دولت عليه روس بودم، و خطاهاي ميرزا سعيدخان موءتمن‌الملك را كه دهات لطف‌آباد را يعني بخشي از خاك متبرك ممالك محروسه را به دولت روس واگذار كرده بود و ‌پانصد خانوار عشاير آن منطقه را بي مرتع و مزرع و بي نان و آب ‌گذاشته بود، بايد با لطايف الحيل جبران مي‌كردم.  و اينك كه به يمن سعادت سلطنت همايوني و الطاف خداوند متعال در انجام اين خدمت قرين توفيق ‌گشته‌ام، بر خود واجب ديده‌ام كه بار دیگر براي عرض ارادت به آستانبوسي اعلاحضرت، مشرف شوم. (در مدتي كه صاحب‌اختيار مشغول دادن ‌گزارش فوق است، كريم ‌چند بار از جاي خود برخاسته و سر در ‌گوش صاحب‌اختيار مي‌‌گذارد و ‌چيزي مي‌‌گوید، صاحب‌اختيار اول با كنجكاوي حرف او را ‌گوش مي‌كند و در دفعات دیگر سعي مي‌كند كه توجهي به او نداشته باشد و حواسش ‌پرت نشود)

شاه   مراتب ارادت شما بر ما مكشوف است، عنايت ما را به دیگر سران عشاير برسانيد، در آخرين نقشه‌اي كه از جانب مهندسين و مرزداران روسيه ترسيم شده است و به رويت ما رسيده است، دهات لطف‌آباد را در محدوده ممالك محروسه ما ‌گذاشته‌اند و البته بر ما ‌پوشيده نيست كه اين همه غير از الطاف الهي، و بركات سايه ما، در اثر حسن تدابير شما اكتساب مي‌شود. و البته سعي هم دخيل است و تنها به يمن امداد هاي خفيه نمي‌شود مملكت‌‌داري كرد!

(در مدتي كه شاه صحبت مي‌كند، صاحب‌اختيار با احترام به ‌گفتار شاه ‌گوش فرا داده است، كريم مرتب مزاحم صاحب‌اختيار مي‌شود و زير ‌گوشش حرفي را نجوا مي‌كند و هر وقت شاه روي خود را به طرف آن‌ها مي‌كند، كريم بر سر جايش مي‌نشيند.)

صاحب‌اختيار  (به كريم) ‌چه مي‌خواهي تو از جانم!

شاه   (خيال مي‌كند كه روي سخن با اوست) بله؟؟؟

صاحب‌اختيار  قبله عالم بسلامت باشند، منظور من جسارت به خاك ‌پاي شما نيست، نمي‌دانم اين ملعون از من ‌چه مي‌خواهد!

شاه  (به كريم) ‌چه مي‌خواهي كريم؟ آيا ‌چيزي ‌گفته‌اي؟

كريم   من؟ من ‌چيزي ‌گفته باشم؟ ‌چه كسي ديده است و يا شنيده است كه من حرفي زده باشم!

صاحب‌اختيار  دايماّ در گوش من نجوا مي‌كند.

شاه    چه نجوايي مي‌كند؟

صاحب‌اختيار  سخني بي‌مايه مي‌‌گويد و حرفي بي‌ربط مي‌زند!

شاه       ‌چه مي‌‌گوید؟

صاحب‌اختيار     مي‌‌گوید كه آيا من خرش را نعل مي‌كنم؟ مگر كار من نعل كردن خران است؟

شاه   (بشدت مي‌خندد) او نايب كريم است. لوده است، مطايبه مي‌‌گوید، براي انبساط خاطر ما و شماست. از او دلگير نشويد.(به كريم) نايب كريم، مزاحم جناب صاحب‌اختيار نشو! او از دوستان خوب  ماست!

كريم   دوست باشد، دشمن باشد، بايد خرم را نعل كند! (به صاحب‌اختيار) مي‌خواهيد اينجا نعل كنيد، مي‌خواهيد در طويله نعل كنيد، صاحب‌اختياريد ولي بايد نعل بكنيد.

شاه   دست از سر مهمان ما بردار، و به قهوه‌‌چي‌باشي بگو قلیان تازه‌اي براي صاحب‌اختيار ‌چاق بكند.

          (كريم بيرون مي‌رود)

صاحب‌اختيار  (طومار نقشه‌اي را در برابر ‌چشمان شاه باز مي‌كند، هر دو به نقشه نگاه مي‌كنند)

اينجا اراضي تركمن است. و در اين طرف، تپه هاي مربوط به لطف آباد واقع مي‌شود، مراتع آن‌ سو را به قبايل تركمن واگذار مي‌كنيم، خوانين آن ها هم متعهد مي‌شوند كه تمام آبادي هاي مرزي و رودخانه را تحت كنترل خودشان داشته باشند!

 

شاه   چه رودي است؟

صاحب‌اختيار  شوراب نام دارد و به اترك مي‌ريزد.

شاه   ا‌گر آبش شور است، بدهيدش به روس‌ها! بر سر آب شور كه دونفر آدم عاقل دعوا نمي‌كنند!

          (كريم وارد مي‌شود، سر طنابي را بدست دارد و زور مي‌زند و مي‌كشد و عرق مي‌ريزد و دشنام مي‌دهد)

كريم   دِ بيا ديگه زبون‌بسته! د بيا ديگه! الان كه وقت ناز كردن نيست! بهت مي‌‌گم بيا! بيا تا صاحب‌اختيار نعلت كنه! بخدا حقت است كه سيخونك به آن‌جاي نابدترت بچپانم تا به هوا بجهي! بيا تو، ديگه تعارف نكن منزل خودتانه!

شاه   كريم باز ‌چه شده كه شلوغش كردي؟ اين طناب ‌چيه كه دست ‌گرفته‌اي؟

كريم   اين طناب نيست و افسار خرم است. با زحمت توانستم خرم را راضي كنم و از طويله تا اينجا بكشانم، مثل اينكه از روي شما خجالت مي‌كشه! بهش مي‌‌گم بيا، جناب صاحب‌اختيار مي‌خواهد نعلش كنه! اما حرف حساب به كله‌اش فرو نمي‌رود كه نمي‌رود! من هم دیگر خسته شده‌ام. (به خر) الهي كه ‌گر بگیري! الهي بلا و طاعون به سراغت بياد! حقا كه خري! حالا كه اينطور شد، ميل ميل خودت است، مي‌خواي بياي تو، بيا صاحب‌اختياري! مي‌خواي همانجا بماني، بمان، صاحب‌اختياري! مي‌خواي جو بخوري، صاحب‌اختياري! مي‌خواي‌كاه بخوري، صاحب‌اختياري! مي‌خواي هم هي‌چي نخوري صاحب اختياري! ( به صاحب‌اختيار) شما هم ا‌گر مي‌خواين خرم را نعل بكنين، بكنين! ا‌گر هم نمي‌خواين بكنين باز هم صاحب‌اختيارين!

شاه   (بشدت مي‌خندد) صاحب‌اختيار، به نفعت است كه خر نايب كريم را نعل بكني، و‌گرنه دست از سرت بر نمي‌دارد!

صاحب‌اختيار  (در حاليكه ‌چند اشرفي را با بي‌ميلي در دست كريم مي‌‌گذارد) ا‌گر امر مطاع همايوني نباشد، نه تنها كه انعامي به او نمي‌دادم، بلكه ‌چنان سزايي به او مي‌‌چشاندم كه در كتاب‌ها بنويسند!

كريم    ( به دايره مي‌زند و مي‌خواند)

          حالا كه كرامت مي‌كني                 ‌چرا با لئامت مي‌كني؟

          خرمو مي‌دم كه نعل كني                نعل تو همين محل كني

          جو كني تو جوالش                         دست بكشي به يالش        

          آخورش رو تميزكني                      خودت و براش عزيز كني

                              مي‌خواي بكن، مي‌خواي نكن

                                                  صاحب اختيارشي

                              افسارشو مي‌دم بهت

                                                  ‌چونكه تو همعيارشي

 

 

 

 

 

پایان صحنه

 

 

 

 

 

صحنه سینزدهم

 

          (ناصرا‌لدين‌شاه در صحنه متفكرانه و عصباني قدم مي‌زند. حضار به حالت احترام سكوت كرده‌اند. از بيرون صداي شعار و شورش مي‌آيد. صداي شليك ‌گلوله و صداي ‌پاي اسب‌هاي مهاجم شنيده مي‌شود.)

ناصرالدين‌شاه        ‌چه مي‌خواهند اين ‌پدر سوخته ها؟ آخر ‌چه مي‌خواهند كه راه افتاده‌اند توي كو‌چه ها و شلوغش مي‌كنند؟ ‌چرا يكي نمي‌‌گوید كه اين‌اوباش ‌چه مي‌خواهند كه سر به‌شورش برداشته‌اند؟

امين‌السلطان         (با‌ترس و احترام ) هي‌چي، مي‌‌گویند قلیان نمي‌كشيم.

ناصرالدين‌شاه        خب نكَشند! بروند ‌چيز دیگر بكَشند، ‌پدرسوخته ها! دارند براي ما ناز مي‌كنند؟

كامران‌ميرزا    خط‌نوشتهِ موهومي توي شهر دست‌بدست مي‌‌چرخد، كه ميرزاي شيرازي فتوا داده‌اند، اليوم استعمال دخانيات حكم محاربه با امام زمان را دارد. اينست ‌كه مردم قلیان‌ها را شكسته‌اند.

شاه    خوشا به‌حال ‌چيني بند زن ها! بالاخره دوباره خمار مي‌شوند و مي‌روند سراغ قلیان! وقتش است كه يك مالياتي بر درآمد ‌چيني بند‌زن ها ببنديد.

امين‌السلطان      حكم فتوا اينست كه تا وقتي كه امتياز تنباكو دست اجنبي باشد، استعمال آن حرام است.

شاه   كسي نيست از آقا بپرسد كه كي‌ تا به‌حال انگليز ها براي ايشان اجنبي شده‌اند؟ آخر ا‌گر كسي نداند، ما كه مي‌دانيم موقوفات اود را وزير مختار انگلیز به آقا مي‌رسانند. به‌ايشان از قول ما  بگوئید كنپانی هم خودي هستند آقا، خودي هستند.

امين‌السلطان      فتوا داده شده است، كسي جرئت دود كردن ندارد.

شاه      من دود مي‌كنم آقا! هم قلیان را دود مي‌كنم، هم سبيل آقايان را و هم فتوايشان را. برايم قلیان ‌چاق كنيد. يك كاغذ فتوا را هم روي آتشش بگذارید.

امينه‌اقدس   توي اندروني دیگر قلیان سالم ‌گیر نمي‌آيد. خاتون‌ها هم دیگر قلیان نمي‌كشند.

شاه    بيجا مي‌كنند، (فرياد مي‌زند) اعتمادالحرم! تو ‌چه غلطي ‌پس مي‌كني؟ اين ضعيفه ها همه دم در آورده‌اند. برايم يك قلیان از بيروني بياوريد.

اعتمادالحرم     (با قلیاني در دست ترسان و لرزان ظاهر مي‌شود) قربان خاك ‌پاي اقدس ملوكانه بشوم. قلیان ملوكانه هميشه آماده است.

          (شاه مي‌نشيند و قلیان را بر لب مي‌‌گذارد، ‌پكي مي‌زند و به‌سرفه مي‌افتد)

شاه   در عمرمان قلیان به اين مزخرفي نكشيده بوديم. (قلیان را روي ميز مي‌‌گذارد) آقايان بفرمايند و دود بكنند! (‌پشت به‌ حضار مي‌ايستد ومنتظر است كه ملازمين نفر به ‌نفر قلیان را دود كنند. بي‌آنكه نگاهشان بكند، مواظب رفتارشان است. كامران‌ميرزا با قدم‌هاي محكم و سريع بطرف قلیان مي‌رود و ‌چند ‌پك محكم مي‌زند و به سر جاي خود بر‌مي‌‌گردد. همه نگاه‌ها متوجه امين‌السلطان است. امين‌السلطان با دودلي به قلیان نزديك مي‌شود و ترسان ‌پك ضعيفي مي‌زند و به‌جاي خود بر مي‌‌گردد. همه به معين‌العلما نگاه مي‌كنند. معين‌العلما با تندي و محكم به سوي قلیان مي‌رود و لب خود را به لوله آن نرسانيده قلیان را بر جاي خود مي‌‌گذارد و سرفه ساختگی مي‌كند و بر جاي خود بر مي‌‌گردد.)

شاه   به‌حق ‌چيز هاي نشنيده! دود به حلق نرسيده آدم را به ‌سرفه مي‌اندازد!

معين‌العلما   تنباكويش خيلي قوت دارد.

شاه   امينه‌اقدس! شما هم از ارحام ما استفاده كنيد و از اين دود فيضي بگیرید.

امينه‌اقدس  اوا خاك عالم! مگر من بهايي‌ام كه بر رغم فتواي آقا قلیان بكشم؟

شاه       يعني من كه قلیان مي‌كشم، بهايي شده‌ام؟ من؟ من‌كه بهايي ها را قتل‌عام كرده‌ام و دستور داده‌ام ‌پوستشان را بكنند و كاه كرده و بر دار بكنند، بهايي شده‌ام؟ من انگشت در جهان كرده‌ام و بهايي مي‌جويم تا به سزايشان برسانم، من بهايي‌ام؟

          (كريم به‌شدت مي‌خندد)

شاه           (فرياد مي‌كند) تو دیگر ‌چرا مي‌خندي؟

كريم      (به شدت مي‌خندد) خياط! خياط در كوزه افتاد!

          (صداي شعار و شورش در بيرون)

          (دكتر تولوزان سرآسيمه وارد مي‌شود)

 دكتر تولوزان     دارد مي‌تركد، دارد مي‌تركد! نگفتم نگذارید؟ نگفتم اجازه ندهيد؟ حالا ‌چه كنيم با اين مصيبت! (خودش را بر روي صندلي مي‌اندازد و با دستمال عرقش را ‌پاك مي‌كند)

شاه     ‌چه شده است؟ ‌چرا الم شنگه بر‌پا مي‌كني حكيم؟

دكتر تولوزان   خانم كو‌چك يادتان مي‌آيد كه همه‌اش يك متر قد داشت؟

شاه            خب   ؟

دكتر تولوزان  شما خانم كو‌چك را به يك كوتوله شوهر داديد و برايشان جشن عروسي ‌گرفته بوديد، من ‌گفتم نكنيد اين كار را! او خودش كو‌چك است، ا‌گر ‌چه سي سال سن دارد، اما هيكل كو‌چكي دارد و ا‌گر عروسي بكند، حامله مي‌شود، در شكم كو‌چكش جاي كافي براي يك جنين بزر‌گ‌ را ندارد، شما فرمود، عيبي نداشت، عروس كو‌چك است، لابد بچه‌اش هم كو‌چك مي‌شود، اما بچه كو‌چك نيست، بچه طبيعي است، عروس كو‌چك است و بچه در شكم عروس جا نمي‌‌گیرد، عروس دارد مي‌تركد! (صداي شورش از بيرون، دكتر تولوزان قلیان را بر لب ‌گذاشته و مي‌كشد)

شاه     همين؟! براي همين است كه تو اينطور داري ‌گريبانت را ‌چاك مي‌دهي؟ خب من هم دارم مي‌تركم، همه داريم مي‌تركيم، تمام مملكت دارد مي‌تركد، و شما نشسته‌ايد و عزاي اين ضعيفه را ‌گرفته‌ايد؟ بگذارید خب بتركد، مي‌خواست آن كُلُفت را نخورد. عيشش را او كرده است و عزايش را من بگیرم؟ ‌چه كسي عزاي مرا خواهد ‌گرفت؟ (صداي شورش) مگر نمي‌بينيد كه من هم دارم مي‌تركم؟

كريم   مگر اعلاحضرت هم مثل آن ضعيفه ‌چيز كلفت ميل فرموده‌اند؟

شاه      بله! آنهم از دست اين آقايان و هم‌پالكي هايشان! (اشاره به دكتر تولوزان) و حالا دارم مي‌تركم. (‌چشمش به دكتر تولوزان مي‌افتد كه دارد قلیان مي‌كشد، با قدم‌هاي محكم بطرف او رفته و قلیان را از دست او بيرون مي‌آورد) به آيات عظام و خلق‌الله بگوئيد انحصار تنباكو را از اين آقايان ‌پس ‌گرفته‌ايم، برويد و قلیان هايتان را ‌چاق بكنيد.

كريم    به همه تعارف كردين، بدين خب  يه ‌‌پك هم ما بزنيم. (قلیان را از دست شاه ‌گرفته و مي‌كشد)

حضار     مرحبا! احسنت به مراحم شاهانه!

معين‌العلما   به ميمنت و مباركي اين راي فرخنده، حالا دیگر همه مي‌توانند قلیان بكشند.

امين‌السلطان     اهل طرب را بگوييد تا بنوازند! (صداي موسيقي، صداي هوراي جمعيت از بيرون)

معين‌العلما   (مي‌كوشد قلیان را از دست كريم در بياورد) بده يه ‌پك هم ما بزنيم، مرديم از خماري!

كريم    اهه! اين كه تا به‌حال اخ بود كه!

معين‌العلما   اَخ كه نبود، در ملا عام نمي‌شد كشيد.

كريم                (دايره دست ‌گرفته و مي‌زند و مي‌خواند)

          دعوا سر لحاف ماس، مي‌برنش كشون كشون

          ما كون‌‌پتي، اما اونا، قباي نو در برشون

          براي ما هي مي‌كشن با همدیگه خط و نشون

                                                  افسار ما دستشونه، مثل طناب خرشون

          كار اينا سروَرَيه، جنگ‌ اينا زرگریه

          قول و قراري كه مي‌دن به هر كسي سَرسَريه

          بپا كه آبت نبره، رقص‌اينا اشتريه

                                        دعوا سر لحاف ماست مي‌برنش كشون كشون

          اين مي‌كشه ز دست اون، اون مي‌كشه ز دست اين

          تكيه اين به دولته، تكيه اون يكي به‌دين

          محشر خر به‌اين مي‌‌گن، معركه شد، بيا ببين

                                        دعوا سر لحاف ماست، مي‌برنش كشون كشون

پایان صحنه

 

صحنه چهاردهم

 

          (شاه كلاه خودش را بر مي‌دارد و مي‌آيد جلوي كريم‌ مي‌ايستد، بقيه افراد صحنه را خالي مي‌كنند)

شاه      خيلي‌خب من دیگر بَسَم است. من كه از اين تاج خيري نديدم. اصلاً بيخود كردم از اول آن را با كلاه تو عوض كردم، بيا كلاه خودم را به من ‌پس بده!

كريم     بيلاخ! معامله كردي و حالابايد تا آخر خط بري!

شاه      يعني ‌چه؟ كلاهت را ‌گذاشتي سرم و جلوي اين همه آدم دستم انداختي! نخواستم اين معامله را! بيا كلاهم را ‌پس بده!

          (دعوا بالا مي‌‌گیرد و شاه بدنبال كريم در صحنه به هر سويي مي‌دود)

كريم             مي‌خواستي نكني!

شاه             بابا نمي‌خوام! بذار هر كسي هماني باشد كه خدا خلقش كرده، اصلا خر ما از كر‌گي دم نداشت، خوبه؟

كريم     بي‌خود هو‌چي‌بازي در نيار، كسب و كار من و تو هيچ ربطي به خدا نداره! خرت هم ‌چه از كر‌گي دم داشته و ‌چه دم نداشته، حالا دیگر دم در آورده، و ضمناّ دیگر خر تو هم نيست، خر منه، خر كريمه كه بايد همه كس نعلش بكنه، حتي تو!

شاه      اين كلاه‌برداريه! اين كلاه‌برداريه!كلاهم را ‌پس بده! آهاي كلاهم را ‌پس بده!

كريم               (داد و فرياد مي‌كند) نه نمي‌دم! اين كلاه دیگر مال منه، نمي‌دم! نمي‌دم!

          (معين‌العلما با آفتابه‌اي كه در دست دارد وارد مي‌شود، جنازه شاه روي ‌گلیم به حالت اول افتاده است)

معين‌العلما   كريم! كريم! ‌چته كه داد و فرياد راه انداخته‌اي؟ ‌چي شد؟ ‌چي‌شد؟ ‌چرا داري سرو صدا مي‌كني؟ ‌گذاشتي يه شاش راحت بكنيم؟!

كريم   هان تويي! خوب  شد كه آمدي! خیال کردم …، خیال کردم…

معین العلما که چی؟

کریم   هیچی!

 

(صحنه تاريك مي‌شود)

 

 

 

 

صحنه ‌پاياني

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

          (همخواني بازي‌گران)

همه بازي‌گران

          ياد كريم و خر او                   خنده و ‌چشم تر او

          غصه روز و شب او      خنده تلخ لب او

          مانده همين خنده ‌گس         در همه جا با همه كس

          در همه جا با همه كس         مانده همين خنده ‌گس        

بازي‌گر نقش كريم                 (با ریتمی دیگر)

بزن مطرب رهي، تا من برقصم                    ‌چرا بايد ز رقص خود بترسم؟

‌چرا بايد بترسم من زلولو؟                          ازين آقا و از اون شاه هالو؟

                                        ازين آقا و از اون شاه هالو؟

          هنرمندي ازين شهر و ديارم

          ‌گناه جز هنرمندي ندارم

          ببر ‌گل ها زباغم دسته دسته

          ا‌گر هم دست تو ‌گیرد به خارم

همخواني بازي‌گران

  هنرمندان اين شهر و دياريم

                                        ز جان بگذشته‌ايم و سر بداريم

بازي‌گر نقش كريم                

          ‌پنير خيكي و ماست تغاري

          انار سرخي از اطراف ساري

          ‌گز اصفهون، سوهان عالي قم

          كنار بار فلفل‌هاي  كاري

همخواني بازي‌گران

          هنرمندان اين شهر و دياريم

          متاعي جز هنر با خود نداريم

بازي‌گرنقش شاه                 

          نخود با لوبيا و ماش آشي

          ‌گلاب كازرون و عطر كاشي

          براي آش تو آوردم از هند

          ازين فلفل كه تا رويش بپاشی

يكي از زنان

          بيا شيرين بكن كام تو ‌پيشم

          نمك دارم وليكن شور نمي‌شم

          بيا تا ‌چيزكي بندم به ريشت

          بچسبد ‌پايت آخر بر سريشم

‌گروه بازي‌گران

          هنرمندان اين شهر و دياريم

          متاعي جز هنر با خود نداريم

          به‌زندانيم ا‌گر يا بر سر دار

          ‌گناهی جز هنرمندي نداريم

پايان

 

 

برخي از حكايات در اين نمايشنامه با تغييرات لازم از كتاب كريم شيره‌اي دلقك معروف دربار تاليف  حسين نوربخش برداشت شده‌اند.

شعرهایی که ناصرالدین شاه بر گور جیران می‌خواند و با * مشخص شده‌اند از ناصرالدین شاه است.

 

 

 

 

 

 

 

منابع دیگر:

ناصرالدین شاه                    دیوان اشعار

آزاد، حسن                         ‌پشت ‌پرده هاي حرمسرا

آوند، يعقوب                        نمايشنامه‌نويسي در ايران

ابن محمدصالح، محمد‌شفيع مجمع‌المعارف و مخزن‌العوارف (براي نقل رسوم مذهبي)

براون، ادوارد                        يكسال در ميان ايرانيان

بياني، خانبابا                      ‌پنجاه سال تاريخ ناصري (‌پنج جلد)

بيضايي، بهرام                     نمايش در ايران

زاكاني، عبيد                       لطايف

سياح، حميد                       خاطرات حاج سياح

شهرياري، خسرو                 كتاب نمايش

شهري، جعفر                      تهران قديم

صالحي، سردار                              از ‌پس شانه شاه

ظل‌السلطان، مسعودميرزا               خاطرات ظل‌السلطان (سه جلد)

فلاح‌زاده، مجيد                              تاريخ اجتماعي و سياسي تياتر در ايران

كورف، بارون فيودور               سفرنامه (ترجمه ذبيحيان، اسكندر)

مجلسي، ملا محمد باقر                 حلية‌المتقين (براي درك و نقل مسايل                                        مذهبي مرسوم زمان)

مستوفي، عبدالله                شرح زندگانی من يا تاريخ اجتماعي دوره                          قاجاريه (سه جلد)

موسوي، سيد محمد مهدي             خاطرات احتشام‌السلطنه

مومني، باقر                        بقال‌بازي (كريم‌شيره‌اي)

مومني، باقر                        دين و دولت در عصر مشروطيت

ناصرالدين‌شاه                     روزنامه خاطرات در سفر سوم فرنگستان

نجمي، ناصر                       تهران قديم

 

 

از همين قلم:

نون بيار، كباب ببر (نمایشنامه، رشت، 1350)

غربت مبارك (نمایشنامه،كلن،1993)

نوازندگان دوره‌‌گرد (نمایشنامه، به‌زبان آلماني، كلن، 1993)

حسن‌کچل به‌روايت دیگر (نمایشنامه موزیکال، كلن، 1994)

مشدي‌عباد به روایت فارسی (نمایشنامه موزیکال،كلن، 1997)

خاك مرده (نمایشنامه، کلن، 1997)

عاقبتِ عاقبت‌انديشي آقاي شوماخر (نمايشنامه بلند، در دست انتشار)

کریم شیره‌ای و ناصرالدین‌شاه (نمایشنامه موزیکال،كلن، 2005)

ا‌گر خودكشي نكنم! (نمايشنامه به‌زبان آلماني، کلن، 1997)

بچه‌فيل ‌چشم‌به‌راه (نمايشنامه براي كودكان، در دست انتشار)

قصه قصه‌ها (داستان کودکان، تصویرگر: فریبا صادقی، اصفهان، 1398)

کفش‌های نیل (داستان کودکان، تصویرگر: فریبا صادقی، در دست انتشار)

من گاو هستم (رمان، کلن، 2010)

شالترس مامد (نمایشنامه موزیکال به گیلکی و فارسی، کلن، 2018)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *